OOPS. Your Flash player is missing or outdated.Click here to update your player so you can see this content.

جستجو در مطالب سایت

يادداشتها

مطهری و حکومت مطلقه
نمی توان از  رای استاد شهید در باره حکومت مطلقه سخن گفت الا اینکه مبارزه ایشان با" التقاط" و "ماتریالیسم منافق"  و پافشاری آن بزرگ بر" استقلال مکتبی" و دیگر اجزای اندیشه ایشان را هم  در نظر آورد  ؛ کما اینکه به آن اجزاء هم  نمی توان نظر کرد الا اینکه به این جزء هم  نظر داشت.
 
رویکرد احیا ، مسئله اصلاح دینی و نگرشهای رقیب
 در این مقاله  كوشش شده است تا با برداشت اجتهادي و فعال از آراء استاد شهيد مطهري، به طرح مشخصه‌هاي يك جريان يا رويكرد فكري – فرهنگي پرداخته شود
 
يادكردي از دو خواهر مجاهد و نقش فراموش شده زن مسلمان
در نهضت امام و در گفتار شخص ایشان و شاگردانشان،الگویی از زن مسلمان عرضه شد که  در ادامه الگوی آبا و اجدادی  که کمال زن را در خانه داری (و نه مادر بودن) می دید  نبود و  در راستای الگوهای متجددانه و مبتذل ستم شاهی  و حقوق بشری (به روایت نوبلیستهای وطنی)و یا حتی الگوهای شبه متجددانه برخی از روشنفکران مسلمان نیز قرارنداشت . 
 
نامه اي براي هميشه- نامه اي از شهيد جهان آرا
اين پيام بلند جهان آرا به همه ما است که غالب بودن حريف، فضاي سنگين مخالف و ناگزيري ها و جبرها را بهانه اي براي عمل نکردن مي سازيم. جهان آرا مي نويسد: اين انسان است که خالق امکانات است و نه امکانات خالق انسان!

 

 
اصالت فراموش شده
يادكردي از مجاهد شهيد حاج مهدي فرودي
 

در بوته نقد

مداراي رزمنده - به ياد شهيد بروجردئ
مداراي بروجردي " مداراي رزمنده" بود. مدارايي با مضمون تربيتي، مدارايي جهت دار و براي نيل به غايت انسان! او از آن رو مدارا نمي کرد که به حق و باطلي باور نداشت يا حق را منتشَر مي انگاشت يا ملتزمين به هر سبک زندگي را از منظر نسبي انگارانه محق مي ديد (آنچنانکه ليبرال مشربان در ساحت سخن ــ وتنها در ساحت سخن ــ بدان قائلند).
 
نقدي از يك نگاشته در اقتصاد ماركسيستي
نويسندة «رويكرد و روش در اقتصاد»، كوشيده است تا پس از سال ها ركود در ادبيات ماركسيستي در حوزة اقتصاد، در نگاشته خود، از "روايت ماركسيستي از علم اقتصاد" طرحي جدید به دست دهد. اما آن چنان كه در این مقاله آمده است در  صورت انجام بخشیدن بدین هدف ،شكست خورده است.
 
چهارم بهمن 54:شهيدان ابتلا’
روزگار ما از وجوه بسياري به روزگار شهيدان بهمن 54و امثال ايشان پهلو مي زند. در سالهايي همچون آن سالها با انبوهي از هجمات فكري /حيله ها / تزوير هاو سستيها در جهت هدم اسلام مواجهيم. سالها، سالهاي ابتلائات سخت است ! اما داروي ذكر، ذكر خدا و اوليائش، اين ايام سخت را نيز بر مؤمنان كيس و فطن (زيرك و هوشمند) به صبحي قريب رهنمون خواهد شد !
 
روايت تاريخ با عينك تجدد
بررسي «سبك تاريخ نگاري انديشه معاصر» از سوي متجددين در ميهنمان و دقايق و ظرايف آن، علاوه بر آنكه في حد ذاته شايسته تأمل است، خصوصيات تجدد ايراني و گستره تفسيرپذيري آن را نيز آشكار مي كند. خصوصياتي كه به نوبه خود گمانه زني درباره آينده اين انديشه را نيز جهت خواهد داد.
 
