OOPS. Your Flash player is missing or outdated.Click here to update your player so you can see this content.

جستجو در مطالب سایت

يادداشتها

مطهری و حکومت مطلقه
نمی توان از  رای استاد شهید در باره حکومت مطلقه سخن گفت الا اینکه مبارزه ایشان با" التقاط" و "ماتریالیسم منافق"  و پافشاری آن بزرگ بر" استقلال مکتبی" و دیگر اجزای اندیشه ایشان را هم  در نظر آورد  ؛ کما اینکه به آن اجزاء هم  نمی توان نظر کرد الا اینکه به این جزء هم  نظر داشت.
 
رویکرد احیا ، مسئله اصلاح دینی و نگرشهای رقیب
 در این مقاله  كوشش شده است تا با برداشت اجتهادي و فعال از آراء استاد شهيد مطهري، به طرح مشخصه‌هاي يك جريان يا رويكرد فكري – فرهنگي پرداخته شود
 
يادكردي از دو خواهر مجاهد و نقش فراموش شده زن مسلمان
در نهضت امام و در گفتار شخص ایشان و شاگردانشان،الگویی از زن مسلمان عرضه شد که  در ادامه الگوی آبا و اجدادی  که کمال زن را در خانه داری (و نه مادر بودن) می دید  نبود و  در راستای الگوهای متجددانه و مبتذل ستم شاهی  و حقوق بشری (به روایت نوبلیستهای وطنی)و یا حتی الگوهای شبه متجددانه برخی از روشنفکران مسلمان نیز قرارنداشت . 
 
نامه اي براي هميشه- نامه اي از شهيد جهان آرا
اين پيام بلند جهان آرا به همه ما است که غالب بودن حريف، فضاي سنگين مخالف و ناگزيري ها و جبرها را بهانه اي براي عمل نکردن مي سازيم. جهان آرا مي نويسد: اين انسان است که خالق امکانات است و نه امکانات خالق انسان!

 

 
اصالت فراموش شده
يادكردي از مجاهد شهيد حاج مهدي فرودي
 

در بوته نقد

مداراي رزمنده - به ياد شهيد بروجردئ
مداراي بروجردي " مداراي رزمنده" بود. مدارايي با مضمون تربيتي، مدارايي جهت دار و براي نيل به غايت انسان! او از آن رو مدارا نمي کرد که به حق و باطلي باور نداشت يا حق را منتشَر مي انگاشت يا ملتزمين به هر سبک زندگي را از منظر نسبي انگارانه محق مي ديد (آنچنانکه ليبرال مشربان در ساحت سخن ــ وتنها در ساحت سخن ــ بدان قائلند).
 
نقدي از يك نگاشته در اقتصاد ماركسيستي
نويسندة «رويكرد و روش در اقتصاد»، كوشيده است تا پس از سال ها ركود در ادبيات ماركسيستي در حوزة اقتصاد، در نگاشته خود، از "روايت ماركسيستي از علم اقتصاد" طرحي جدید به دست دهد. اما آن چنان كه در این مقاله آمده است در  صورت انجام بخشیدن بدین هدف ،شكست خورده است.
 
چهارم بهمن 54:شهيدان ابتلا’
روزگار ما از وجوه بسياري به روزگار شهيدان بهمن 54و امثال ايشان پهلو مي زند. در سالهايي همچون آن سالها با انبوهي از هجمات فكري /حيله ها / تزوير هاو سستيها در جهت هدم اسلام مواجهيم. سالها، سالهاي ابتلائات سخت است ! اما داروي ذكر، ذكر خدا و اوليائش، اين ايام سخت را نيز بر مؤمنان كيس و فطن (زيرك و هوشمند) به صبحي قريب رهنمون خواهد شد !
 
روايت تاريخ با عينك تجدد
بررسي «سبك تاريخ نگاري انديشه معاصر» از سوي متجددين در ميهنمان و دقايق و ظرايف آن، علاوه بر آنكه في حد ذاته شايسته تأمل است، خصوصيات تجدد ايراني و گستره تفسيرپذيري آن را نيز آشكار مي كند. خصوصياتي كه به نوبه خود گمانه زني درباره آينده اين انديشه را نيز جهت خواهد داد.
 
جزميت در مفاهيم -آشفتگي در مصاديق
در سالهاي اخير شاهد انتشار آثاري از ايرانيان مقيم خارج از كشور در مورد «تاريخ تفكر معاصر ايران» بوده‌ايم؛ كه عموما كوشيده‌اند، ذيل اين عنوان يا عناوين مشابه آن، به بررسي كارنامة تجدد در ايران، بپردازند. با اين وصف، كشف «منطق خاص تفكر در ايران معاصر» كمتر مورد توجه اين دسته از محققين قرار گرفته است.
 

گزارش انديشه

صفاتی دزفولی و آغازین لحظات یک سلوک
آنچه صفاتی دزفولی و افرادی چون او را در تاریخ گذشته ما برجسته می کند، موقعیت خاصی است که در آن قرار داشتند و واکنش خاصی است که آنها در موقعیت مزبور از خود بروز دادند. با بررسی آن موقعیت و واکنش از حد یک مورد خاص تاریخی فراتر می رویم تا ببینیم آیا جهت گیری امثال صفاتی از این ظرفیت برخوردار است که راهی پیش روی فعالین انقلاب بگشاید ؟ 
 
نقد اظهارات عضو مجمع روحانیون در باره آیه الله مصباح
اگر درك آقاي محتشمي و امثال ايشان از امام و انقلاب مي‌توانست جوانان را در التزام به خط امام پايدار كند تحكيم وحدت دهه شصتي را چنين مي‌كرد، آيا در اين زمينه بايد به دستاورد ارزشمند ايشان در حفظ دفتر تحكيم وحدت بر مدار اسلام و خط امام نظر كنيم يا به فوج فوج جواناني كه در دوران اصلاحات به جانب اسلام آوردند؟توسل به بهانه" شرايط" نيز در اين زمينه پذيرفتني نيست. چرا كه بسياري از مصلحان در سخت ترين شرايط در تربيت د يني جوانان كامياب شدند.وانگهي كجا آقاي محتشمي و جناح مورد علاقه ايشان، كوشش قابل توجهي در اين زمينه داشتند كه بخواهند كامياب يا ناكام باشد؟
 
دين و مليت در انديشه شهيد مطهري

در نيمه دوم سال 78 جزوه اي به قلم آقاي رضا عليجاني سردبير وقت ماهنامه "ايران فردا" منتشر شد که ضمن آن به نقد ايده "مليت" در انديشه استاد شهيد مطهري مي پرداخت. با فاصله اندکي، بيشتر مطالب جزوه مزبور به صورت مقاله اي در ماهنامه ايران فردا منتشر گرديد. اينجانب نيز از آنجا که مقاله مزبور را تحريفي آشکار نسبت به انديشه استاد مي ديدم، مطلب حاضر را در پاسخ به آن و در تبيين ديدگاه مرحوم شهيد مطهري درباره رابطه دين و مليت در نشریه عصر ما به رشته تحرير در آوردم.

 
نسل جديد و مسئله جناحها
امير حسين تركش دوز
    از اواخر دهة 70 شمسي بدين‌سو، فضاي سياسي در ميهن ما در جهت تثبيت يك الگوي دوقطبي ميل كرده است. در يك سو قطب موسوم به اصلاح‌‌طلب را داريم كه خود شامل طيف گسترده‌اي از نيروهاي سياسي است. طيفي كه يك سَرِ آنرا در نيروهاي مخالف نظام در خارج از كشور مي‌توان يافت و سَرِ ديگرِ آنرا در برخي نيروها كه در دهة 60 شمسي با عنوان خط امام يا چپ و بعضاً خط 3 و ميانه‌رو شناخته مي‌شدند. محافلي همچون نهضت‌ آزادي، بقاياي مجاهدين خلق يا كلاً نيروهايي كه خود را با عنوانِ ملي – مذهبي شناسانده‌اند نيز مي‌توانند به عنوان جرياناتي (ولو تبعي) از همين طيف به حساب آيند.
 
تکاپوی اسلامی دانشجویان و ضرورت بازگشت به مطهري
 امير حسين تركش دوز
اگرچه رويكرد مطهري ، رويكردي است كه براي مدتي مديد از سوي فضاي غالب بر فعاليتهاي سياسي اجتماعي نیروهای مذهبی مورد توجه مؤثر قرار نگرفت ،اما باشد تا با بازنگري در سير روشنفكري اسلامي در ميهنمان و نقش آسيب‌شناسانه مطهري در آن، شاهد برون‌رفتن از« دام كنوني رخوت» باشيم. 
 
