جستجو در مطالب سایت
يادداشتها
| مطهری و حکومت مطلقه |
| نمی توان از رای استاد شهید در باره حکومت مطلقه سخن گفت الا اینکه مبارزه ایشان با" التقاط" و "ماتریالیسم منافق" و پافشاری آن بزرگ بر" استقلال مکتبی" و دیگر اجزای اندیشه ایشان را هم در نظر آورد ؛ کما اینکه به آن اجزاء هم نمی توان نظر کرد الا اینکه به این جزء هم نظر داشت. |
| رویکرد احیا ، مسئله اصلاح دینی و نگرشهای رقیب |
| در این مقاله كوشش شده است تا با برداشت اجتهادي و فعال از آراء استاد شهيد مطهري، به طرح مشخصههاي يك جريان يا رويكرد فكري – فرهنگي پرداخته شود |
| يادكردي از دو خواهر مجاهد و نقش فراموش شده زن مسلمان |
| در نهضت امام و در گفتار شخص ایشان و شاگردانشان،الگویی از زن مسلمان عرضه شد که در ادامه الگوی آبا و اجدادی که کمال زن را در خانه داری (و نه مادر بودن) می دید نبود و در راستای الگوهای متجددانه و مبتذل ستم شاهی و حقوق بشری (به روایت نوبلیستهای وطنی)و یا حتی الگوهای شبه متجددانه برخی از روشنفکران مسلمان نیز قرارنداشت . |
| نامه اي براي هميشه- نامه اي از شهيد جهان آرا |
|
اين پيام بلند جهان آرا به همه ما است که غالب بودن حريف، فضاي سنگين مخالف و ناگزيري ها و جبرها را بهانه اي براي عمل نکردن مي سازيم. جهان آرا مي نويسد: اين انسان است که خالق امکانات است و نه امکانات خالق انسان!
|
| اصالت فراموش شده |
|
يادكردي از مجاهد شهيد حاج مهدي فرودي |
در بوته نقد
| مداراي رزمنده - به ياد شهيد بروجردئ |
| مداراي بروجردي " مداراي رزمنده" بود. مدارايي با مضمون تربيتي، مدارايي جهت دار و براي نيل به غايت انسان! او از آن رو مدارا نمي کرد که به حق و باطلي باور نداشت يا حق را منتشَر مي انگاشت يا ملتزمين به هر سبک زندگي را از منظر نسبي انگارانه محق مي ديد (آنچنانکه ليبرال مشربان در ساحت سخن ــ وتنها در ساحت سخن ــ بدان قائلند). |
| نقدي از يك نگاشته در اقتصاد ماركسيستي |
| نويسندة «رويكرد و روش در اقتصاد»، كوشيده است تا پس از سال ها ركود در ادبيات ماركسيستي در حوزة اقتصاد، در نگاشته خود، از "روايت ماركسيستي از علم اقتصاد" طرحي جدید به دست دهد. اما آن چنان كه در این مقاله آمده است در صورت انجام بخشیدن بدین هدف ،شكست خورده است. |
| چهارم بهمن 54:شهيدان ابتلا’ |
| روزگار ما از وجوه بسياري به روزگار شهيدان بهمن 54و امثال ايشان پهلو مي زند. در سالهايي همچون آن سالها با انبوهي از هجمات فكري /حيله ها / تزوير هاو سستيها در جهت هدم اسلام مواجهيم. سالها، سالهاي ابتلائات سخت است ! اما داروي ذكر، ذكر خدا و اوليائش، اين ايام سخت را نيز بر مؤمنان كيس و فطن (زيرك و هوشمند) به صبحي قريب رهنمون خواهد شد ! |
| روايت تاريخ با عينك تجدد |
| بررسي «سبك تاريخ نگاري انديشه معاصر» از سوي متجددين در ميهنمان و دقايق و ظرايف آن، علاوه بر آنكه في حد ذاته شايسته تأمل است، خصوصيات تجدد ايراني و گستره تفسيرپذيري آن را نيز آشكار مي كند. خصوصياتي كه به نوبه خود گمانه زني درباره آينده اين انديشه را نيز جهت خواهد داد. |
| جزميت در مفاهيم -آشفتگي در مصاديق |
| در سالهاي اخير شاهد انتشار آثاري از ايرانيان مقيم خارج از كشور در مورد «تاريخ تفكر معاصر ايران» بودهايم؛ كه عموما كوشيدهاند، ذيل اين عنوان يا عناوين مشابه آن، به بررسي كارنامة تجدد در ايران، بپردازند. با اين وصف، كشف «منطق خاص تفكر در ايران معاصر» كمتر مورد توجه اين دسته از محققين قرار گرفته است. |