جزميت در مفاهيم -آشفتگي در مصاديق
در سالهاي اخير شاهد انتشار آثاري از ايرانيان مقيم خارج از كشور در مورد «تاريخ تفكر معاصر ايران» بوده‌ايم؛ كه عموما كوشيده‌اند، ذيل اين عنوان يا عناوين مشابه آن، به بررسي كارنامة تجدد در ايران، بپردازند. با اين وصف، كشف «منطق خاص تفكر در ايران معاصر» كمتر مورد توجه اين دسته از محققين قرار گرفته است.
 

گزارش انديشه

صفاتی دزفولی و آغازین لحظات یک سلوک
آنچه صفاتی دزفولی و افرادی چون او را در تاریخ گذشته ما برجسته می کند، موقعیت خاصی است که در آن قرار داشتند و واکنش خاصی است که آنها در موقعیت مزبور از خود بروز دادند. با بررسی آن موقعیت و واکنش از حد یک مورد خاص تاریخی فراتر می رویم تا ببینیم آیا جهت گیری امثال صفاتی از این ظرفیت برخوردار است که راهی پیش روی فعالین انقلاب بگشاید ؟ 
 
نقد اظهارات عضو مجمع روحانیون در باره آیه الله مصباح
اگر درك آقاي محتشمي و امثال ايشان از امام و انقلاب مي‌توانست جوانان را در التزام به خط امام پايدار كند تحكيم وحدت دهه شصتي را چنين مي‌كرد، آيا در اين زمينه بايد به دستاورد ارزشمند ايشان در حفظ دفتر تحكيم وحدت بر مدار اسلام و خط امام نظر كنيم يا به فوج فوج جواناني كه در دوران اصلاحات به جانب اسلام آوردند؟توسل به بهانه" شرايط" نيز در اين زمينه پذيرفتني نيست. چرا كه بسياري از مصلحان در سخت ترين شرايط در تربيت د يني جوانان كامياب شدند.وانگهي كجا آقاي محتشمي و جناح مورد علاقه ايشان، كوشش قابل توجهي در اين زمينه داشتند كه بخواهند كامياب يا ناكام باشد؟
 
دين و مليت در انديشه شهيد مطهري

در نيمه دوم سال 78 جزوه اي به قلم آقاي رضا عليجاني سردبير وقت ماهنامه "ايران فردا" منتشر شد که ضمن آن به نقد ايده "مليت" در انديشه استاد شهيد مطهري مي پرداخت. با فاصله اندکي، بيشتر مطالب جزوه مزبور به صورت مقاله اي در ماهنامه ايران فردا منتشر گرديد. اينجانب نيز از آنجا که مقاله مزبور را تحريفي آشکار نسبت به انديشه استاد مي ديدم، مطلب حاضر را در پاسخ به آن و در تبيين ديدگاه مرحوم شهيد مطهري درباره رابطه دين و مليت در نشریه عصر ما به رشته تحرير در آوردم.

 
نسل جديد و مسئله جناحها
امير حسين تركش دوز
    از اواخر دهة 70 شمسي بدين‌سو، فضاي سياسي در ميهن ما در جهت تثبيت يك الگوي دوقطبي ميل كرده است. در يك سو قطب موسوم به اصلاح‌‌طلب را داريم كه خود شامل طيف گسترده‌اي از نيروهاي سياسي است. طيفي كه يك سَرِ آنرا در نيروهاي مخالف نظام در خارج از كشور مي‌توان يافت و سَرِ ديگرِ آنرا در برخي نيروها كه در دهة 60 شمسي با عنوان خط امام يا چپ و بعضاً خط 3 و ميانه‌رو شناخته مي‌شدند. محافلي همچون نهضت‌ آزادي، بقاياي مجاهدين خلق يا كلاً نيروهايي كه خود را با عنوانِ ملي – مذهبي شناسانده‌اند نيز مي‌توانند به عنوان جرياناتي (ولو تبعي) از همين طيف به حساب آيند.
 
تکاپوی اسلامی دانشجویان و ضرورت بازگشت به مطهري
 امير حسين تركش دوز
اگرچه رويكرد مطهري ، رويكردي است كه براي مدتي مديد از سوي فضاي غالب بر فعاليتهاي سياسي اجتماعي نیروهای مذهبی مورد توجه مؤثر قرار نگرفت ،اما باشد تا با بازنگري در سير روشنفكري اسلامي در ميهنمان و نقش آسيب‌شناسانه مطهري در آن، شاهد برون‌رفتن از« دام كنوني رخوت» باشيم. 
 