You are here: صفحه اصلي
اصالت فراموش شده چاپ ايميل
يادكردي از مجاهد شهيد حاج مهدي فرودي

 

­- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اصالت فراموش شده

به یاد مجاهدپاسدار شهید حاج مهدی فرودی

امیر حسین ترکش دوز

مجاهد پاسدار، شهيد حاج مهدي فرودي به سال 1334 در فردوس از شهرهاي استان خراسان به دنيا آمد. پس از تحصيلات ابتدايي و متوسطه، چندسالي مشغول به تحصيل علوم حوزوي شد و از او ايل جواني از هواداران و فعالين نهضت اسلامي در خراسان بود. در اوايل دهه 50 كه گروه موسوم به مجاهدين خلق ،خود را نزد توده‌هاي مسلمان پيرو امام به عنوان يك گروه مذهبي مبارز معرفي كرده بود، فرودي نيز همچون بسياري از جوانان مسلمان، دورادور، هوادار گروه مزبور بود و فعاليتهايي را به طور پراكنده در ارتباط با آن انجام مي داد. با آشكار شدن انحراف عقيدتي مجاهدين خلق در سال 54 و ثمرات سوء بنيانهاي التقاطي آن، فرودي نيز همچون خيل مجاهدين پيرو امام و خط اسلام اصيل، قاطعانه در مقابل مجاهدين خلق موضع گرفت. فرودي در سالهاي مبارزه، در ارتباط با روحانيت مبارز مشهد بود و به لحاظ فكري به متفكرين اسلامي  مورد رجوع جوانان آن سالها علاقه داشت گو اينكه پيوند او با افكار امثال مطهري بيشتر بود. حوالي سال 56 شهيد فرودي اقدام به تاسيس گروهي سياسي- فرهنگي با مشي قهر آميز عليه رژيم پهلوي كرد. اين گروه" ستاره اسلام "نام داشت. در جريان مبارزات ضد سلطنتي، فرودي مدتي را به زندان ستم شاهي گرفتار آمد. پس از پيروزي انقلاب، شهيد فرودي به همراه برادران يك گروه مبارز ديگر كه پيش از انقلاب در استان خراسان مشغول به فعاليت بود، اقدام به تاسيس دفتري فرهنگي سياسي براي صيانت از انقلاب در مشهد كرد، اندكي پس از تاسيس اين دفتر سازمان مجاهدين انقلاب كه از وحدت 7 گروه علاقمند به امام تشكيل شده بود اعلام موجوديت نمود و فرودي و دوستانش نمايندگي سازمان در خراسان را عهده دار شدند. شخص شهيد فرودي از ابتداي سال 85 تا مقطع اختلافات داخلي سازمان، مسئول سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي خراسان بود. با بروز اختلافات دروني و تشكيل سه ديدگاه در سازمان از مخالفين آقاي راستي كاشاني و جناحي از سازمان به حساب  مي آمد كه در آن سالها به درست يا غلط با عنوان «راست» شناخته مي‌شد با اين حال قريب به چند ماه عملاً وارد درگيري با جناح مقابل نشد و به‌رغم مخالفت نظري ،در عمل «بي‌طرف»بود( با اين توجيه كه مبادا مخالفت عملي با آقاي راستي به مخالفت با روحانيت و توصيه‌هاي امام باشد). تا اينكه بالاخره ،فرودي، عملاً هم به ضرورت مقابله جناح موسوم به راست سازمان و تفكري رسيد كه با راه اصيل انقلاب و آموزه‌هايي كه او از امام و شاگردانش آموخته بود سنخيتي نداشت. با خروج جناحهاي چپ و ميانه از سازما،ن فرودي نيز سازمان را ترك گفت و به عنوان يك پاسدار عادي به سپاه رفت. در اين هنگام بود كه اقدامات ايذائي جناح مقابل، شرايط سختي را اعم از انزوا و اتهام و تنهايي براي او فراهم كرد. البته عرصه سياسي" منزوي" و "متهم" بسيار به خود ديده است. بسيار بود‌ه‌اند كساني كه با فعل و انفعالات جناحي فرود آمدند و بعدها با فعل و انفعالي ديگر به فراز رفتند يا حتي نرفتند و به كار و كسبي مشغول شدند اما همچون فرودي‌ها كم‌اندو اصالت آنها در همين گيرودارها خودرا مي‌نماياند اصالتي كه فرودي را( كه در تقسيم‌بندي متعارف، چپ محسوب مي‌شد) در سطحي وراي هيا هوي چپ و راست مي‌نشاند و محصل كلاسي مي‌كرد كه سخن مرسوم چپ و راست در آن ،سخني "پيش و پا افتاده بيش" نبود. اجازه دهيد شواهد اين مدعا را در جمله جمله يادداشتهايي پي بجوئيم كه فرودي از خود بر جاي گذارده است. در محاق انزوا و اتهام فرودي شهر را با همه شور و شر آن واگذارد و راهي جبهه شد. او چهار سال آخر عمر را از 61 تا 65، غير از سفري كه به حج واجب رفت اغلب در جبهه گذراند.  در يادداشتي كه هنگام خروج از مشهد نوشت، بدين غزل، متوسّل شد: "ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش بايد برون كشيد از اين ورطه رخت خويشاز بسكه دست مي‌گزم و آه مي‌كشمآتش زدم چو گل بتن لخت لخت خويشوقتست كز فراق تو و سوز اندرونآتش برافكنم به همه رخت و بخت خويشدوشم ز بلبلي چه خوش آمد كه مي‌سرودگل گوش پهن كرد ز شاخ درخت خويش (حافظ)           و در يادداشتي از او  در راه عزيمت به جبهه مي‌خوانيم: «با برادر نادر براه افتاديم، همراه برادران بسيج بوديم، قطار خود حكايتي بود، درجة 3 صندلي‌ها چوبي، هر كوپه هشت نفر، در و پنجره‌ها خراب، راهرو آب افتاده و كثيف، حرفهاي زياد گفته مي‌شود كه كوتاه‌تر از ديوار بسيجي ديواري نيست و ... شب از سرما داشتيم آلاسكا مي‌شديم ولي چاره‌اي نبود و مي‌بايست ادامه داد، و سرما را خورد، جالب اينجا بود كه تا دو سه ساعت از شب هنوز برق كوپه روشن نشده بود كه بعد آمدند درست كردند، سطل اشغال وجود نداشت و ....صحبت شهيد باهنر يادم افتاد كه روزهاي اول انقلاب در مشهد فرمود: تمام ضد ارزشهاي نابرابرانه و طاغوتي بايد از بين برود، مثلاً قطارها همه يك درجه باشد، چرا او كه پول داشت بهترين و راحت‌ترين وسيله‌هاي دولتي در اختيارش و آنكه نداشت و يا كم داشت بدترين امكانات ... خواستم بگويم برخيز اي شهيد بزرگوار ببين كه نه تنها در جهت حاكميت آن ارزشها گامي برنداشتيم بلكه روز بروز از آن فاصله مي‌گيريم و آن حرفها براي بعضي‌ها كه نمي‌دانند براي چه انقلاب شده، خنده‌دار بنظر مي رسد، ما اگر در شعار از نظام عادلانه اسلامي بگوييم و در عمل عكس آن حركت كنيم جواب شهدا را چگونه خواهيم داد» در جبهه،" رزم" تنها دغدغه فرودي بود، او مي‌نويسد: «بعد از انجام كارهاي معمولي و مشخص شدن وظايف راهي حميديه شديم، تا در ميان نيروها باشيم در ميان گردان ثارالله گشتيم تا نيرويي شهادت طلب برانگيزيم، چرا كه مأموريت اين گردان سخت بود، ارزيابي كرديم. با تك تك سخن گفتيم آنان را كه تمايلي به جنگيدني سخت داشتند و شهادت طلب بودند برگزيديم.آنها را به ميدان آورديم، صحبت شد با آنها، ‌و شب را مثل دشمن بر سرشان شبيخون زديم، و از خواب آنها را پرانديم. كه فقط پول شيشه‌ هاي شكسته بر اثر  انفجارها و تيراندازي‌ها بيست هزار تومان برآورد مي‌شد، در تاريكي بر اثر انفجار پي در پي مين‌هاي ضد تانك، همه سينه‌خيز رفتند، آمادگي را ديدند و تعدادي بريدند، پس از آن به رزم شبانه شتافتند. باز بعد از آن، آناني كه ماندند برايشان سخن از پيكاري پر بيم گفته شد. مي‌گفتيم دشمن نامرد است، همصدا فرياد مي‌زدند ما مرديم، مي‌گفتيم خطرناك است مي‌گفتند باشد و ... اندكي از ميان آنها باز حاشيه گرفتند و آنها كه مانده بودند ذره ذره رنج و سختي را حس مي‌كردند. آنها را به مشهد خودشان برديم و در آنجا ايستاديم فرمانده برايشان سخن گفت: «كه ... صحراي محشر خواهد بود و عاشورايي ديگر برپا، آنانكه براي زنده ماندن و غنيمت گرفتن آمده‌اند، سرخويش گيرند و جان تيرة خود را برهانند، و با آنها كاري نيست. البته در همين جبهه كارهايي هست كه خطر كمتر دارد، شهادت كمتر و .... آنها كه مي‌مانند، بايد تن به بلا و سختي و صبر بسپارند و در روي پهنه خاك و در ميان آب و گل و در گشاد چشمان ملائكه الله رنج همة عملياتها را در يك عمليات پذيرا شوند، و خون خويش را به چشم خيره زمان پاشند.