OOPS. Your Flash player is missing or outdated.Click here to update your player so you can see this content.

جستجو در مطالب سایت

يادداشتها

مطهری و حکومت مطلقه
نمی توان از  رای استاد شهید در باره حکومت مطلقه سخن گفت الا اینکه مبارزه ایشان با" التقاط" و "ماتریالیسم منافق"  و پافشاری آن بزرگ بر" استقلال مکتبی" و دیگر اجزای اندیشه ایشان را هم  در نظر آورد  ؛ کما اینکه به آن اجزاء هم  نمی توان نظر کرد الا اینکه به این جزء هم  نظر داشت.
 
رویکرد احیا ، مسئله اصلاح دینی و نگرشهای رقیب
 در این مقاله  كوشش شده است تا با برداشت اجتهادي و فعال از آراء استاد شهيد مطهري، به طرح مشخصه‌هاي يك جريان يا رويكرد فكري – فرهنگي پرداخته شود
 
يادكردي از دو خواهر مجاهد و نقش فراموش شده زن مسلمان
در نهضت امام و در گفتار شخص ایشان و شاگردانشان،الگویی از زن مسلمان عرضه شد که  در ادامه الگوی آبا و اجدادی  که کمال زن را در خانه داری (و نه مادر بودن) می دید  نبود و  در راستای الگوهای متجددانه و مبتذل ستم شاهی  و حقوق بشری (به روایت نوبلیستهای وطنی)و یا حتی الگوهای شبه متجددانه برخی از روشنفکران مسلمان نیز قرارنداشت . 
 
نامه اي براي هميشه- نامه اي از شهيد جهان آرا
اين پيام بلند جهان آرا به همه ما است که غالب بودن حريف، فضاي سنگين مخالف و ناگزيري ها و جبرها را بهانه اي براي عمل نکردن مي سازيم. جهان آرا مي نويسد: اين انسان است که خالق امکانات است و نه امکانات خالق انسان!

 

 
اصالت فراموش شده
يادكردي از مجاهد شهيد حاج مهدي فرودي
 

در بوته نقد

مداراي رزمنده - به ياد شهيد بروجردئ
مداراي بروجردي " مداراي رزمنده" بود. مدارايي با مضمون تربيتي، مدارايي جهت دار و براي نيل به غايت انسان! او از آن رو مدارا نمي کرد که به حق و باطلي باور نداشت يا حق را منتشَر مي انگاشت يا ملتزمين به هر سبک زندگي را از منظر نسبي انگارانه محق مي ديد (آنچنانکه ليبرال مشربان در ساحت سخن ــ وتنها در ساحت سخن ــ بدان قائلند).
 
نقدي از يك نگاشته در اقتصاد ماركسيستي
نويسندة «رويكرد و روش در اقتصاد»، كوشيده است تا پس از سال ها ركود در ادبيات ماركسيستي در حوزة اقتصاد، در نگاشته خود، از "روايت ماركسيستي از علم اقتصاد" طرحي جدید به دست دهد. اما آن چنان كه در این مقاله آمده است در  صورت انجام بخشیدن بدین هدف ،شكست خورده است.
 
چهارم بهمن 54:شهيدان ابتلا’
روزگار ما از وجوه بسياري به روزگار شهيدان بهمن 54و امثال ايشان پهلو مي زند. در سالهايي همچون آن سالها با انبوهي از هجمات فكري /حيله ها / تزوير هاو سستيها در جهت هدم اسلام مواجهيم. سالها، سالهاي ابتلائات سخت است ! اما داروي ذكر، ذكر خدا و اوليائش، اين ايام سخت را نيز بر مؤمنان كيس و فطن (زيرك و هوشمند) به صبحي قريب رهنمون خواهد شد !
 
روايت تاريخ با عينك تجدد
بررسي «سبك تاريخ نگاري انديشه معاصر» از سوي متجددين در ميهنمان و دقايق و ظرايف آن، علاوه بر آنكه في حد ذاته شايسته تأمل است، خصوصيات تجدد ايراني و گستره تفسيرپذيري آن را نيز آشكار مي كند. خصوصياتي كه به نوبه خود گمانه زني درباره آينده اين انديشه را نيز جهت خواهد داد.
 
جزميت در مفاهيم -آشفتگي در مصاديق
در سالهاي اخير شاهد انتشار آثاري از ايرانيان مقيم خارج از كشور در مورد «تاريخ تفكر معاصر ايران» بوده‌ايم؛ كه عموما كوشيده‌اند، ذيل اين عنوان يا عناوين مشابه آن، به بررسي كارنامة تجدد در ايران، بپردازند. با اين وصف، كشف «منطق خاص تفكر در ايران معاصر» كمتر مورد توجه اين دسته از محققين قرار گرفته است.
 