You are here: صفحه اصلي
روايت تاريخ با عينك تجدد چاپ ايميل
بررسي «سبك تاريخ نگاري انديشه معاصر» از سوي متجددين در ميهنمان و دقايق و ظرايف آن، علاوه بر آنكه في حد ذاته شايسته تأمل است، خصوصيات تجدد ايراني و گستره تفسيرپذيري آن را نيز آشكار مي كند. خصوصياتي كه به نوبه خود گمانه زني درباره آينده اين انديشه را نيز جهت خواهد داد.
 روايت تاريخ با عينك تجدد
(نقد كتاب «تأملي در مدرنيتة ايراني؛ بحثي در گفتمان هاي روشنفكري و سياست» نوشته علي ميرسپاسي و ترجمة جلال توكليان)
 امير حسين تركش دوز
بررسي «سبك تاريخ نگاري انديشه معاصر» از سوي متجددين در ميهنمان و دقايق و ظرايف آن، علاوه بر آنكه في حد ذاته شايسته تأمل است، خصوصيات تجدد ايراني و گستره تفسيرپذيري آن را نيز آشكار مي كند. خصوصياتي كه به نوبه خود گمانه زني درباره آينده اين انديشه را نيز جهت خواهد داد.
كتاب تأملي در مدرنيته ايراني را مي توان از آخرين نمونه هاي اين سبك از تاريخ نگاري انديشه در ايران به حساب آورد. كتاب در هفت فصل، يك مقدمه، يك پيشگفتار و نيز مقدمه اي بر ترجمه فارسي آن، تنظيم يافته است؛ علاوه بر اينكه، مترجم نيز خود، مقدمه اي بر كتاب افزوده است. نويسنده، در فصل نخست، به بررسي روايت‌هايي از تجدد مي پردازد كه با رويكردي غرب محورانه ساخته و پرداخته شده‌اند. رويكردي كه به موجب آن: «هر تلاشي براي حضور در داستان مدرنيته، به گونه اي انعطاف ناپذير، اروپا محور است و فرهنگ ها و تاريخ‌هاي ديگر، از ايفاي نقشي مثبت در تأسيس مدرنيته در جهان معاصر ناتوان هستند» (صص 106 و 107) به اعتقاد نويسنده، اين روايت ها، از ديرباز تا به امروز در چارچوب شرايط سياسي عمل كرده اند و با رويكرد تمامت خواهانه خود، مانع از گفت و گويي باز درباره مدرنيته بوده اند.
البته نويسنده، علاوه بر نقد پيش گفته، بدين نكته نيز اشاره كرده كه طرح امكان‌هاي متفاوت (نسبت به مدرنيته) از جانب اسلام گرايان متضمن بي بصيرتي نسبت به واقعيت بوده و لذا به سلب امكان گفت و گو و فهم مي انجامد.
فصل دوم كتاب به سنخ شناسي روشنفكري مشروطه و سومين فصل به بررسي زمينه هاي خيزش اسلام سياسي، اختصاص دارد.
در نظر نويسنده، بحران سكولاريسم ايراني، مهم ترين عامل در برآمدن اسلام سياسي در ايران در آخرين سال هاي دهه 50 شمسي بوده است. به زعم وي: «سيطره اسلام سياسي در جريان انقلاب ربط چنداني به افسانه بازگشت به اسلام نداشت» (صفحه 126) شايد از همين روست كه در فصل چهار، هم او، از تلاش آل احمد و شريعتي با عنوان «تبيين مدرنيته بومي و اسلامي» و نيز «اسلام در مقام ايدئولوژي مدرنيزاسيون» ياد مي كند. نويسنده مدرنيته ايراني معتقد است كه اين دو اگر هم از بازگشتي سخن گفته اند، بايد آن را متأثر از گفتمان هاي بازگشت طلبانه آلمان در بين دو جنگ عالمگير اول و دوم به حساب آورد. به تصريح وي: «جنبش‌هاي اجتماعي، مبتني بر گفتمان هاي بازگشت به اصل، به تاريخ مدرنيته تعلق دارند و در واقع نماينده راه مشتركي هستند كه از طريق آن، فرهنگ ها مي كوشند تا جريان مدرنيزاسيون را بومي كنند.» (صفحه 223) با يك چنين ذهنيتي، نويسنده در پنجمين فصل كتاب خود به روايت متفكران آلمان از ايده «بحران در مدرنيته» مي‌پردازد.