براي روز موعود سخنها فراوان است كه در آنجا كاري است كه كارستان است، سخن از كشته شدن و چگونگي آن است، سخن از غنيمت گرفتن نيست، از همه چيز دادن است، هنگامة خوبتر مردن است، و آبروي اسلام خريدن، هركس كه مرگ را در قلب خويش نتپيده است، هركس كه در لحظه لحظه رنج و كار ما شريك نبوده است، هركسي كه براي بازديد و تماشا آمده است، هركس كه آمده است كه به ما بگويد جنگ و جهاد و ... خوب است و خود در پي گريزگاهي آبرومندانه مي‌گردد، هركسي كه پيكر خونالود خويش را در شط سرخ خون شناور نديده است، هر كسي كه گرسنگي و تشنگي را با تمامي وجودش نچشيده است، هر كسي كه براي خويش است،)راه( خويش گيرد و جان خود از اين آزمايش و آموزش برهاند، كه آن روزمان روز بي‌خويشي است، آنروزمان روز شهادت و قيامت است. شهيدان بمانند كه خط شكستن بتوانند. باز اندكي آهسته و خجل كه ناتوان بودند و زار؛ بعضاً از پيرها بودند و دوستدار جان، بعضاً از كوچكها بودند و ... جدا شدند و عرق خجلت بر پيشاني و اشك افسوس در چشم و ياد زن و بچه و مادر و پدر و خانه و خانمان در دل حاشيه گرفتند و به آرامي گذشتند.و بدينسان مي‌رانديم كه مرد مي‌خواستيم، مرداني كه بتوانند بجاي هزاران مرد رنج و سختي تحمل كنند و از آزمايش سخت آموزش پرصلابت و سلامت و سربلند بگذرند و فرياد حق را شعله‌ور كنند و بجان آن همه در مشهد خويش بميرند.و اين چنين كرديم و مانديم از دويست و اندي نفري دو گروهان از بهترين‌ها انتخاب شدند، و منتظر شديم تا از ميان جمعيت‌هاي بعدي غربال كنيم و بر آن بيفزائيم، تا فرداي موعود را چگونه عمل كنيم؟"در عين حال فرودي دلواپس آينده‌ بود. از قلم وي مي‌خوانيم: « آيا در آينده از تك تك اين نخل‌ها از قطره قطرة اين آبها، فرياد جوانان شهيد به گوش آنان كه امروز خوابند نخواهد رسيد؟و اگر برسد آيا آنها را بيدار خواهد كرد؟ اگر بيدار كند! پس بپاس بيداري آنان بگذار خون‌ ماها در همين مكانها ريخته شود، بگذار بدنهامان طعمة همين كركسها، و خوكها و گرازها شود، تا آنها كه مانده بودند در شهرها و ... شايد حس كنند شايد يادشان بيايد از آنچه بايد يادشان بيايد؟ بفهمند كه چه مي‌كردند، غرق چه بودند. شب شده بود و بايد براي آن شب، شب موعود به عقب برگشت و كار كرد و كار... هم شب و هم روز، چرا كه حالا هر چه بيشتر عرق بريزيم، آنشب كمتر خون از خودمان خواهيم ريخت و بيشتر خون از دشمن ....» لحظه لحظه زندگي فرودي ،ا جزاء يك "سلوك" بود. مبارزه او با شاه ،چالش وي با جرياني خاص و بالاخره حجش و جهادش! توحيد آنچنان جان شيفته وي را غرق خود كرده بود كه مي نوشت: « در جبهه هم راه هموار نبود. فرودي از خستگي يك برادر رزمنده مي‌نويسد: آن روز وقتي برگشتم ... را ديدم خسته و كوفته. سوار موتور شديم و رفتيم، اخمهايش درهم، از پيچ كارهاي لاينحل هميشگي مي گفت، از تنبلي و بيكاري بعضي بچه‌ها و ناخالصيها و ... سمت چپ جاده تابلو رنگيني كه بر آن نوشته شده بود: «لبخند بزن برادر» به او نشان دادم، بي‌توجه بود گفتم عملش كن، كه نيشش خودبخود باز شد، ولي اين لبخند خستگي را از او دور نكرد و او از كار خسته نبود، از نامهرباني‌ها و ناجور تاكردنهاي بعضي مسئولين و ... خسته بود. و احساس مي‌كرد به آسودگي هميشگي نياز دارد. زير تن مهربان خاك، زير سنگي پهن وسنگين كه نامش و محل شهادتش را بر آن بكنند، و او با گفتن يك كلمه «فزت برب الكعبه» خستگي را، براي هميشه از خود دور كند، اين را درمان خستگي مدام تن و جان خود مي‌ديد، شهادت،‌ بالاخره خاك شدن در خاك. يا مي‌گفت بگذار ما را همين گرازها و سگها بخورند، يا شايد نصيب اين همه مرغ گوشتخوار يا آبزيان شديم و آنچه بوده هم غير اين نبوده است، پس بنابراين ماندن براي چي؟ ديگر كدام كار؟ كدام خيال ؟ كدام اميد؟ كدام عشق؟ كدام عمل؟ شايد فردا هم از اين محيط مقدس محروم شديم، از مرگ سرخ «شهادت» وامانديم و نكبت و ذلت مرگ سياه،؛ مرگي به زور،؛ به مرگي پست و تاريك دچار شديم كه هرگز چنين مباد..... مي‌خواست بميرد ولي مثل من ميلي به اين نداشت كه جنازه‌‌اش در بهشت رضا در كنار بچه‌هاي تيپ و لشگر دفن شود، او كيلومترها از من جلوتر بود، او نخل سربلندي بود كه تنها يك ريشه داشت كه او را با آب پيوند مي‌داد، نه با هر آبي، كه با دريا... بالاخره او قطره‌ايست كه در آب بي‌نشان خواهد بود و دريا و درياها از چنين قطره‌هاست كه مي‌خروشند و ...به دشمنان ما بگوييددر فرهنگنامة بسيج، واژة مرگ را تفسير ديگريستدر آن نگاشته‌اند، ما با شهادت سرانجام پايكوبانبر فرق مرگ رقصانيمو رو به تعاليرو به حق گام مي‌سپاريمو جهان را به دنبال خويش خواهيم كشاند» البته شهيد، خود هم به مرگ بسيار مي‌انديشد: روز بعد شد،؛ و روز شب بعد هم در كار و با كار گذشت، بي‌خوابي خيلي عادي بود، حساب روزها و ماهها از دست در رفته و نمي‌دانم امروز چند شنبه و چندم است، مي‌يافتم كه مردن و نمردن: مثل شب و روز، اينها با هم چقدر تفاوت دارند،‌ راستي مرگ و زندگي اينطور يكرويه پيش چشم خود نديده بودم، چه ساده و چقدر مهم بودند، مثل شب و روز همانقدر ساده و همانقدر مهم، و همانقدر عادي، چنانست كه گويي خورشيد پس غيبتي يكروزه از افق سر برآورده است. نشانة مرگ در همه هويدا است و نشانة زندگي از همه آشكارتر، چنان در تلاشند و چنان كار مي‌كنند كه گويي مرگي برايشان نخواهد بود و چنان بيمناكند، چنان چهره‌ها آشناي مرگ است كه گويي لحظه‌اي ديگر از حياتشان باقي نيست، روحشان در قفس تن بجان آمده و مي‌خواهد پرواز كند، ولي منتظرند، نمي‌شود. براي هركسي اجلش معلوم است، به تأخير نمي‌افتد، مگر به خواست خدا، و اگر نبود اين، هر آن پرواز مي‌كرد...مرگ اينجا خيلي فراوان است شايد ما را هم ببرد، اما چگونه، شايد در شب در نزديك خط مقدم داخل خانه كه اطاقي معمولي است خوابيده‌ايم خمپاره اي سقف را سوراخ كند و همه را در خواب بربايد، شايد هم مثل ديشب كه بر پشت‌بام خوابيده بودم تا بلند شدم، آنها هم در سنگر بيدار باشند و با تير مستقيم. شايد هم در خيابان... شايد هم در هنگام وضو يا شايد هم در هنگام تماشاي سنگرهاي دشمن، شايد اب ما را بدريا بريزد، خوراك جانوران دريا بشويم شايد هم در گرماگرم نبرد! خدا مي‌داند و هر چه خواست اوست بر ما از عسل شيرين‌تر و محبوب‌تر است، بقول مولوي:مرگ هريك اي پسر همرنگ اوست...اين نتيجة عمل ماست كه نوع مرگ ما را هم تعيين مي‌كند اگر جهاد كرديم و جهادگر في‌سبيل‌‌الله بوديم معلوم است اجر و پاداشش شهادت است و باز چگونه جهاد كردن با چه نيات و انگيزه‌هايي، با چه خلوص و تقوايي و ... نوع شهادت ما را هم شايد تعيين كند."