گزارش انديشه

صفاتی دزفولی و آغازین لحظات یک سلوک
آنچه صفاتی دزفولی و افرادی چون او را در تاریخ گذشته ما برجسته می کند، موقعیت خاصی است که در آن قرار داشتند و واکنش خاصی است که آنها در موقعیت مزبور از خود بروز دادند. با بررسی آن موقعیت و واکنش از حد یک مورد خاص تاریخی فراتر می رویم تا ببینیم آیا جهت گیری امثال صفاتی از این ظرفیت برخوردار است که راهی پیش روی فعالین انقلاب بگشاید ؟ 
 
نقد اظهارات عضو مجمع روحانیون در باره آیه الله مصباح
اگر درك آقاي محتشمي و امثال ايشان از امام و انقلاب مي‌توانست جوانان را در التزام به خط امام پايدار كند تحكيم وحدت دهه شصتي را چنين مي‌كرد، آيا در اين زمينه بايد به دستاورد ارزشمند ايشان در حفظ دفتر تحكيم وحدت بر مدار اسلام و خط امام نظر كنيم يا به فوج فوج جواناني كه در دوران اصلاحات به جانب اسلام آوردند؟توسل به بهانه" شرايط" نيز در اين زمينه پذيرفتني نيست. چرا كه بسياري از مصلحان در سخت ترين شرايط در تربيت د يني جوانان كامياب شدند.وانگهي كجا آقاي محتشمي و جناح مورد علاقه ايشان، كوشش قابل توجهي در اين زمينه داشتند كه بخواهند كامياب يا ناكام باشد؟
 
دين و مليت در انديشه شهيد مطهري

در نيمه دوم سال 78 جزوه اي به قلم آقاي رضا عليجاني سردبير وقت ماهنامه "ايران فردا" منتشر شد که ضمن آن به نقد ايده "مليت" در انديشه استاد شهيد مطهري مي پرداخت. با فاصله اندکي، بيشتر مطالب جزوه مزبور به صورت مقاله اي در ماهنامه ايران فردا منتشر گرديد. اينجانب نيز از آنجا که مقاله مزبور را تحريفي آشکار نسبت به انديشه استاد مي ديدم، مطلب حاضر را در پاسخ به آن و در تبيين ديدگاه مرحوم شهيد مطهري درباره رابطه دين و مليت در نشریه عصر ما به رشته تحرير در آوردم.

 
نسل جديد و مسئله جناحها
امير حسين تركش دوز
    از اواخر دهة 70 شمسي بدين‌سو، فضاي سياسي در ميهن ما در جهت تثبيت يك الگوي دوقطبي ميل كرده است. در يك سو قطب موسوم به اصلاح‌‌طلب را داريم كه خود شامل طيف گسترده‌اي از نيروهاي سياسي است. طيفي كه يك سَرِ آنرا در نيروهاي مخالف نظام در خارج از كشور مي‌توان يافت و سَرِ ديگرِ آنرا در برخي نيروها كه در دهة 60 شمسي با عنوان خط امام يا چپ و بعضاً خط 3 و ميانه‌رو شناخته مي‌شدند. محافلي همچون نهضت‌ آزادي، بقاياي مجاهدين خلق يا كلاً نيروهايي كه خود را با عنوانِ ملي – مذهبي شناسانده‌اند نيز مي‌توانند به عنوان جرياناتي (ولو تبعي) از همين طيف به حساب آيند.
 
تکاپوی اسلامی دانشجویان و ضرورت بازگشت به مطهري
 امير حسين تركش دوز
اگرچه رويكرد مطهري ، رويكردي است كه براي مدتي مديد از سوي فضاي غالب بر فعاليتهاي سياسي اجتماعي نیروهای مذهبی مورد توجه مؤثر قرار نگرفت ،اما باشد تا با بازنگري در سير روشنفكري اسلامي در ميهنمان و نقش آسيب‌شناسانه مطهري در آن، شاهد برون‌رفتن از« دام كنوني رخوت» باشيم. 
 