فصل ششم از كتاب نيز بازگشتي به بحث نويسنده از ناكارآمدي تجدد ايراني است كه در دومين فصل كتاب بحث از آن را آغاز كرده بود. اين فصل، با عنوان «تراژدي چپ ايراني» به تبيين يكي ديگر از شكست هاي تراژيك مدرنيستي در كشورمان مي پردازد و بالاخره در واپسين فصل كتاب، با پرداختي ديگر از انديشه كانوني نويسنده مواجهيم: «تبيين امكان و زمينه هاي نيل به انواع متنوعي از مدرنيته».
آورديم كه نويسنده ناكامي مدرنيته ايراني را كه به نوبه خود به خيزش اسلام سياسي انجاميد، ناشي از گونه اي خاص از تجدد مي داند؛ گونه اي كه در قالب يك ايدئولوژي اقتدارگرا بر مبناي تجربه اخلاقي و فرهنگي اروپايي شكل گرفته و از درك ساير فرهنگ ها، جز به صورت يك «غيرزيردست» ناتوان است. در مقابل، وي كوشيده است تا راه بديلي را پيشنهاد كند كه به موجب آن، مدرنيته، سبكي از تجربه فرهنگي ـ اجتماعي باشد كه در آن به روي تمامي تجربه ها و امكان هاي جديد گشوده است. به زعم وي؛ اين راه بديل را تا حدودي مي توان در روايتي راديكال از مدرنيته (كه توسط ماركس، هابرماس، گيدنز و برمن به تفصيل بيان شده و البته از جانب نويسنده واجد نقاط ضعفي نيز هست) ديد. در اين روايت:
«مدرنيزاسيون به مثابه رويدادي تجربي و عملي است كه جوامع را از وضعيت مادي مشقت بارشان رها مي كند» (صفحه 22) اين تلقي كه به تصريح خود نويسنده «در بسياري از پيش فرض هاي مهم فكري با روشنگري ليبرال، مشترك است، با تأكيدي كه بر مدرنيته، به مثابه موقعيتي مادي مي كند، در واقع امكاني براي تعبيري بومي تر از مدرنيزاسيون، فراهم مي آورد.» (همان) با اين وصف، بيراه نيست اگر دغدغه نويسنده را «جست و جوي تجددي كارآمد» عنوان كنيم. در اين صورت سوگيري نويسنده مدرنيته ايراني را از دو منظر مي توان به ارزيابي نشست: نخست آنكه ملاحظه كنيم نويسنده محترم در تشخيص موجبات ناكامي نسخه هاي واقعاً موجود تجدد ايراني، موفق بوده اند؟ و اگر آري آيا در «راه بديل» خود ضمانت هايي را مندرج ساخته اند تا ناكامي تجدد ايراني را به كاميابي مبدل سازد؟ در منظر دوم نيز مي توان سطح بحث را از بحث كارآمدي فراتر برد و اين پرسش را طرح كرد كه گيريم تجدد بديلي كه از سوي نويسنده ارائه شده، موفق باشد؛ آيا نويسنده در ارائه اين «گفتار بديل در باب تجدد» با وضوح و شفافيت لازم عمل كرده اند؟ و آيا توانسته‌اند از سطح ارائه چند گزاره مبهم و تحكم آميز فراتر روند؟
اما اجازه دهيد در بررسي انديشه كانوني كتاب، از منظر نخست آغاز كنيم. آورديم كه نخستين سوالي كه مي توان از اين منظر به طرح آن دست يازيد، اين است كه آيا نويسنده محترم در تشخيص ناكارآمدي گونه هاي واقعاً موجود مدرنيته ايراني در ميهنمان كامياب بوده اند؟ بررسي مضامين مندرج در فصول دو، سه و شش كتاب پاسخ مثبتي را بدين پرسش فراهم نمي كند.
واقعيت آن است كه سخن نويسنده محترم، از همان نخستين فرازها، اين گمان را در ذهن مخاطب به وجود مي آورد كه با تلاشي كامياب در ريشه يابي ناموفقيت مدرنيته ايراني مواجه نخواهيم بود، چرا كه تصويري كه از مدرنيته ايراني به دست مي دهند به غايت، نامنطبق با شواهد خارجي است. به زعم نويسنده: «جنبش مشروطه، در نهايت تلاش نافرجامي بود، براي بومي كردن گرايش هاي مطلق انگار مدرنيته» (صفحه 111) علاوه بر اين، نويسنده، اين تفسير از مشروطه را كه «اغلب از تاثير ايده هاي مدرن اروپايي بر جامعه اي شرقي و باستاني صحبتي مي شود» نادرست مي داند. (صفحه 112) حال آنكه «عوامل مؤثر (بر نهضت مشروطه)... از منابع مختلفي سرچشمه مي گرفت كه آن نواحي، لزوماً به اروپاي غربي محدود نمي‌شد. وانگهي ايده هايي هم كه منشأ غربي داشتند، ايده هايي نبودند كه در چارچوب روايت غالب غربي در باب مدرنيته محصور باشند». (همان).