در ميان يادداشتهاي شهيد يادداشتي است كه عمق بينش فرودي را نشان مي‌‌دهد كه چگونه رزم را با پختگي و بلند انديشي  جمع آورده بود: « امروز سه‌شنبه است. ديشب روي پشت‌بام نگاهي به ماه مي‌كردم كه چگونه سرزده و چگونه بالا و بالا آمده و نگاهي به آنطرف رود كه در تكاپوي مستحكم كردن سنگرهاي خود بودند، و نگاهي به ستاره‌ها كه مي‌درخشيدند، فكر مي‌كردم آيا اين همه، ثبات و بقا خواهد داشت؟شنيده بودم كه در گذشته لاوازيه قانون بقاء ماده را ثابت نموده اما بعداً پيشرفت علم در قرن بيستم اصل بقاي انرژي را ثابت و جايگزين اصل بقاء ماده كرد.و يادم افتاد كه در قرآن خداوند مي‌فرمايد، ما مردگان را زنده مي‌كنيم و كوچكترين حركت و صداي انسان به در و ديوار و زمين تأثير مي‌نمايد و اگر اسباب و دستگاهها بقدر كافي حساس باشد هميشه مي‌توان آنها را بازگو كرده و مشخص نمود.به اين مي‌انديشيدم كه مؤمن متعهد در يك جريان دايمي برنامه‌ريز قرار دارد، برنامه‌ريزي براي او  كاري نيست كه گاه و بيگاه به آن بپردازد، فعاليتي نيست كه به صورت تشريفاتي سالي يك بار برنامه و بودجه‌اي براي سال بعد تنظيم كند، سپس آنرا در قفسه گزارشات به نمايش گذار دو در عمل خلاف آن عمل نمايد، و يا بطور كلي بدون ارتباط با آن برنامه تصميم بگيرد اقدام كند، برنامه‌ريزي مومن متعهد عملي است، هميشگي، در متن كليه فعاليتهايش، آنقدر كه به برنامه‌ريزي اهميت مي‌دهد به خود «برنامه» ارجي نمي‌گذارد، جامعه را دايماً در حال تحول مي‌بيند و خود را يكي از عوامل تحول مي‌داند كه دايماً در پي شناختن تغييرات و هماهنگ كردن خود و ساير اعضاء با اين تحولات است. او مي‌داند كه خداوند در درون جامعه و از وراي آن هر لحظه و ساعت و روز پديده‌اي نو با شكوه نشان مي‌دهد. يسئله من في‌السموات والارض كل يوم هوفي شأن. هر چه در زمين و آسمان است نيازهاي خود را از او مي‌طلبند، و او هر روز دست‌اندركار تازه‌اي است».هر نفس نو مي‌شود دنيا و مابي‌خبر از نوشدن اندر بقاعمر همچون جوي نونو مي‌رسدمستمري مي‌نمايد در جسددر افسار گسيخته انديشه را دوباره بدست گرفتم و با خود گفتم آنها «دشمن» هم در حال برنامه‌ريزي تاكتيكي (دنيا)ست آيا ما برنامه‌ريزي استراتژيكي مشخصي داريم؟ آيا جهت حركتمان در همين چهارچوب جنگ برنامه مشخصي داريم كه به كدام سوست؟ اعمالمان كه باقي خواهد ماند چه جهتي را به نمايش خواهند گذاشت؟آنروزي كه يومئذ تحدث اخبارها بان رب اوحي لها است. چه خواهيم كرد؟پلكها سنگيني مي‌كرد و خواب بسرعت هجوم مي‌آورد تا شبي ديگر را در تيررس عدومبين بسر كنيم تا فردا چه شود و چه كنيم.عالم چون آب جوست بسته نمايد وليكمي‌رود و مي‌رسد نو نو اين از كجاستنو ز كجا مي‌رسد كهنه كجا مي‌رودور نه وراي نظر عالم بي‌منتهاست» حاج مهدي به جنگ، نگاهي وسيعتر از يك پديدة سياسي داشت از همين رو مي‌نوشت: «غلام همت آن كه زير چرخ كبودز هر چه رنگ تعلق پذيرد، آزاد است.يا قوم انما هذه الحيوه الدنيا متاع و ان الاخره هي دارالقرارامروز صبح جنگ و دعواي بين واحدهاست و جنگ و دعواي لشگرها با هم، چرا كه همه سر گرفتن ساختمانهاي بهتر و سنگرهاي محكمتر با هم دعوا دارند، سر بهترين نهرهاي خط حد، خانه‌ها را سعي دارند از چنگ يكديگر بربايند، و باهم برخورد مي‌نمايند، به يقين هم مي‌دانند كه يكي دو ماه بيش در اينجا نيستند، درست اين مسئله تداعي دنيا در مقابل آخرت را  مي‌كند، در مقابل خانه‌هايي كه در بيرون اينجا در شهرها دارند، شايد سي چهل سال را در آن بگذرانند، براي همين يكي دو ماه هم براي راحت بودن برادران خود را ناراحت مي‌كنند، دنيا هم چيزي مثل اينجاست. متاع اندك و قليلي است، خانة ماندن نيست، محل گذر است و آخرت خانة قرار است، اگر اندكي توجه داشته باشيم، مي‌بينيم واقعاً ارزش اين متاع زودگذر اينقدرها نيست كه ما در پي آن مي‌دويم، اين همه تعلق را براي چه مي‌خواهيم و به كجا خواهيم برد، پس واقعاً بايد غلام همت آن بود كه زير چرخ كبود، ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است.اين جهان جنگ است كل چون بن گريذره ذره همچو دين با كافريآن يكي ذره همي پرد به چپذره‌اي بالا  آن ديگر نگونجنگ فعليشان ببين اندر ركونجنگ فعلي هست از جنگي نهانزين تخالف آن تخالف را بدانجنگ فعلي، جنگ طبعي، جنگ قولدر ميان جزءها حربست هولاين جهان زين جنگ‌ها قائم بوددر عناصر در نگر تا حل شودشبها از ترس كه خروس و گراز و گرگ وارد منزل نشوند در را مي‌بنديم ولي، در تاريكي و صبح زود كه براي دستشويي كه مترها فاصله دارد و حركت مي‌كنيم هر سياهي ترس را دو چندان مي‌كند، صداي زوزه گرگ‌ها و شغالها و صداي هوپ هوپ سگها در پي گرازها و شغالها و .... و صداي لف لف گرازها ... وقتي با تعريفهايي كه بچه‌ها مي‌كنند، آدمي قبل از اينكه مواظب باشد  توسط دشمن كمين نخورد، مواظب اين همه از حيوانات است ديروز بچه‌ها تعريف مي‌كردند كه گرگي پريده روي كاپوت ماشين و ديگري كه پيرمردي 60 ساله بود مي‌گفت در پناه درختان چگونه گراز به او حمله كرده و چگونه او خود را رهانيده است...در اين گوشه جنگهاي پنهان و آشكار بين پرندگان و چرندگان و خزندگان و جانوران دوپا و انسانها در جريان است، عليرغم اينها در درون خود انسانها ستيزي سخت‌تر، نيروي اهريمني با الهي در حرب است و هركدام در تلاشند انسان را بسوي خود بكشانند.پس بناي خلق بر اضداد بودلاجرم جنگي شدند از ضر و سودهست احوالت خلاف يكدگر هر يكي با هم مخالف در اثرچونكه هر دم راه خود را مي‌زنيبا دگر كس سازگاري چون كنيفوج لشگرهاي احوالت ببينهر يكي با ديگري در جنگ و كينمسئله در اينجا ختم نمي‌شود، بلكه اين جنگ عظيم در مسير خود به يك وحدت تكاملي پيش مي‌رود.