You are here: صفحه اصلي
جزميت در مفاهيم -آشفتگي در مصاديق چاپ ايميل
در سالهاي اخير شاهد انتشار آثاري از ايرانيان مقيم خارج از كشور در مورد «تاريخ تفكر معاصر ايران» بوده‌ايم؛ كه عموما كوشيده‌اند، ذيل اين عنوان يا عناوين مشابه آن، به بررسي كارنامة تجدد در ايران، بپردازند. با اين وصف، كشف «منطق خاص تفكر در ايران معاصر» كمتر مورد توجه اين دسته از محققين قرار گرفته است.
 جزميت در مفاهيم -آشفتگي در مصاديق(نقد كتاب روياروئي فكري ايران با مدرنيت )
امير حسين تركش دوز
در سالهاي اخير شاهد انتشار آثاري از ايرانيان مقيم خارج از كشور در مورد «تاريخ تفكر معاصر ايران» بوده‌ايم؛ كه عموما كوشيده‌اند، ذيل اين عنوان يا عناوين مشابه آن، به بررسي كارنامة تجدد در ايران، بپردازند. با اين وصف، كشف «منطق خاص تفكر در ايران معاصر» كمتر مورد توجه اين دسته از محققين قرار گرفته است.
گرچه بررسي تفكر ايرانيان معاصر در ذيل و ضمن تجدد،جهت گيري مشترك آثار مزبور بوده است، اما برخي از آنها اين جهت گيري را به غايت منطقي خود برده و به نام «بررسي روشنفكري يا تفكر معاصر ايراني»، كوشيده‌اند تا هر جا نشاني از تفكر، به خصوص تفكري كه در عرصة اجتماعي تعين پيدا كرده است، يافتند آن را مصداق و مؤيدي براي آن دسته از مؤلفه‌هاي نظري قلمداد كنند، كه خود براي تجدد قائل‌اند.
كتاب رويارويي فكري ايران با مدرنيت نوشتة فرزين وحدت (ترجمة مهدي حقيقت‌خواه) را بايد در شمار همين دسته از آثار به حساب آورد. نخستين فصل از نگاشتة "وحدت"، به تبييني اختصاص دارد كه او با عنايت به بسط انديشة تجدد در فلسفه‌هاي كانت و هگل، از مفهوم مدرنيت به دست داده و نهايتاً دو مؤلفه «كليت» و «ذهنيت» را مؤلفه‌هاي تشكيل دهندة مفهوم مزبور دانسته‌است.
فصول بعدي كتاب، همه درصدد اثبات اين نكته سامان يافته‌اند كه چگونه تاريخ تفكر معاصر در ايران را نيز گرچه در روندي پر فراز و نشيب، مي‌بايست تاريخ تحقق و تكامل مدرنيت(يامدرنيته ويا تجدد) در ايران (با همان دو مؤلفة پيش گفته) به حساب آورد؛ تا بدانجا كه حتي انديشه‌ورزي مخالفان تجدد نيز گرچه نه از سر طوع و رغبت، اما به ناگزير، ذيل تجدد و دو مؤلفه اصلي آن يعني كليت و ذهنيت سامان ‌پذيرفته است. اين معنا را به صراحت در فرازهايي از نگاشته مورد بحث مي‌توان ملاحظه كرد كه نويسنده مي‌كوشد تا در ضمن ان، عمده‌ترين محورها در انديشة شخصيت‌هاي اسلامي در تاريخ معاصر ايران را چونان صورتهاي از ريخت‌ افتاده، ناتمام و به تعبير خود وي، «با واسطه» التزام به مؤلفه‌هاي (سابق الذكر) تجدد معرفي نمايد.
در اين ميان، نقد حاضر، دو هدف را تعقيب مي‌كند: نخست، بررسي روش پژوهش نويسندة محترم و ديگري قضاوتهايي كه ايشان در كتاب خود در مورد جنبش اسلامي معاصر و شخصيتهاي محوري آن به خصوص استاد مطهري و امام خميني صورت داده‌اند.
1. همان‌طور كه پيش از اين آورديم، در اثر حاضر كوشش شده‌ است تا در عوضِ تأمل در خصلت پاراديمي يا الگووارة فكر ايراني در دوران معاصر، جابه‌جا، از انديشة موافق و مخالف، نشانة مؤيدي براي الگوي ذهني از پيش پذيرفته شده، آورده شود و احيانا" انحراف فاكتها از"معيار" ( كه ظاهرا در نظر نويسندة محترم چيزي جز تجدد نيست) نيز مشخص گردد.
از اين رو بي‌راه نيست اگر بگوييم كه فرزين وحدت ، در نگاشتة حاضر، خام دستانه‌تر از نويسندگان متجدد آثار مشابه با اثر خود، عمل كرده است. (گرچه از حق نبايد گذشت كه او از حيث تقرير و تنقيح مباني تجدد، در مستوايي بالاتر از نويسندگان مزبور قرار گرفته است) .