گزارش انديشه
| صفاتی دزفولی و آغازین لحظات یک سلوک |
| آنچه صفاتی دزفولی و افرادی چون او را در تاریخ گذشته ما برجسته می کند، موقعیت خاصی است که در آن قرار داشتند و واکنش خاصی است که آنها در موقعیت مزبور از خود بروز دادند. با بررسی آن موقعیت و واکنش از حد یک مورد خاص تاریخی فراتر می رویم تا ببینیم آیا جهت گیری امثال صفاتی از این ظرفیت برخوردار است که راهی پیش روی فعالین انقلاب بگشاید ؟ |
| نقد اظهارات عضو مجمع روحانیون در باره آیه الله مصباح |
| اگر درك آقاي محتشمي و امثال ايشان از امام و انقلاب ميتوانست جوانان را در التزام به خط امام پايدار كند تحكيم وحدت دهه شصتي را چنين ميكرد، آيا در اين زمينه بايد به دستاورد ارزشمند ايشان در حفظ دفتر تحكيم وحدت بر مدار اسلام و خط امام نظر كنيم يا به فوج فوج جواناني كه در دوران اصلاحات به جانب اسلام آوردند؟توسل به بهانه" شرايط" نيز در اين زمينه پذيرفتني نيست. چرا كه بسياري از مصلحان در سخت ترين شرايط در تربيت د يني جوانان كامياب شدند.وانگهي كجا آقاي محتشمي و جناح مورد علاقه ايشان، كوشش قابل توجهي در اين زمينه داشتند كه بخواهند كامياب يا ناكام باشد؟ |
| دين و مليت در انديشه شهيد مطهري |
|
در نيمه دوم سال 78 جزوه اي به قلم آقاي رضا عليجاني سردبير وقت ماهنامه "ايران فردا" منتشر شد که ضمن آن به نقد ايده "مليت" در انديشه استاد شهيد مطهري مي پرداخت. با فاصله اندکي، بيشتر مطالب جزوه مزبور به صورت مقاله اي در ماهنامه ايران فردا منتشر گرديد. اينجانب نيز از آنجا که مقاله مزبور را تحريفي آشکار نسبت به انديشه استاد مي ديدم، مطلب حاضر را در پاسخ به آن و در تبيين ديدگاه مرحوم شهيد مطهري درباره رابطه دين و مليت در نشریه عصر ما به رشته تحرير در آوردم. |
| نسل جديد و مسئله جناحها |
|
امير حسين تركش دوز از اواخر دهة 70 شمسي بدينسو، فضاي سياسي در ميهن ما در جهت تثبيت يك الگوي دوقطبي ميل كرده است. در يك سو قطب موسوم به اصلاحطلب را داريم كه خود شامل طيف گستردهاي از نيروهاي سياسي است. طيفي كه يك سَرِ آنرا در نيروهاي مخالف نظام در خارج از كشور ميتوان يافت و سَرِ ديگرِ آنرا در برخي نيروها كه در دهة 60 شمسي با عنوان خط امام يا چپ و بعضاً خط 3 و ميانهرو شناخته ميشدند. محافلي همچون نهضت آزادي، بقاياي مجاهدين خلق يا كلاً نيروهايي كه خود را با عنوانِ ملي – مذهبي شناساندهاند نيز ميتوانند به عنوان جرياناتي (ولو تبعي) از همين طيف به حساب آيند. |
| تکاپوی اسلامی دانشجویان و ضرورت بازگشت به مطهري |
|
امير حسين تركش دوز اگرچه رويكرد مطهري ، رويكردي است كه براي مدتي مديد از سوي فضاي غالب بر فعاليتهاي سياسي اجتماعي نیروهای مذهبی مورد توجه مؤثر قرار نگرفت ،اما باشد تا با بازنگري در سير روشنفكري اسلامي در ميهنمان و نقش آسيبشناسانه مطهري در آن، شاهد برونرفتن از« دام كنوني رخوت» باشيم.. |
| روايت تاريخ با عينك تجدد |
|
|
|
بررسي «سبك تاريخ نگاري انديشه معاصر» از سوي متجددين در ميهنمان و دقايق و ظرايف آن، علاوه بر آنكه في حد ذاته شايسته تأمل است، خصوصيات تجدد ايراني و گستره تفسيرپذيري آن را نيز آشكار مي كند. خصوصياتي كه به نوبه خود گمانه زني درباره آينده اين انديشه را نيز جهت خواهد داد.