ذره‌اي كاو محو شد در آفتاب جنگ او بيرون شد از وصف و حسابچون ز ذره محو شد نفس و نفسجنگش اكنون جنگ خورشيد است و بسرفت از وي جنبش طبع و سكوناز چه از انا اليه راجعونما به بحر نور خود راجع شديموز رضاي اصل مسترضع شديم*** ستاره خفت و شباويز خفت و شبرو خفتمنم كه شب همه شب بيقرار خويشتنم سپيده سر زد و گلبانگ زد خروس ز بامسحر به پنجره انگشت مي‌زند كه : منم فرودي كه خود ناجوانمردانه پشت جبهه را ديده بود، اينچنين از جفايي كه ديگر رزمندگان متحمل شده بودند مي‌نويسد: به ناز، دست نوازشگر نسيم سحر«چقدر جالب و زيباست، چقدر جذاب و دلگرم كننده و اميدبخش است، زندگي با كساني كه نبرد و جنگ را برگزيده‌اند بخاطر اينكه راه ميان‌بري‌ست بسوي بهشت، جهد و تلاش و كشيدن مشقات براي رضاي خدا را در زندگي جمعي و ايثارگرانه‌اي پذيرفته‌اند كه آدم شدن ميسر نيست الا در ميان چنين موجوداتي كه حقاً ملائك ساجد آنهايند. مركز آموزشي بچه‌هاي اطلاعات و تخريب، دو واحد كه عصارة بسيج‌اند و نمونه‌هاي بارز تقوي و خالص وقتي با تك تكشان برخورد مي‌كني كوله‌باري از دردهاي اجتماع را بر دوش دارند، همه زجر كشيده و تركش خورده‌اند، بر تنشان تير و تركشهاي آ‌هني كه نشانه بارها خط شكستنشان است و در دل و روحشان تركشهاي سوزآوري كه اگر سر دل بگشايند و گوشه‌اي را توضيح دهند، حكايتهايي است از آنچه بر آنها رفته است، مدتهاست در جبهه بوده‌اند، و از شهر و جنجالهاي آن بدور و هر چه ناجوانمردي بوده بر اينها رفته است از طرد و حذفها مي‌گويند از جايگزيني افراد ناصالح و ناباب حرف مي‌زنند، از تنبلي و كسلي بعضي از مسئولين در رابطه با جبهه سخن‌ها دارند و ... از تبعيض‌ها و ... مي‌گويند.از اينكه چند روز است نتوانستيم بنويسيم و دو سه روز است كه انگشتم نيز در رابطه با تانك كه ... ضربه خورد از نوشتن افتادم، خداوند توفيق بدهد كه بتوانم گوشه‌اي از آنچه در اينجا هست بقدر چشيدن بيرون بكشم، كه آب دريا را اگر نتوان كشيد،...» «به كوي ميكده يارب سحر چه مشغله بودكه جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بودحديث عشق كه از حرف و صوت مستغنيستبنالة دف و ني در خروش و ولوله بودمباحثي كه در آن مجلس جنون مي‌رفتوراي مدرسه و قال و قيل مسئله بوددل مي‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكاراكشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيزباشد كه باز بينيم ديدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننيكي بجاي ياران فرصت شمار يارانماز شام غريبان چو گريه آغازمبه مويه‌هاي غريبانه قصه پردازمهر شب همه شب ما را شام غريبانه‌اي‌ست، غريبيم از بي‌دردي آنان كه بايد اهل درد باشند، و قريبيم با عزيزاني كه هنوز چند صباحي از عمرشان نگذشته ولي اهل دلند، اهل حال و راز و نيازند. وقتي كه عزيزي را مي‌بينيم كه من فقط به اندازه سن او گناه كرده‌ام و او نصف من عمر دارد، ولي چنان مي‌سوزد و چنان اشك مي‌بارد كه شمع را بايد كه درس بياموزد، مگر او چه گناهي مي‌توانسته است بكند، ولي نه او عاشق است، قصة هر روز و هرشب و هر سجدة نمازش بدينسان تكرار مي‌گردد، خدايا ما را هم همدرد و همدل اينان قرارده، ما را هم با اينان بدار و از اينان بدار كه جرأت گفتن السلام علينا و علي عبادالله الصالحين در هنگامه تشهدمان پيدا كنيم، ما را چنان علي (ع) زنده بدار و بسان علي(ع) بميران. آمين يا رب‌العالمين.                                      يكشنبه 29/10/64»همين معنا را در فرازي ديگر از يادداشتهاي او مي‌خوانيم: او را ديدم«گل را اثر روي تو گلپوش كندجان را سخن خوب تو مدهوش كندآتش كه شراب وصل تو نوش كنداز لطف تو سوختن فراموش كندبرادري را ديدم در هنگامي‌كه همه چشم‌ها در خواب و همه جا را ظلمت فرا گرفته بود و من پتو بر دوش براي طهارت از چادر خارج شدم، او را  ديدم ولي نشناختم همه جا تاريك بود و ستاره‌ها روشن و سوسو زنان او را ديدم در ميان دو بوته بر خاك افتاده، او را ديدم و صدايش ر اشنيدم كه يا غفور يا رحيم مي‌گفت و هق هق گريه‌اش را شنيدم، و از خدا نه خانه مي‌خواست و نه كاشانه، نه پول مي‌خواست نه ماشين، نه آب و نه نان، نه مقام و نه منصب، نه سلامتي و نه آبرو، او پر مي‌زد و پرواز را به تمرين نشسته بود. درست مثل كبوتري كه تازه مي‌خواهد پرواز بياموزد سينه بر خاك مي‌سود و اشك مي‌ريخت و از او كه يادش يادگار بود و عشق مي‌ورزيد ديدار مي‌خواست و هنگامي‌كه وصل، ديدار مي‌خواست و لقاء رب و هنوز ساعتها به اذان صبح مانده بود كه او چنين مي‌كرد او را  ديدم و بر پستي خود  گريستم او را ديدم و بر عقب ماندگي خويش...                             خروسخوان يكشنبه – 23/8/64»  اقبال تام و تمام شهيد را در آينه اتابة‌ او به خدا مي‌توان ديد: «همانطور كه بين كساني كه سخن يكديگر را مي‌فهمند و با هم صميمي شده‌اند، اينها هم با هم صميمي و صادق‌اند.اينان شمشير عزم و صدق و صفا و تقوي را بر خود حمايل نموده‌اند، آنچه از اين عزيزان ديدم مرا وادار كرد به جمعشان بپيوندم و در ميان آنان باشم چون طالب راهي بودم كه بوسيله آن ضمير و دلم روشني يابد و در جمع اينان بود كه چنين مي‌شد، ولي هنگاميكه به شهر پا مي‌گذاشتم احساس گناه مي‌كردم چون از جمع لاهوتيان به ناسوتيان مي‌پيوستم. با خودم مي‌گفتم: خدايا نامم كه فرودي است پس فرود آور مرا درجايگاه مباركي كه تو بهترين فرود آورنداني، «رب‌ انزلتي منزلاً مبارك و انت خير منزلين».خداخيال تيغ تو با ما حديث تشنه و ابستاسير عشق گرفتي، بكش چنان كه تو داني» اواسط دهة 60، تحولات سياسي كه البته ابراز مواضع امام، پشتوانه او بود، موقعيت سياسي جناح چپ را كه فرودي نيز در شمار آن به حساب مي‌آمد تغيير داد. اما فرودي گرچه در مقابل جناح مغلوب قرار داشت اما اصالت او، وي را وراي اين حرفها قرار مي‌داد. در يادداشتي از او مي‌خوانيم: ديدم با آمدن اقاي محتشمي به وزارت كشور و برادر محمد عطريان هم كه رفته و مشاور شده است، كار براي همه تركش خورده‌هاي دوره قبل زياد است، همچنين بخاطر اينكه آقاي سراج هم سرپرست كميته شده است. خب پشت جبهه هم پس كار فراوان است، (اما) اينجا بايد انجام تكليف نمود و ... وسوسه‌هاي شيطاني يكي پس از ديگري از ذهنم خطور كرد و ناگهان پناه بردم به خدا از شر شيطان، از شر هر چه غير از جبهه و جنگ است، و بايد رفت و رفت و رفت.امروزه با برادر هادي و رضا و نادر و جواد به بهشت رضا رفتيم تا عهدي تازه كنيمفرودي تابستان 64 به سفر حج رفت . حجي كه براي او جلوه اي ديگر از سلوك الي الله و اعراض از طاغوت بود. در يادداشتهاي او از اين دوران مي خوانيم:"امشب به من از شوكران جامي رسيدهپيمانه‌اي از باده نابم ده اينباراينك نه به رنگ شهرم و نه برنگ روستا، نه سبزم و نه آبي، گلگون فقط به رنگ سرنوشت باور كرده خويش در ميدان نبرد، و در سجده آخرين نماز بر سجده گاه مقدس نبي گرامي، خدا را در اين لحظه به التماس مي‌خوانم: اگر بناست از سپيده برآيم، پس جامه جليل شهادت بپوشم، و رخت به هفت گل از خون بشويم تا گلگون شوم در زمره رستگارها، گلگوني فتاده به پاي گلستان جبهه‌ها كه بوسه مي‌زدم بر پاي هر گلي به افتخار، اي كاش اين لحظه‌ها به مهلت مرگي در خود امان مي‌دادند. بعد از اين همه آيا كدام شب كدام ليل مبارك، دوباره در درون فوران خواهم كرد؟ السلام عليك ايها النبي و رحمه الله و بركاتهالسلام علينا و علي عبادالله الصالحينالسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاتهاين جملات را در اينجا معني ديگري است و بدين گونه با آخرين نماز در محراب رسول از مسجد النبي و همه مقدسات متعالي آن وداع مي‌كنم: باشد كه آخرين نباشد. شنبه 12/5/64 "  در فرازي ديگر مي نويسد:"خدايا! چه استعدادهايي كه در مسير مي‌بايست به جريان بيفتند و نيفتاده‌اند و اسراف شده‌اند؟ و چه فسادهايي ببار آورده‌اند؟ من مي‌توانستم با يك سلامم چه كارهايي انجام دهم كه نكرده‌ام؟ با دادن يك ليوان آب بدست كسي مي‌توانستم چه پيوندهايي بوجود بياورم؟ و از اين پيوند چه بهره‌هايي مي‌توانستم بگيرم؟ و چه موجهايي از آگاهي و شعور و از حركت و شور مي‌توانستم به راه اندازم؟ ولي از تمام آنها به سادگي گذشتم. يا چند استعدادهايي را كه را كد گذاشتم و احتكار كردم و يا در راه هوسهاي دل و حرفهاي خلق به جريان انداختم و اسراف نمودم. خدايا، با اين دست و زبان و پايم چقدر جرم آفريدم، چقدر خسارت ببار آوردم، چقدر دل و احساس و عاطفه‌ام هرز رفته، پس اي خدا هنگامي كه خودم را مي‌بينم و دينها و جرمهايم را، به فزع مي رسم و سخت مي نالم و از پا نمي‌نشينم، تو چگونه رفتار خواهي كرد. يا غفار الذنوب!"   همو در يادداشتي كه در جوار مسجد شجره نوشته آورده است:"ابر مي‌بارد...شب مسجد شجره، محل و ميقات كساني كه از مدينه به مكه مي‌آيند و بايد در اينجا محرم شوند. محرم از هوي، محرم از... همه چيز...الله اكبر اينجا جايي است كه امام حسين (ع) نيز از آنجا محرم شد و...بالاخره غسل و كندن لباس‌هاي گناه و ريا و دروغ و فخر و هر چه هست، حتي ساعت و عينك و انگشتر، چرا؟ چون بالاخره اينها هم زينت است، هر چند عينك طبي است ولي همينكه در انتخاب فرم آن وسواس داشته‌اي، و ساعت را در خريد دقت كرده‌اي، زيباترين را انتخاب نموده‌اي... بايد احتياطاً از خود جدا كرد...و چه زيبا اين هجرت بسوي كعبه، ضمير خفته و وجدان غافل ما را بيدار مي‌كند، و هزار افسوس كه شياطين زرق و برقهاي مادي را به اينجا نيز كشانده‌اند و عده‌اي در اينجا هم از زد و بندهاي سياسي بر كنار نيستند، ولي با همه اينها، كه عاشقان به اينجا خوشند و با سوز و ساز و شور و شوق و جذبه پروانه‌اند بر گرد شمع حق، و بايد عاشق بود تا فهميد، عاشق بود و درد داشت و پروانه شد. آفتاب روز محشر بيشتر مي‌سوزدشهر كه اينجا درد و داغ عشق كمتر مي‌كشد." فرودي از عرفه سيد الشهدا نيز چنين ياد مي كند:"جبل الرحمه جايي است كه امام حسين (ع) در پايين آن دعاي معروف عرفه را خوانده. چه زيبا از بزرگي خدا مي‌گويد، از ناچيزي خود، از سيري كه آدمي طي كرده و آلان احسن مخلوقات شده و...و در داغاداغ همان ظهر عرفات در همينجا همان دعا را تنها در ميان آفتاب داغ تنها و تنها تكرار كردن براي اهل حال چقدر باحال است.دوستي مي‌گفت اينجا صحراي شناخت است، شناخت خط و خطوط، شناخت جريانها و انتخاب خط صحيح و...ديگري مي‌گفت صحرا، صحراي عرفان است، جز عشق به معشوق و عشقبازي در اينجا چيز ديگر نشايد...سومي مي‌گفت وقت خودشناسي است و بدست آوردن قدر و اندازه خود، مي‌خواهيم بعد از اينجا به مشعر برويم و از آنجا سنگ براي شيطان جمع كنيم و بعد برويم مني. از معصوم نقل شده هر كس از مشعر بگذرد بدترين گناه او اين است كه تصور كند هنوز گناهي از او مانده و آمرزيده نشده است، البته حج با اخلاص و..." در فرازي ديگر از يادداشتها شهي فرودي سلوك  خود را اعراض از طاغوت پيوند مي زند و مي نويسد:"يكي از عارفان چندين حج پياده بكردو از چاه زمزم آب برنكشيدزيرا كه دلو آن از مال سلطان خريده بودندو ما از چاه زمزم آب برداشتيم كه دستگاه آب كش آن را يقين داشتيم مال استكبار جهاني است، و سلطان آمريكايي ملك فهد بن عبدالعزيز آل سعود بر همه چيز حرم مشرف است و..." و خود در موضعي ديگر چنين نذر ميكند:"امروز، در زير ناودان طلا، در ميان حجر اسماعيل سه نذر كردم يكي آنكه از هيچ سلطاني مالي قبول نكنمديگر آنكه به سلام هيچ سلطاني نرومسوم اينكه در عقايد و نظرات سياسي خود صراحت پيشه كنم و همه ابتلا به جان بخرم.11/6/64"  و بالاخره واپسين وصيتهاي او همپاي حافظ به ياد شب يكشنبه 28/10/64، قرارگاه شهيد جعفري «برادري كه با عنايت الهي در طريق الي‌الله پيش مي‌رود و مدارج ايمان و منازل قرب را يكي پس از ديگري طي مي‌كند، در هر درجه‌اي از درجات ايمان و در هر منزل از منازل قرب از يك سلسله علوم و معارف خاصي برخوردار مي‌گردد كه در درجة قبل و در منزل قبل، از آن معارف برخوردار نبود و ظرفيت برخورداري از آنها را نداشت و نمي‌توانست آنها را بفهمد و بيابد و هضم بكند، اين دانشها و معارف خاص به تناسب خود و به سهم  خود، راه را براي مؤمن مجاهد و سالك الي‌الله روشن‌تر نموده و او علاوه بر وظايف قبلي، به يك سلسله وظايف ديگر عبودي و ... آشنا مي‌سازد، يعني به بعضي از معايب و قصورات و تقصيراتش متوجه نموده و به سوي قدم‌هاي جديدي در اصلاح خويش سوق مي‌دهد و وادار به مجاهدتهاي تازه‌اي مي كند تا آن معايب و نقايص و آن قصورات را برطرف كرده و عبوديت خود را تكميل نمايد.در هر عمليات جدي با عملكرد جديدي كه در اصلاح خود قدم برمي‌دارد و با مجاهدتهاي تازه‌اي كه انجام مي‌دهد از معايب و نقايص و قصوراتي كه متوجه آنها شده بود پاك مي‌گردد و طبعاً از صفاي بيشتر قلبي و از ارتباط و ايمان بيشتر و بالاتر و از قرب بيشتر و كامل‌تري برخوردار مي‌شود يعني به درجة بالاتري از مدارج ايمان و منزل بالاتري از منازل قرب، نايل مي‌گردد.با نيل به درجة بالاتر و منزل بالاتر، به لحاظ طهارت و نورانيت قلبي بيشتر و استعداد و قابليت جديد كه پيدا كرده، باز از يك سلسله علوم و معارف تازه‌اي بهره‌مند مي‌شود كه او را بسوي حركت جديدي در مقام عبوديت و سلوك به سوي درجة بالاتري و منزل بالاتري از مدارج ايمان و منازل قرب سوق مي‌دهد و همين‌طور در مدارج معرفت و عمل سير مي‌كند، تا به مقصد نايل گردد و شهيد و شاهد حق گردد. والذين جاهدوا فينان لنمهدينهم سبلنا.اكنون حيات جديدي پيدا كرده‌ايم و در منزل جديدي قدم گذاشته‌ايم، مقام جديد و حال جديدي بدست آورده‌ايم، از پراكندگي نجات يافته و در جهت اينيم كه خود را بيابيم، و تحت ولايت ربوبي قرار گيريم و قلب را محل نزول ملائكه الهي كنيم و در حقيقت در قلب خود خلاصه شويم و در خانة دل هم‌نشين ملائكه گرديم و با آنان به گفتگو بپردازيم و كلام آنها را بشنويم و اسرار را از زبان آنان ياد بگيريم و از تعليم الهي توسط آنان برخوردار بشويم و اسرار را از زبان آنان ياد بگيريم و از تعليم الهي توسط آنان برخوردار گرديم، و بالاخره به سوي حق روي آوريم و روي از سوي دنيا بگردانيم و گوش دل به سوي حق دهيم و چشم دل به آن سو دوزيم، تا به آنجا كه مي‌خواهيم برسيم:دم مزن تا بشنوي زان مه لقاالصلا اي پاكبازان الصلادم مزن با بشنوي اسرار حالاز زبان بي‌زبان كه قل تعالدم مزن تا بشنوي ز آن دم زنان آنچه نايد در بيان و در زباندم مزن تا بشنوي ز آن آفتابآنچه نايد در كتاب و در خطابخدا من ترا با اين همه طلب، خواندم و اميدم اين است كه مرا باز نمي‌گرداني و رد نمي‌كني، چون كه اينقدر معرفت پيدا كرده‌ام كه تو مهربان و بخشنده‌اي.