آنچه نوشتة مورد بحث را به لحاظ روش آسيب پذير كرده است، اتكاء نويسندة محترم به يك «پيش انگاشت» كه خود از آن با عنوان «تجدد» ياد مي‌كند نيست (پرسش از «مضبوط بودنِ پيش انگاشتِ مزبور به ضوابط منطقي»، پرسشي است كه در مجالي متفاوت مي‌توان به آن پرداخت).
در اين مجال اما، سخن ما اين است كه با تلقي تفكر معاصر ايرانيان آن هم از هر سنخ و رويكردي،‌ (حتي مخالفين تجدد)، به عنوان" صور ناقص تجدد " تقرير محل نزاع به درستي صورت نگرفته و مسئلة "نسبت ما و تجدد" اساساً مفروغ عنه قرار گرفته است.
نويسندة محترم اين امكان را پيش رو داشته كه در «بحثي تطبيقي» به بررسي نسبت تفكر معاصر ايرانيان با پيش انگاشت خود بپردازند، اما اكنون آنچه صورت داده‌اند جز كشيدن قلم مغلطه بر صفحة دانش حاصلي در پي نداشته است.
اجازه دهيد براي نشان دادن نمونه‌هايي از اين مدعا، از اولين فرازهاي فصلي آغاز كنيم كه نويسنده آن را به بررسي آراء سه شخصيت‌محوري جنبش اسلامي معاصر، اختصاص داده است. به زعم او «شريعتي، خميني و مطهري در گفتمانهاي خود به شدت تحت تأثير گفتماني بودند كه مي‌خواستند با آن به مبارزه برخيزند، چرا كه برخي عناصر حياتي آن را … پذيرفته بودند». نويسنده پس از طرح اين مدعا، براي آنكه مقصود خود را از اين «عناصر حياتي» مشخص سازد، به مثالهايي تمسك مي‌جويد؛ مثالهايي از قبيل اينكه: «تأثير شيوة تفكر مدرن كسروي را بر خميني از سبك نثر خميني در كشف الاسرار مي‌توان دريافت. خميني به سبكي روي مي‌آورد، كه بي‌هيچ شبهه‌اي، يادآور سبك كسروي است، كه در آن استفاده از واژه‌هاي ناب فارسي بر واژه‌هاي عاريتي عربي و تركي به شدت ترجيح دارد».
حال اگر ديگر «عناصر حياتي» مورد نظر نويسندة محترم نيز از همين قبيل باشند مدعاي سابق‌الذكر ايشان، سخت سست جلوه مي‌كند. نخست از اين حيث كه مي‌توان اين پرسش را طرح كرد كه كتاب كشف‌الاسرار كه حدود دو دهه، پيش از ورود امام خميني به حوزة عمومي نگاشته شده تا چه ميزان در گفتار وي محوريت داشته كه صورت و مضمون آن به تنهايي بتواند دال بر ويژگيهاي گفتار سياسي امام باشد، وانگهي، اگر هم چنين مي‌بود از چه رو صرف مشابهت در قالب بيان و يا حتي در اجزاء انديشه را(آنچنان كه نويسندة محترم ادعا كرده است)، مي‌توان حمل بر «تأثيرپذيري در عناصر حياتي انديشه» كرد؟
شباهتها و تفاوتهاي صوري و جزئي را مبنا و مستندي براي بررسي نسبت دو انديشه قلمداد كردن، از نگاه عالمانه‌اي كه هماره در پي كاويدن لايه‌‌هاي پنهان امور و اشياء است، نشأت نمي‌گيرد!

چه بسيار در تاريخ انديشه بشري شاهد بوده‌ايم كه يك انديشة واحد، در دو منظومة فكري متفاوت، هويت، معنا و نقشي كاملا در تغاير با يكديگر را از آنِ خود ساخته‌است: مثلا آيا مي‌توان به صرف حضور واژه «ديالكتيك» در آثار "افلاطون"، " كانت، هگل و ماركس" را نيز به صرف تفوه به واژة «ديالكتيك»، در عناصرِ «حياتيِ» انديشة خود، متأثر از افلاطون شمرد؟
يا مثلا «دكارت» را كه به زعم برخي پدر تجدد به شمار مي‌رود به صرف قول مرسوم به «كوژيتو»، در عناصر حياتيِ رأي خود، پيرو آگوستينوس قديس به شمار آورد كه او نيز متفوه به قول مشابهي است؟ به خرج دادن اين دقت، شايسته است،‌كه محل نزاع، «مطلقِ تأثيرپذيري» نيست. بلكه سخن بر سر تأثيرپذيري در آن دسته از عناصر انديشگي است كه نويسنده محترم آنها را با عنوان «حياتي» توصيف مي‌كند. عناصري كه يك انديشة را از اساس" غير"انديشه ديگر مي سازد.