اما دلايل ايشان چيست: نخست آنكه مدل ليبرالي و غربي از جانب مشروطه خواهان، به عنوان پديده اي به لحاظ وجود شناختي متمايز درك نمي شد و دوم اينكه بسياري از ارزش ها و انگيزه هاي جنبش، ريشه در عثماني و روسيه يا تحولات آسياي دور داشت.
به نظر نمي رسد كه نخستين دليل، در اثبات مدعاي نويسنده، چندان وافي به مقصود باشد چرا كه ممكن است با ايشان از در موافقت درآئيم كه مشروطه خواهان مدل ليبرالي و غربي را به عنوان امري «كاملاً متمايز از داشته هاي خود» درك نمي‌كردند، اما اين پرسش كماكان به قوت خود باقي خواهد بود كه مستقل از تصور ايشان، واقعيت امر نيز چنين بود؟ آيا واقعاً گفتار ايشان الگويي كاملاً متمايز از سنت را به ذهن متبادر نمي ساخت؟ بگذريم از آن كه ادعاي نويسنده محترم درباره درك متجددان عهد مشروطه از غرب نيز «من عندي» و در تعارض با استناداتي است كه خود در متن نگاشته خويش، بدان ها، اشاره كرده اند. في المثل آيا سخن منقول از تقي زاده را جز بر پايه دركي به غايت متمايز انگار از «نسبت خودي و غرب» مي‌توان تبيين كرد. مشابهت صوري گفتاري برخي از روحانيون با گفتارهاي متجددانه را نيز نمي توان آنچنان كه نويسنده محترم بيان داشته اند پذيرش وجوهي از مدرنيته و به نوعي، بومي كردن آن دانست؛ چه اگر ايده هاي موردنظر در متن خاص خود فهم شوند، آنگاه مشخص خواهد شد كه مدرن تلقي كردن گفتار عالمان مشروطه خواه از دركي متعمقانه نشئت نمي گيرد. درست است كه عالمان مشروطه خواه، عناصري از انديشه تمدن مدرن را پذيرفته بودند، اما اين عناصر چنان در متن خاص انديشه ايشان جذب و ادغام شده بود كه نمي توان انديشه نهايي آنها را مدرن دانست.
دومين دليل نويسنده محترم حتي از اين دليل هم سست تر است.
در نظر ايشان، اينكه «بسياري از ارزش ها و انگيزه هاي جنبش مشروطه ريشه در عثماني و روسيه يا تحولات خاور دور داشت» بر اين نكته دلالت مي كند كه مشروطه ايراني را نمي بايد ملهم از غرب به حساب آورد. ظاهراً نويسنده محترم در تشبث به اين دليل (يا دليل نما) اين پرسش را فراموش كرده اند كه انديشه هاي نوين باليده در روسيه و عثماني از كجا ريشه مي گرفت و يا تحولات خاور دور با عنايت به كدام انگاره ها و به جهت كدام محركه ها سامان مي يافت؟ آيا اين تحولات و انگاره ها موجباتي جز در غرب جديد داشت؟
با عنايت به اين چنين مناقشاتي است كه بايد به نخستين پرسشي كه در صدر اين نگاشته ـ در جهت ارزيابي مساعي نويسنده ـ مطرح گشت، پاسخي منفي داد. به سخن ديگر نويسنده محترم را در تشخيص موجبات ناكامي تجدد ايراني نمي توان كامياب انگاشت. چرا كه هر تصديقي فرع تصور موضوع و محمول است و لذا با مخدوش بودن تصور ايشان از تجدد ايراني كه (بخشي از نشانه هاي آن، پيش از اين مذكور افتاد)، احكام صادره ايشان نيز از اعتبار لازم برخوردار نخواهد بود. به سخن ديگر نويسنده به دنبال علل ناكامي پديده اي است كه درك نادرستي از خود آن دارد.