خدا تو آن هستي كه هيچ خواستاري او را خسته نمي‌كند، و هيچ بهره‌برداري او را كم نمي‌سازد، تو همانطور هستي كه خودت مي‌گويي و بالاتر از آني كه ما گوياي آنيم.خدا، من از تو صبر بجا، گشايش نزديك، گفتة هماهنگ، پاداش بزرگ را خواستارم.خدا، من از تو تمامي خوبي‌ها را مي‌خواهم، چه آنهايي كه به آن آگاهم و چه آنهايي كه از آن بي‌خبرم، چون خوبي‌ها يك چهره ندارند، كه خوبي از خوشي جداست، خوبي‌ها آ‌نهائي هستند كه كمبودهاي مرا تأمين مي‌كنند و نيازم را برآورده مي‌كنند، نه هوسم را و چه بسا نياز من در شكستها و ضربه‌ها و رنجها باشد. من از تو خوبي‌ها را مي‌خواهم، و چون مي‌دانم كه حتي تحمل الطاف ترا ندارم از تو صبر مي‌خواهم، و از تو گشايش مي‌خواهم كه در زير بار نمانم و به بن‌بست نرسم، و از تو قول صادق و عمل خالص مي‌خواهم، من از تو مي‌خواهم كه ظرفيت و گنجايش و لياقت و توفيق شهادت در راهت را نصيبم گرداني، اي خدا آمين.الهي به نشان تو بنده‌ام، به شناخت تو زنده‌ام، بنام تو آبادم، بياد تو شادم، مست مهر از جام توام، صيد عشق در دام توام، پس سپاس و ستايش خجسته از آن توست، و براستي تو را سپاس كه داراي مسلكم و از ميان همه مكاتب پيرو مكتب آسمانيم و از ميان مكاتب الهي و اديان توحيدي، پيرو اسلام و در اسلام، شيعه اثني عشر، و دوستدار اهل بيت عصمت و طهارت و در اين ميان معتقد به ولايت فقيه و مقلد قائد عظيم‌الشأن انقلاب اسلامي امام خميني حفظهم الله و از اين جمع معتقد به نظام ارزشي و حكومت عدل اسلامي و انشاء الله منتظر قيام قائم آل محمد (عج) اين اميد همة انسانهاي ستمديده و به استضعاف كشيده در هميشه تاريخ، اللهم اجعلني من انصاره و اعوانه. اما بعد:سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده بگوشكه دور شاه شجاعست مي دلير بنوششد آنك اهل نظر بر كناره مي‌رفتندهزار گونه سخن در دهان و لب خاموشبصوت چنگ بگوييم آن حكايتهاكه از تغابن آن ديگ سينه مي‌زد جوششراب خا نگي ترس محتسب خوردهبروي يار بنوشيم و بانگ نوشانوشز كوي ميكده دوشش به دوش مي‌بردندامام شهر كه سجاده مي‌كشيد بدوشدلا دلالت خيرت كنم براه نجاتمكن بفسق مباهات و زهد هم مفروشمحل نور تجليست رأي انور شاهچو قرب او طلبي در صفات زينت كوشرموز مصلحت ملك خسروان دانندگداي گوشه نشيني تو، حافظا! مخروشو بدينسان تا اينجا كشيده شدم، در چند شب گذشته به شمارش ياران سبقت گرفته پرداختم، خدايا فقط دوستانم كه دوستشان مي‌داشتم از صد گذشت، خودم را ارزيابي كردم راهم را ارزيابي كردم و پس از اينهمه به خودم رو آوردم كه چه دارم. در اين هنگام به امكانات و وابستگي‌ها از قدرت و ثروت، دوستيها و خوشيها و قدرت جسمي  و مغز و شعور و آگاهي و استعداد خودم فكر كردم. ديدم كه اينها چقدر فاصله دارند، و چقدر هنگام احتياج از من دور مي‌شوند، هنگامي كه صداشان مي‌زني جوابت نمي‌دهند، و به اين رسيدم كه فقط بايد توكل علي الحي الذي لايموت، بر زنده‌اي كه نمي‌ميرد و .... تكيه كنم و در كنار او آرامش گيرم.دوش از درون جانم گفتند : اگر زمانيبايد كه در ره ما جانباز و محرم آييروي دلت به ما كن، جان مست از لقا كنبيگانگي رها كن، چون آشناي ماييو چنين بود كه تصميم را گرفتم و از خدا توفيق خواستم كه :گر پيش رخت جان ندهم آن نه بخيليستدر خورد رخت نيست، از آن مي‌ نتوان داديك جان چه بود؟ كافرم ار پيش تو صد جانانگشت زنان رقص كنان مي‌ نتوان دادو گفتم بايد آرزوي آنانكه خستگي من و شما را از جنگ و از مشكلات و از شهادت آرزو مي‌كنند، با خودشان بگور برند، ما بايد مشتهايمان را براي دفاع محكم‌تر نمائيم  و دلمان را به خدا و انديشه‌مان را به امام سپاريم و تا پيروزي نهايي را بدست نياورده‌ايم از پاي ننشينيم و مستضعفان جهان را نيرو دهيم و به اسارت افتادگان يوغ استعماري را بشارت دهيم، از كينه‌توزي بر ضد يكديگر بپرهيزيم كه خطر نزديك است و جرقه‌اي كافيست كه آنچه رشته‌ايم پنبه كند و طومارمان را درهم نوردد، همانگونه كه پيروزي نهايي نزديك است و حركت و اتحادي و جوش و خروشي عمومي لازم كه بدست آيد. اكنون جاي آن دارد كه استواري خود را ادامه دهيم، و چشم دريدة كورباطنان از حقيقت را كور كنيم. جاي آن دارد كه ارزشهاي عالي و مكتبي اين نهضت علوي را قدر بدانيم و به جاي انگ چسباندن تندروي و حذف و طرد نيروهاي انقلابي و مؤمن و متعهد به تلاش دو چندان براي حاكميت ارزشهاي فراموش شدة اسلامي برخيزيم و همديگر را براي ادامة خط سرخ شهادت و نبرد تا محو كامل فتنه و برقراري عدل و آزادي و برادري برانگيزيم و بشورانيم و دل به رهنماي خود آن زعيم دورانديش و عارف بيدار دهيم كه چون كوه ايستاده است. هوشيار باشيم كه روزي بايد جواب خونهاي مواج و جوشان شهيدان و جواب نگرانيهاي مادران و چشم‌ انتظاري فرزندانشان را بدهيم، پس به خود آييم و هجوم همه جانبة كفر را ببينيم و ملاكهاي مكتبي را از خاطر نبريم،  وخط مشي‌مان را در روند رهنمودهاي امام بزرگوار و فقيه نستوه قرار دهيم.اما چند توصيه از اين برادر كوچك به تمامي دوستان و برادران عزيزم با اين اميد كه كوتاهي‌ها و بدي‌ها و ناروايي‌هاي اين حقير را ببخشائيد تا شايد خداي سبحان هم از لطف و كرمش بر من ببخشايد.1- تقوي، تقوي، تقوي را در همة ابعاد زندگي خود اصل بدانيد بالاخص در قضاوت‌ها، در موضع‌گيريها و ....2- قرآن را، قرآن را زياد تلاوت كنيد و با آن آشنا شويد، تا همچون سرودي آشنا در وجودتان جريان يابد، و در بحرانها و تزلزل‌ها از آن استمداد طلبيد.3- دعاها را بالاخص آنچه و آنگونه كه پيامبر و ائمه معصومين نقل كرده‌اند زياد با آن مأنوس شويد، چرا كه دعا وسيله‌اي هنگام شكستن وسيله‌هاست، وسيله‌اي همراه وسيله‌هاست، بله دعا وسيله نيست كه هدف است، و دعا درسي است كه بايد آموخت، وسيله ارتباط با پروردگارمان است، وسيلة پيوند با اوست، و بايد آنرا آموخت و بر آنها تسلط يافت همچنانكه بر قرآن  و احاديث شريف صادره از پيامبر و ائمه هدي(ع) مطالب شوقي و عرفاني و مقامات ذوقي و شهودي زيادي در دعاها نهفته است كه در روايات نيست، چرا كه در روايات مخاطب مردمند و با مردم به اندازه عقلشان صحبت شده و دعاها مخاطب خداست و هر چه گفتني بوده است گفته‌اند، پس بر ما باد كه با ادعيه انس گيريم و بر آن مسلط شويم، و هر موقع كه حالي يافتيد براي آمرزش اين مخلوق عاصي خدا طلب مغفرت كنيد كه سخت محتاج است.4- هميشه در راه حاكميت ارزشها تلاش كنيد و پاسدار خون شهيدان باشيد، شهيداني كه حداقل همين دوستانمان را حساب كنيم، مي‌بينيم مسئوليت سنگيني بر دوششان است.