مثالهاي ديگري كه نويسنده محترم براي تاييد ادعاي خود مي اورند دست كمي از ادعاي سابق الذكر ندارد.مثلا" به زعم وي" دلمشغولي مطهري در تمام زندگياش نسبت به جبر وتقدير وتاثير ان بر مدنيت پويا نيز...از تمايل او به رد برخي نظريات غربي در مورد رواج جبر و تقديرگرايي در انديشه اسلامي تأثير مي‌گرفت.» دقيقا مشخص نيست كه نويسنده محترم با اين گزاره به چه معناي مشخصي نظر دارند؛ آيا صرف مبارزه مطهري با برخي نظريات غربي نمايانگر تأثيرپذيري وي از نظريات مزبور است؟ يا آنكه صرف چالش او با انديشة تقدير يا روايتهاي خاصي از آن، حاكي از تأثيرپذيري وي از مدرنيت است؟
به كدام دليل هر گونه چالشي با انديشه تقدير الزاما تحت تاثير تجدد صورت مي‌پذيرد آيا صدور تلويحي يا تصريحي چنين احكامي قالب گرفتن واقعيت متنوع خارجي در كليشه‌هاي ذهني نيست؟ به نظر مي‌رسد كه شيوة پژوهشي نويسندة محترم متضمن همان مشكلي است كه پيش از اين، ذكر آن آمد. نسبت بينابين دو انديشه را با بررسي نسبت" كل جامع"آن دو با يكديگر، مي‌توان بررسي كرد. اين" كل جامع "است كه به اجزاء مشابه در دو مجموعة فكري يا فرهنگي – تمدني، هويت و معنايي متفاوت مي‌بخشد . كما اينكه قول موسوم به «كوژيتو» در تفكر آگوستين آن گاه كه در كنار آراء ديگر مي‌نشيند و از مبدأ خاصي، صادر مي‌گردد،‌ به رغم مشابهت صوري، از كوژيتوي دكارتي، هويتي متمايز مي‌يابد.
اتكاي بي‌چون و چراي نويسندة محترم به كليشة تحليلي خود، موجب آن شده كه در بررسي آراء متفكران اسلامي معاصر، دچار آشفتگيهاي مفهومي شگرفي شود.
به عنوان مثال، در دومين بخش از كتاب در بحث از انديشه مرحوم استاد مطهري، مي‌خوانيم كه در انسان‌شناسي وي: «با دوري جويي از وجه مادي و نزديكي به وجه روحاني بود كه سفر به سوي ذهنيت، تحقق مي‌يافت» و خواننده در مي‌ماند كه آخر چه نسبتي است ميان دوري‌جويي آدمي از وجه مادي و سفر به سوي سوبژكتيويته (يا به تعبير مترجم محترم كتاب، ذهنيت)؟
در فرازهايي نيز صِرف مشابهت‌هاي ظاهري، رهزنِ فكر نويسندة
محترم شده تا انديشه‌هايي را كه از حيث مبناء متفاوتندرا همساز و همگن، به
شمار آورد.
در فرازي از فصل سابق‌الذكر ادعا مي‌شود كه «مطهري به معرفت‌شناسي ذهن باور قائل بود»، اما در مقام ارائة «مستند»، صرفا به اين نكته اشاره مي‌شود كه به زعم مطهري، در سنت اسلامي «آگاهي» تشويق شده است. و يا مطهري، با استناد به صدرالمتألهين قائل به دخالت خرد و آگاهي (كذا في الاصل) در پردازش داده‌هاي حسي است.
مي‌توان از نويسندة محترم بر سبيل مثل ساير «هر گردويي گرد است اما هر گردي گردو نيست» پرسيد، كه به كدام دليل صرف تشويق آگاهي يا دخالت عقل در پردازش داده‌هاي حسي به معناي ذهن‌باوري است؟
در اين صورت بايد ملاصدرا و كانت را هم سرمشق و هم سنت شمرد چرا كه هر دو في الجمله به نقش انسان در تكوين آگاهي معتقدند! و از تمايزات مبنايي ايشان به راحتي فاكتور گرفت!
متأسفانه عدم توجه به ضوابط منطقي در صورت دادن ادعا، آسيبي است كه نه فقط اين فراز، بلكه بسياري از ديگر فرازها در نگاشتة" وحدت" را دست خوش خود ساخته است؟
با اين چنين شيوه‌اي، اين گمان،‌به ذهن آدمي، مي‌خلد كه نويسندة محترم بيش از دقت مفهومي و ربط منطقي مستندات با مدعا، به تقويت احكام جزمي خود كه همانا حول «محتوم و جهانگير بودن تجدد» سامان پذيرفته است،‌علاقه‌مند بوده‌اند؛ كمااينكه،‌بازهم در موضعي ديگر «تأكيد مرحوم مطهري بر خليفه اللهي انسان» در جهت اثبات «رويكرد ذهن باورِ وي» طرح مي‌شود و ظاهرا نويسنده محترم،‌اندك نيازي هم بدين تفوه نمي‌بيند كه از كجايِ مفهوم خليفه اللهي انسان كه اساسا در بافت معنايي‌اي متفاوت از تمامي «ايسم»هاي متجدد طرح مي‌شود، ذهن‌باوري استنتاج مي‌شود و يا حداقل در كجا مطهري، كه از سوي نويسنده، كمابيش، «ذهن‌باور» معرفي شده، خليفه‌اللهي انسان را اثبات كننده ذهن‌باوري خود شمرده است.