متاسفانه تصور مخدوش نويسنده از تجدد ايراني، به عهد مشروطيت منحصر نيست، بلكه دامنه آن، واپسين سال هاي دهه پنجاه شمسي را نيز در بر مي گيرد. كما اينكه ايشان مدعاي خود درباره جنبش مشروطه را درباره انقلاب اسلامي نيز صادق دانسته اند. به زعم ايشان: «به رغم تلقي هاي اجتماعي و سياسي بسيار متفاوت موجود، هر دو جنبش انقلابي، منعكس كننده كوششي ملي براي پذيرش مدرنيته است.» (صفحه 111).
آنچنان كه از مطاوي كتاب پيداست، نويسنده بر آمدن اسلام سياسي در پي نهضت بهمن 57 را نه به جهت صلاحيت ذاتي اسلاميون، بلكه ناكارآمدي نيروهاي سكولار و لذا منتفي شدن گزينه هاي غيرديني در مقطع تاريخي مزبور مي دانند. در اين صورت مي توان پيش از هر مناقشه اي، اين سوال را پيش روي نويسنده محترم نهاد كه از «ناكارآمدي نيروهاي سكولار» چه معنايي را اراده مي كنند؟ آيا اين ناكارآمدي را ناكارآمدي در پيگيري شعارهاي سكولار مي دانند؟ در اين صورت آيا منطقي است كه مخاطبان اين شعارها به جماعت مزبور ادبار كنند و به جماعتي روي آورند كه آشكارا در گفتار خود سمت و سويي غير سكولار را مي نمايانند؟ ممكن است نويسنده محترم بفرمايند كه اين نااميدي، مضموني نحيف تر از آن چيزي دارد كه در سوال سابق، مفروض قرار گرفته بود. يعني مردم بي هيچ جهت گيري اثباتي، صرفاً در صدد سلب و نفي رژيم بودند و چون سكولارها در برانداختن رژيم ناكارآمد از آب درآمدند، مذهبي ها بر انقلاب حاكم شدند. گيريم قضاوت نويسنده محترم صائب باشد؛ اما چه نتيجه اي از سخن خود مي خواهند بگيرند؟ آيا مي‌خواهند بر سمت و سوي نامتجددانه اي كه در برخي تحليل ها از انقلاب ايران به دست داده شده خط بطلان بكشند؟ گيريم مردم، صرفاً به دنبال «سلب» بودند و گفتاري هم توانست اين «سلب» را صورت انجام بخشيده بر يك حركت مردمي حاكم شود؛ به هر تقدير، مردم براي دريافت نسبت آن حركت مردمي با تجدد، مي بايد مباني، دقايق و جهت گيري گفتار حاكم بر انقلاب را كه در مواضع امام خميني (ره) متجلي شد كاويد؛ گفتاري كه هر چه بود آشكارا در متن و سمت و سويي متجددانه قرار نداشت!
متأسفانه در جاي جاي روايتي كه نويسنده محترم از سرگذشت مدرنيته ايراني به دست داده اند خواسته اند انبوهي از شواهد تاريخي را به نحوي سازمان دهند كه كليشه ذهني ايشان را تاييد كند. كما اينكه ايشان، چونان تاريخ نگاري برخي ديگر از متجددان (در باب انديشه معاصر در كشورمان) در همين فصل مورد بحث، مدعي شده اند كه سياست هاي شاه، ناخواسته به سود خط مشي اسلام سياسي تمام مي‌شد، حال آنكه نسبت به هر گونه فعاليت سياسي مخالف و سكولار، حساس بوده و به طور بي رحمانه اي آن را سركوب مي كرد. اگرچه در همان حال، روحانيون شيعه از آزادي نسبي برخوردار بودند. (صص 136 و 137).
قابل انتظار است كه اگر نويسنده اي مدعايي را در خلاف آمد ذهنيت متعارف مطرح مي كند؛ آن هم ذهنيتي كه متكي به انبوهي از شواهد و «تجارب زيسته» است، بيش از پيش در مدلل ساختن مدعاي خود بكوشد؛ با اين حال اين ادعا بدون تفوه به اندك دليلي در متن كتاب، رها شده و تنها در بخش «مراجع» به كتابي دست دوم از يكي از ديگر از تاريخ نگاران متجدد كه به تحليل انقلاب ايران دست يازيده است، ارجاع داده مي شود. جالب اينجاست كه اين تاريخ نگار «مرجع» نيز از مقامات رژيم پهلوي است!