ياران چه غريبانه رفتند از اين خانههم سوخته شمع ما هم سوخته پروانهو اينها همه مصيبت بود كه بر ما وارد شد و ما را از پاي در نياورد و ما را نشكست و خورد ننمود، و خدا ياري كرد كه همة مصايب را خورد كنيم و خود محكم بايستيم و خدا را سپاس مي‌گوئيم، بنابراين تعهد كنيم كه خواست آنها را كه خواست خدا و رسول و ائمه معصومين، و ولي امرمان نايب بر حق حجت خدا امام خميني روحي‌له الفداء است انجام دهيم.5- خدا از تو مي‌خواهم به آبروي شهيدان از دوستانمان، توبة همه ما را قبول كن،‌ و ما را در راه خودت ثابت قدم بدار، از گناهانمان بگذر،  و دعاي خير همة دوستان را در حق اين مخلوق گنه‌كارت به اجابت برسان.خدا اي مرحم دلهاي مجروح، اي لطف و اي مهرباني بر‌‌ آنان كه بي‌مهري شده است، در اين لحظه كه گذر زندگي نوع ديگريست و در اين مكان كه مكان ديگريست، از تو مي خواهم كه مرا با عدلت به محاكمه نكشي، و به لطفت ببخشايي.خدا، الان مثل فيلم سينمايي، داستان زندگي و عصيانها و گناهانم از جلو ديدگانم مي‌گذرد، از آنجا كه به تكليف رسيدم، و امكاناتي كه مي‌توانستم از آنها در راه تو و ... بهره گيرم نگرفتم، از زمانها كه به بطالت گذراندم، از دروغ‌ها، از غيبتها، از سستي‌ها، از رنجش دوستان، از ريا و عجب‌ها و بيهوده‌كاريها، از دلخوشي‌ها، از كار براي دلخوشي خلق كردن و مفسده‌هاي ببار آمده از خدمت به خلق نكردنها و خون دل نخوردنها از ... از... از... از اينكه از لطف تو سوء استفاده نمودم، چقدر گناه كردم و تو پوشاندي چقدر و چقدر كه يكي از آنها كافي بود همه و همه چيز را بباد دهد و باز تو لطف كردي، نمي‌دانم چقدر زمان مي‌خواهد كه فقط ذنوبم ر ابشمارم و اگر بخاطر همه اينها صدبار مرا در آتش شعله‌ور جهنم افكني و بسوزاني باز زنده‌ام كني، فكر نمي‌كنم از گوشه‌اي از گناهانم پاك شود، ولي خدا، با همة اينها اميدم تويي، آرزويم تويي، زبانم به تمام گناهان و عصيانهايم گوياست، پس تو رحم كن، بر من ببخش، راهي جز بسوي تو ندارم، و پناهي جز تو از كجا جويم، اي ملجأ و پناه من، اي كريم اي بزرگوار.مادرم تو كه نامت فاطمه است، فاطمه باش. خوشا بحالت اگر فرزندت لياقت و ظرفيت شهادت را يافت، و در راه خدا، لبيك به نداي نمايندة امام زمان داد و اگر اين امانت را به خدا سپردي و خدا قبول كرد،‌خوشحال باش و خداي را شكر كن، كه خدا نعمت شهادت را نصيب فرزندت كرد و مباد و مباد صبر و بردباري را فراموش كني، و دشمن اسلام را شاد، هميشه بر لب لبخند داشته باش، و اگر هم خواستي گريه كني، بر مظلوميت حسين و خاندانش و يارانش گريه كن و بدان راضي نخواهم شد اگر خداي ناكرده بر از دست دادن فرزندت شكور نباشي، و از خدا گله كني.و از زحماتي كه براي من كشيدي و ناراحتي‌هايي كه بخاطر من تحمل كردي چه در بزرگ كردنم و چه تحصيلم، و چه زندان در قبل انقلاب و چه در دوران انقلاب و بعد از آن كه اگر چندين برابر هم عمر مي‌كردم نمي‌توانستم جبران كنم، خدا به شما اجر جزيل و صبر جميل عنايت فرمايد.تنها آرزويم اين بود كه شما را به مكه بفرستم و يا حداقل مقدمات سفر سوريه را فراهم آورم كه مصادف شد با نزديكي عمليات و اينجا لازم‌تر بود، لذا اينهم بالاي همة آنچه كه مي‌بايست انجام دهم و انجام ندادم، اميدوارم مرا ببخشي و با هديه فرزندت به خدا تذكره، ورود به بهشت را فراهم كني.فرزندم:... و تو شاهد باش، شاهد عصر خويش كه پدرت و دوستان پدرت در خون خويش غلطيدند تا تو و همة فرزندان آيندة اسلام، بر صراط حق بمانيد، ما با كارواني كه قافله‌‌سالار آن سيد و سرور ما بود، نايب مولايمان امام زمان بود، حركت كرديم اندكي را با كاروان آمديم، و كاروان هنوز در گذر است آري فرزندم تو و همة دوستانت مثل پدرت و دوستانش به كاروان بپيونديد و رهسپار وادي عشق شويد، كه خير دنيا و آخرت و كمال انسانيت را جز اين طريقي نيست.مي‌دانم كه ترا هنوز امكان خواندن اين سطور نيست ليكن برايت خواهند خواند و تو كه بزرگ شدي خود، خواهي خواند، و به اين خواهي رسيد كه دنيا با همه بزرگي و وسعت آن بسيار حقير و تنگ و كوچك است، و زائل شدني و رفتني، آدمي هر چه بدان روي آورد تشنه‌تر مي شود و از كمال انساني دورتر، هيچ‌وقت باور نكن كه مي‌شود هم خوب دنياداري كرد و هم خوب دين‌داري، هم بياد مستضعفان و محرومان بود و هم در كمال عيش و نوش و عشرت بسر كرد، كه پدرت هم اينرا باور نكرد، لهذا از مال دنيا فقط كتابهايش را براي تو به ارث گذاشت كه بجاي حريص بودن به دنيا، به علم و دانش حريص باشي، و اين را هم توجه داشته باش كه علم بدون تزكيه و تقوي نداشتنش بهتر است. علم آن است كه انسان را بسازد و غرور  انسان را بريزد و او را خاكي كند.و تو ... اگر دوباره كسي پرسيد كه پدرت ترا دوست نداشته كه به جبهه رفته با شجاعت و ايمان جواب بده كه اينطور نيست، پدرم چون مرا دوست داشت و دوستي ما را در طول دوستي خدا و رسولش مي‌ديد، به جبهه رفت، تا ايمان و باور ما استوار بماند، به جبهه رفت تا به تكليف خود عمل كند و به ما بياموزد كه او مقلد است و ماهم بايد مقلد باشيم، بهرصورت الان كه دارم چند سطر را مي‌نويسم در زير نخلستانهاي زيباي كنار اروندرود هستم و سنگرهاي دشمن را در آنسوي رود به تماشا نشسته‌ام، اگر خدا توفيق داد و ظرفيت و لياقت شهادت داشتم، هيچ‌وقت اندوهگين مباش، و بدان كه دير يا زود همة ما در قيامت همديگر را ملاقات خواهيم كرد، و من زودتر مي‌روم و اگر آدمهاي خوبي بوديم و كارهايم مثبت و براي خدا بود به بهشت وگرنه ... درست را خوب بخوان كمك مادرت كن، حجابت را خوب رعايت كن، تا انشاءالله در آينده مادري باشي كه علي‌اكبرها و علي اصغرها را در دامان خود بپروراني، و بدان كه پدرت و دوستان پدرت :در برگ ريز باغ زهرا برگ كردندزنجير خائيدند و صبر مرگ كردندرفتند تا تاوان خون حسين كه تا قيامت بر دوش ماست را بدهند.***وصيتنامه شهيد مهدي فرودي 24/1/65 ونجيناهم بسحر....دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند         وندران ظلمت شب آب حياتم دادنداكنون با درود بي‌كران به شهيدان و مفقودين و اسراء و جانبازان و رزمندگان  بر آنانكه در  جنگ به استقامت ايستاده‌اند، و سلام بر امام امت و فقيه عاليقدر و روحانيت در صحنه و زهدپيشه و مردمي، و با اميد به اينكه مردم قهرمان مسلمان جنگ و نبرد با باطل را تا رفع فتنه از عالم پيروزمندانه دنبال كنند، حقير مهدي فرودي فرزند اسماعيل، وصيت خود را چنين به پايان مي‌برم كه همه عزيزان و دوستان را به تقوي دعوت مي‌كنم و مي‌خواهم كه از اشتباهات و تقصيرات من درگذرند.»