يا باز هم در فرازي ديگر،‌نويسندة محترم، قول مطهري در مورد نقش انسان در ساختنِ شخصيت خود را"به سبك سارتر" ارزيابي مي‌كند و انبوهي از تأكيدات مطهري بر مسئله فطرت (كه آن را ام‌المسائل اسلامي مي‌خواند) و نيز نقدهاي وي بر انسان‌شناسي سارتري و تأثيرات آن بر انديشه برخي از متفكران معاصر، همچون شريعتي را به وادي فراموشي مي‌سپارد.
وقتي به تاريخ بشري تنها و تنها از منظري تنگ كه پيش انگاشتهاي ما حدود و ثغورش را مشخص ساخته‌اند،‌نگريسته شود از جمله پيامدهاي آن، اين خواهد بود كه في‌المثل براي تأييد مسئله‌اي نو به مصداقي كهن متمسك شويم. كما اينكه نويسندة اثر حاضر نيز در جهت اثبات تأثيرپذيري مطهري از گفتمان مدرنيت، چنين عمل كرده است: به زعم وي، دليل اين تأثيرپذيري را آنجا بايد جست كه «مطهري كوشيده است ميان ارادة خدا و انسان، سازگاري برقرار كند». اما اگر دليل آن مدعا دليلي بدين رنجوري است و از صرف چنين دلايلي مي‌توان امثال آن مدعا را استنتاج كرد، در اين صورت بايد انبوهي از متكلمان و حكيمان را در طول حيات چند قرنة تمدن اسلامي و هكذا بسياري از انديشمندان مسيحي قرون ميانه و… را از اول تا به آخر، متأثر از گفتمان مدرنيت دانست كه البته بعيد است نويسندة محترم به چنين استنتاجاتي راضي باشند و لذا يا بايد در مدعاي خود تجديد نظر نمايند و يا براي مدعي خويش دليلي استوارتر و منقح‌تر اقامه فرمايند.
جالب آنجا است كه در فرازي ديگر از همين بخش از كتاب، نويسنده ظاهرا خشنود از يافتن دليلي محكم‌تر براي تأثيرپذيري مطهري از مدرنيت، به توجهي اشاره مي‌كند كه مطهري، ارزاني" فرد" ساخته است.
اما آيا در طول تاريخ هر توجهي به" فرد" الزاما تحت تأثير گفتمان مدرن گرا سامان پذيرفته است؟ و آيا اساسا هر توجهي به فرد ضرورتا بايد بر مبناي تجدد،‌ صورت انجام گيرد، انصافاً بر محدود كردنِ اينچنيني امكانات عقل بشري در قالبهاي متحجر و جزمي چه دليلي داريم؟ آيا اين است بيداري از خواب دگماتيسم؟!
به سياهه آشفتگي مفهومي و منطقي در كتاب مورد بحث، همچنان مي‌توان افزود. به خصوص با توجه به آنكه نويسنده محترم دو شخصيت ديگر جنبش اسلامي يعني امام خميني و مرحوم شريعتي را نيز از اين شيوه خود،‌بي‌نصيب نگذاشته‌اند.
لُب ادعاي نويسنده آن است كه در انديشه سه شخصيت ياد شده ذهنيت آدمي، غيرقائم به ذات و وابسته به خداوند طرح شده است. به زعم نويسنده، اين ذهنيت، ذهنيتي، با واسطه و حاوي تضاد است.
گرچه نويسنده در فرازي از كتاب به بيان مقصود خود از ذهنيت با واسطه پرداخته‌اند با اين حال مشخص نيست كه ايشان اين مفهوم را در كدام بافت معنايي به كار مي‌برند. اگر از اين مفهوم معناي هگلي لفظ اراده شده است، مي‌توان اين پرسش را پيش روي ايشان نهاد كه در اين بافت معنايي اگر هر پديده‌اي ضرورتا با واسطه يعني واجد «نيروي درونيِ نفي» است،‌كه هست، چرا سوژه را نمي‌توان واجد اين چنين نيرويي به شمار آورد.
و اگر مراد نويسنده محترم از قول به ذهنيت با واسطه، صرفِ باور نداشتن به استقلال عقل بشري است در اين صورت بايد به اين پرسش پاسخ دهند كه" استقلال عقل" از اساس ايا واجد معناي مشخصي هست؟ وقتي نئوپوزيتيويستي همچون پوپر نيز از "گرانبار بودن مشاهدات به تئوري‌ها و ارزشهاي پيشيني" سخن مي‌گويد آيا نمي‌توان اين استنباط را داشت كه حتي در سنت تحليلي گرايشهايي نيرومند به تلقي" محفوف بودن عقل به ارزشها، عرفها و نظريات پيشين" گرويده‌اند؟ آيا گزاره‌هاي وحياني را نمي‌توان، حداقل در شمار همين امور پيشيني قرار داد؟
نويسنده در بيان مقصود خود از طرح"ذهنيت با واسطه" آن را به معناي آن سنخ تلقي شمرده‌اند كه به موجب آن، «ذهنيت انسان، انكار نمي‌شود اما هيچ گاه مستقل از ذهنيت خدا نيست.» به زعم نويسنده، «اين وضعيت معمولا به تضاد اساسي ميان ذهنيت انساني و الهي منجر مي‌شود كه به نوبه خود باعث بروز تضادهاي ديگري مي‌گردد كه يكي از حادترين آنها، نوسان دائمي و روان گسيخته بين تأييد و نفي ذهنيت انساني از يك سو و بين ذهنيت فردي و جمعي از سوي ديگر است».