به هر حال در زمينه اين ادعا سخن بسيار مي توان گفت؛ اما مي توان اين سوال را عجالتاً فرا روي نويسنده نهاد كه آيا سكولارها نيز در عهد پهلوي لااقل از همان آزادي نسبي برخوردار نبودند كه نويسنده، روحانيون شيعه را از آنها برخوردار دانسته است؟ پس چرا سرانجام آنان، ناكامي شد و سرانجام اينان كاميابي؟
اندكي بعد در همين فراز مورد اشاره، نويسنده مدعي مي شود كه «در هر صورت، (در مقطع مورد اشاره) مسلمانان سياسي بسيار فعال اند و اين در حالي است كه اپوزيسيون سكولار از منظر رژيم شاه همواره به عنوان خطر جدي تلقي مي شود. فعاليت مخالفان اسلامي، آنچنان از طرف شاه ناديده گرفته مي شود، كه گويي اسلام سياسي امري سودمند است».
متأسفانه در مورد اين ادعا نيز اين انتظار كه در متن كتاب، دليل و شاهدي به نفع آن بيابيم، همچون موارد مشابه بيهوده از آب در مي آيد. با اين حال در بخش «مراجع»، نويسنده محترم اين ادعاي درشت خود را چنين مدلل كرده اند كه «يكي از مقامات ارشد رژيم شاه، بعدها به اين واقعيت اذعان كرد كه ساواك هيچ گاه فعاليت اسلام گرايانه را جدي نمي گرفت». لازم به ذكر است كه منبع اين قول نيز همان منبع سابق الذكر است!
نگارنده قصد ندارد بر مستندات نويسنده و سبك ايشان در «استناد»، آنچنان كه بايد و شايد مناقشه كند. چه در غير اين صورت كار اين نگاشته به تفصيل خواهد انجاميد؛ اما مي توان از نويسنده محترم پرسيد كه اين «مستند» چه ربطي به آن «ادعاي درشت» دارد. مضمون آنچه ايشان از يكي از مقامات ارشد رژيم سابق نقل كرده اند، چيزي بيش از اين نيست كه ساواك، مذهبيون را جدي نمي گرفت. اما نويسنده در مدعاي خود آورده اند كه مخالفان اسلامي، آن چنان از طرف شاه، ناديده گرفته مي شدند كه گويي اسلام سياسي، «امري سودمند» است!
پنجمين فصل كتاب، شايد نمونه جالب تري است از آنكه نشان دهد، وقتي فرد محترمي مي كوشد به هر طريق كه شده ذهنيت خود را به تاريخ تحميل كند، چگونه در طرح ادعاي خود هيچ پرواي ناسازگاري با واقع را نمي كند. در نظر نويسنده محترم از آنجا كه ايده «بازگشت» در آثار آل احمد و شريعتي ملحوظ بوده و همين ايده را در انديشه جماعتي از فيلسوفان ژرمن نيز مي توان ديد و همچنين با عنايت به اينكه تشابهاتي ميان اين دو موجود است، پس، بازگشت طلبي برخي از روشنفكران ايران نيز به تبع نقدهاي غربي سامان يافته است و نه بر مبناي «روحي غيرغربي!».
نويسنده محترم در اين موضع نيز بر مشي معهود خود در اين كتاب سير كرده اند. پيش از آنكه نتيجه گيري ياد شده را در واپسين فراز اين فصل ملاحظه كنيم، با بحث دراز دامنه اي مواجهيم كه نويسنده درباره «گفتمان بازگشت به اصل» در آراي نيچه، هايدگر و ارنست يونگر، صورت داده اند، بي آنكه به اصل مدعاي خود يعني ربط ميان «بازگشت طلبي امثال شريعتي و آل احمد» (كه به راحتي از جانب نويسنده در يك طبقه جاي گرفته اند) با «گفتمان بازگشت به اصل نزد متفكران سابق الذكر» اشارتي داشته باشند. تنها در واپسين فرازهاي اين فصل و در بخشي معنون به «نتيجه گيري» است كه نويسنده را متعرض به اين موضوع مي يابيم. اگرچه در اين موضع نيز نويسنده محترم چيزي فراتر از صرف «مشابهت» به عنوان دليل مدعاي خود در چنته ندارد.