اما آيا اين ادعا بيش از حد كلي‌گويانه نيست، آيا نمي‌توان اين امكان را در نظر داشت كه قول به گزار‌ه‌هاي وحياني يا به تعبير نويسنده، ذهنيت خدا در نظر برخي با عقل بشري سازگار افتاده باشد؟ اساسا آيا حذف گزاره‌هاي وحياني، عقل بشري و ماحصل آن را بري از تهافت تلاطم دروني ساخته است كه انتظار داريم،‌ در ميان آوردنِ گزاره‌هاي مزبور هر گونه تلاطم و تضاد دروني را از ساحت انديشه بشري بزدايد و بالاخره آيا چنين تلاطمهايي خود نمي‌تواند به مثابه بستري براي تكامل و ارتقاي عقل بشري به حساب آيد؟
2. متأسفانه،‌نويسنده تنها در حيطه مفاهيم دچار آشفتگي نيست بلكه آنچنان كه جهاتي از آن را در فرازهاي سابق ملاحظه كرديم در عرصه مصاديق نيز اشتباهات فاحشي را مرتكب شده است كه نشان از كم اطلاعي و عدم تسلط ايشان بر گسترة پژوهش دارد.
به عنوان مثال ارجاعات ايشان به شخصيت‌هاي مورد مطالعه، نشاندهنده اتكاء ايشان به صرفا" چند اثر خاص آن هم محدود به يك دورة زماني ويژه از شخصيت‌هاي مزبور است و لذا تتبع لازم در"تمامي آثار يك فرد در يك موضوع خاص" و توجه به"امكان تغيير و تكميل در آراء وي" صورت نپذيرفته است. نمونه‌اي از اين شيوه را در بررسي آراء امام در مورد ولايت فقيه از سوي نويسنده محترم مي‌توان ديد.
يا از اشتباهات آشكاري مي‌توان ياد كرد كه نويسنده در تبويب شخصيتها صورت داده است. درفصل مربوط به گفتمانهاي پس از انقلاب صالحي نجف‌آبادي در زمره شخصيتهاي مطرح پس از انقلاب طبقه‌بندي شده و ادعا شده كه گفتمان وي عمدتا با سروش، پيوند داشته است. اين در حالي است كه كم اطلاع ترين افراد از تاريخ انديشه معاصر نيز مي‌دانند كه مطرح بودن صالحي نجف‌آبادي در عرصه انديشه صرفا محدود به فرازهايي از دهه‌هاي 40 و 50 شمسي است و نه پس از انقلاب (آن هم تنها به جهت يكي از نگاشته‌هاي او)وانگهي هر كه حتي نيم نظري به ان نگاشته وديگر نگاشته هاي و ي كرده باشد به خوبي مي‌داند كه مباني معرفت‌شناختي و روش دين‌پژوهي صالحي از سمت و سويي مبناءً متفاوت از سروش پيروي مي‌كند.
بازهم به عنوان مثال در فرازي ديگر از همين فصل، نويسنده محترم، چالش نويسندگاني همچون عطاءالله كريمي يا صادق لاريجاني با سروش را در چارچوب گفتمان مرتبط با داوري اردكاني (يا شاگردان فرديد) ارزيابي مي‌كند. حال آنكه آثار انتقادي دو فرد ياد شده در چالش با نظريه قبض و بسط (كه يكي متضمن آميزه‌اي از فلسفه تحليلي و حكمت متعاليه و ديگري عمدتا مبتني بر حكمت متعاليه) سامان گرفته است در مبنا شيوه و زبان از آنچه شاگردان مرحوم فرديد و از جمله داوري صورت داده‌اند، متفاوت است.
3. از حق نبايد گذشت كه بخشي از ناراستي كتاب مورد بحث را مي‌بايد معلول ترجمه نامناسب آن به شمار آورد. مترجم محترم آنچنان به ضوابط ترجمه به خصوص ترجمه متوني كه «دقت مفهومي» خصلت نماي آنها است كم‌توجه بوده‌اند، كه حتي از آوردن اصل انگليسي تمام معادل‌هايي كه اختيار كرده‌اند، امساك نموده‌اند. اين ناراستي آنگاه زننده‌تر مي‌شود كه واژگان كليدي پژوهش همچون ذهنيت را در نظر آوريم كه مشخص شدن اصل لاتين آن در مشخص شدن معناي متن از تأثيري تعيين ‌كننده برخوردار است. نگارنده اين سطور پيش از نگارش نقد حاضر اين حدس را در ذهن داشت كه ذهنيت بايد به عنوان معادلي براي Subjectivity اختيار شده باشد كه البته معادل نامناسب و گمراه‌كننده‌اي است. با اين حال براي اطمينان كوشيد تا از طريق ناشر با مترجم محترم تماس حاصل كند و اصل معادل اختيار شده توسط ايشان را جويا شود كه احتمالا به جهت مستعار بودن نام مترجم گفتگو با ايشان ميسر نشد اما از طريق مسئول مربوطه در تحريريه ناشر كتاب صائب بودن حدس مزبور تأييد گرديد . نياز به ذكر نيست كه طي كردن فرايند مشابهي براي تك تك معادلهاي اختيار شده توسط مترجم،‌صعوبت ناخوشايندي را در فهم مقصود مؤلف، براي خواننده ايجاد مي‌كند!
بگذريم از آنكه مترجم محترم با اختيار نمودن معادلهاي نامناسب و گاه گمراه‌كننده علاوه بر بي‌توجهي به ضوابط فني ترجمه، عدم تسلط خود به موضوع بحث را نيز آشكار مي‌كنند. اين معنا را به عنوان مثال آنجا مي‌توان ديد كه نويسنده هستي‌شناسي آخوندزاده را به زعم مترجم «وحدت وجودي» خوانده است، كه احتمالا بايد «وحدت وجود» ترجمه نادرستي از مونيسم باشد.