در فراز مزبور مي خوانيم كه: «تشابهات ميان اين دو گروه از متفكران فراوان است. در درجه اول، همه اين متفكران در انتظار سنتي اقتدارگرا هستند تا از آن براي مقابله با جريان آشفته مدرنيزاسيون بهره ببرند. اين متفكران، مدرنيته را به لحاظ فقدان انسانيت نقد مي كنند. گرايش هاي فوق، در نهايت در تقابل با تكثر فرهنگي قرار مي گيرند. چرا كه ارزش انساني را در هم شكلي اراده جمعي و هويت مي بينند». (صفحه 369).
اما نويسنده محترم باز هم اصل مدعاي خود را مغفول گذارده اند. مدعاي ايشان اين بود كه روشنفكراني چون آل احمد و شريعتي را نيز بايد مدرن به حساب آورد چون در طرح «ايده بازگشت» نيز در ضمن تجدد قرار مي گيرند. اما در همين اندك عبارات ارائه شده به عنوان «دليل» نيز مي توان ديد كه متكاي ايشان چيزي فراتر از يك سلسله مشابهت هاي صوري نيست. كم نيستند ايده ها و رويكردهاي مشابهي كه گاه در نگاه اوليه و سطحي، هم سنخ انگاشته مي شوند، اما با نظر به مباني و خصوصيات متني كه در دل آن طرح شده اند، صوري بودن تشابهشان آشكار خواهد شد. بگذريم از آنكه نسبت دادن عناويني چون «در انتظار سنتي اقتدارگرا بودن» به شريعتي و آل احمد، به خودي خود، محل مناقشه است.
آن چنان كه پيش از اين نيز به اشاره آورديم، نويسنده مدرنيته ايراني كوشيده است تا به عوض روايت هاي اروپا محور از تجدد، به طرح روايتي دست يازد كه امكان تاسيس تجدد را براي غير اروپائيان نيز فراهم آورد. نويسنده البته جز در فرازهايي از كتاب به مضمون اين طرح بديل اشارتي نكرده و لذا كتاب را نمي توان كتابي نظري در ايضاح راه بديل ايشان به حساب آورد، بلكه ظاهراً دليل يا شاهد ايشان بر «امكان تجدد غير اروپايي» همان روايتي است كه از تاريخ اين تجدد در ميهنمان به دست داده اند. روايتي كه در سطور سابق، ميزان انحراف آن از واقع، تا حدودي آفتابي گشت؛ از اين رو بيراه نيست اگر نويسنده را در پروژه خود ناكام ارزيابي كنيم. وانگهي حتي اگر هم نويسنده مي توانست مدعاي خود را اثبات كند، چه طرفي مي توانست از آن بربندد. به سخن ديگر چه تضميني وجود داشت كه ناكارآمدي هاي «تجدد واقعاً موجود ايراني»، در طرح بديل ايشان رخ ننمايد. مگر ناكارآمدي هاي مزبور از صرف اروپا محوري نشئت گرفته بود كه با كنار گذاردن آن، از ميان برود؟
نويسنده محترم مدرنيته ايراني آن چنان كه مي نمايد و احتمالاً به گونه اي ناخواسته به باز توليد و تعميق آسيبي دست يازيده اند كه عارض تفاسير سنتي مدرنيزاسيون بود؛ چه آنها در كار تصرف در جوامع غيرغربي، حداقل غيري را در قالب دوگانه «سنت ـ تجدد» به رسميت مي شناختند؛ گرچه واقعيت متنوع و پيچيده خارجي را در دو گانه ياد شده، كليشه پردازي مي كردند؛ اما نويسنده محترم، بنابر روايتي كه از تاريخ انديشه معاصر در ميهنمان به دست داده اند، نه تنها شناخت يك سويه اصحاب مدرنيزاسيون از «سنت» را تصحيح نكرده اند بلكه صورت مسئله را، از سر بي اعتمادي، از اساس به سويي افكنده اند. تو گويي در نظر ايشان سنتي در كار نيست تا آدمي عزم شناخت آن كند؛ چرا كه در مدرنيتة ايراني هر چه هست گونه‌هاي مختلف تجدد است گرچه خود را در ظاهر «غير» بنماياند!