4. نويسنده محترم در فرازهايي از پژوهش خود در تحرير موضوع بحث نيز دچار خطا و حداقل اضطراب‌اند. در طرح انديشه چهره‌هاي سه گانه مورد نظر ايشان در جنبش اسلامي دقيقاً مشخص نيست كه از چه رو به طرح سه شخصيت مزبور و نه ديگر افراد دست يازيده‌اند؟
آيا اين سه يعني امام مطهري وشريعتي، از آن رو انتخاب شده‌اند كه در انديشه اسلامي معاصر تأثيرگذار بوده‌اند يا اينكه از آن رو كه انديشه ايشان، بر سازندة گفتمان حاكم بر انقلاب اسلامي ايران بوده است و لذا با متأثر دانستن انديشه ايشان از گفتمان مدرنيت، جايگاه تاريخي انقلاب را نيز مي‌توان مشخص كرد؟ اگر شق دوم صادق باشد، نويسنده محترم در شناخت تاريخي خود، دقت لازم را به خرج نداده اند. واقعيت آن است كه ظهور گفتار" امام خميني به عنوان رهبر بلامنازع" در واپسين سالهاي دهه پنجاه (و نه بيش از آن) در شرايطي در ميهن ما صورت پذيرفت كه تمامي گفتارها بحران زدگي و ناكارآمدي خود را د ر بن بست‌شكني از حيات سياسي ايراني به منصه ظهور رسانيده بودند. ظهور گفتار امام در سالهاي 57 – 56، طوعاً و كرهاً صاحبان ديگر گفتارهاي بديل را تابع خود ساخت. عناصري از گفتارهاي ناكام نيز كه كماكان در عرصه اجتماعي تأثيرگذار بودند آن سنخ عناصري بود كه با گفتار مسلط آن ايام يعني گفتار امام سازگار مي‌افتاد. اين معنا را به خوبي در مورد مرحوم شريعتي با مقايسه تأثير اجتماعي ايده شهادت او با ايده اسلام منهاي روحانيت وي، مي‌توان ديد.تبديل شدن ايده شهادت به نيروي اجتماعي از انرو بود كه بر خلاف "اسلام منهاي روحانيت "قابليت انرا داشت كه در ضمن گفتار پيشتاز يعني گقتار امام جاي گيرد.
سيادت گفتار امام در آن مقطع تاريخي آنچنان بود كه يكي از مطرح‌ترين شخصيتهاي لائيك همچون كريم سنجابي در اعلاميه مشهور سه ماده‌اي خود بلاشرط به رهبري امام تمكين كرد و حتي گروههاي پرسابقه چپ همچون حزب توده، ايده‌هاي خود را ذيل خط امام معرفي مي‌كردند.
چه براي برخي اين واقعيت تاريخي خوشايند باشد و چه ناخوشايند،‌ واقعيت آن است كه گفتار حاكم ومسلط بر انقلاب بهمن 57 را صرفا بايد در آئينه سخن امام خميني ديد و در اين ميان حتي مرحوم استاد مطهري نيز واجد اين نقش تاريخي نيست.
5. ظاهرا از جمله محورهاي اصلي نگاشته وحدت را در اين مدعاي تقريبا نامصرح بايد جست كه انقلاب ايران به جهت حاكميت" ذهنيت با واسطه بر آن"،‌ صورت از ريخت افتاده‌اي است از عينيت يافتن انديشه تجدد و لذا بي‌آنكه آن را پديده‌اي اصيل به حساب آوريم بايد آن را در شمار يك الگوي" گذار به تجدد" طبقه‌بندي كرد، اگر نويسنده محترم با اين استنباط موافق باشند مي‌توان اين پرسش را پيش رويِ ايشان نهاد كه چرا در مواجهه با انديشه «ديگري»، «خود» را معيار اصالت و الگوي ناب بودن مي‌انگارند؟ ظاهراً در نظر ايشان انقلاب ايران، قانون اساسي جمهوري اسلامي و تفكر سه شخصيت ياد شده در متن كتاب همگي نمونه‌هاي ناخالص و از ريخت‌افتاده الگوي فكري ناب نويسنده محترم يعني تجدد است. چرا ايشان اين امكان را بررسي نمي‌كنند كه در مواجهه با پديدارهاي مزبور،‌ با پديدارهايي" خود ويژه" يا "خاص"مواجه باشند؟ اگر نويسنده محترم، اين امكان را هم بررسي مي كرد، آنگاه مشابهتهاي صوري ميان دو منظومه فكري را مبناي تحليل قرار نمي‌داد و يا "جمع شدن اجزاء در يك كل به گونه‌اي «خلاف آمدِ عادت» "را ناسازگاري و تضاد تلقي نمي‌كرد.
اساسا آيا اين ذهنيت، ذهنيتي كليشه‌اي و جزمي نيست كه در شناخت پديدارهاي خارجي آنها را در يكي از طرفين كليشه دوتايي "سنت و تجدد" قرار دهيم و اگر در يكي از طرفين كليشه مزبور جاي نگرفتند، آنها را پديدارهايي بي‌ثبات و داراي تضاد دروني و در حال گذار به وجه ناميراي كليشه مزبور به حساب آوريم؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------
اين نگاشته پيش از اين به همين قلم در" كتاب ماه علوم اجتماعي "به چاپ رسيده است.