روايت تاريخ با عينك تجدد (نقد كتاب «تأملي در مدرنيتة ايراني؛ بحثي در گفتمان هاي روشنفكري و سياست» نوشته علي ميرسپاسي و ترجمة جلال توكليان) امير حسين تركش دوز بررسي «سبك تاريخ نگاري انديشه معاصر» از سوي متجددين در ميهنمان و دقايق و ظرايف آن، علاوه بر آنكه في حد ذاته شايسته تأمل است، خصوصيات تجدد ايراني و گستره تفسيرپذيري آن را نيز آشكار مي كند. خصوصياتي كه به نوبه خود گمانه زني درباره آينده اين انديشه را نيز جهت خواهد داد. كتاب تأملي در مدرنيته ايراني را مي توان از آخرين نمونه هاي اين سبك از تاريخ نگاري انديشه در ايران به حساب آورد. كتاب در هفت فصل، يك مقدمه، يك پيشگفتار و نيز مقدمه اي بر ترجمه فارسي آن، تنظيم يافته است؛ علاوه بر اينكه، مترجم نيز خود، مقدمه اي بر كتاب افزوده است. نويسنده، در فصل نخست، به بررسي روايتهايي از تجدد مي پردازد كه با رويكردي غرب محورانه ساخته و پرداخته شدهاند. رويكردي كه به موجب آن: «هر تلاشي براي حضور در داستان مدرنيته، به گونه اي انعطاف ناپذير، اروپا محور است و فرهنگ ها و تاريخهاي ديگر، از ايفاي نقشي مثبت در تأسيس مدرنيته در جهان معاصر ناتوان هستند» (صص 106 و 107) به اعتقاد نويسنده، اين روايت ها، از ديرباز تا به امروز در چارچوب شرايط سياسي عمل كرده اند و با رويكرد تمامت خواهانه خود، مانع از گفت و گويي باز درباره مدرنيته بوده اند. البته نويسنده، علاوه بر نقد پيش گفته، بدين نكته نيز اشاره كرده كه طرح امكانهاي متفاوت (نسبت به مدرنيته) از جانب اسلام گرايان متضمن بي بصيرتي نسبت به واقعيت بوده و لذا به سلب امكان گفت و گو و فهم مي انجامد. فصل دوم كتاب به سنخ شناسي روشنفكري مشروطه و سومين فصل به بررسي زمينه هاي خيزش اسلام سياسي، اختصاص دارد. در نظر نويسنده، بحران سكولاريسم ايراني، مهم ترين عامل در برآمدن اسلام سياسي در ايران در آخرين سال هاي دهه 50 شمسي بوده است. به زعم وي: «سيطره اسلام سياسي در جريان انقلاب ربط چنداني به افسانه بازگشت به اسلام نداشت» (صفحه 126) شايد از همين روست كه در فصل چهار، هم او، از تلاش آل احمد و شريعتي با عنوان «تبيين مدرنيته بومي و اسلامي» و نيز «اسلام در مقام ايدئولوژي مدرنيزاسيون» ياد مي كند. نويسنده مدرنيته ايراني معتقد است كه اين دو اگر هم از بازگشتي سخن گفته اند، بايد آن را متأثر از گفتمان هاي بازگشت طلبانه آلمان در بين دو جنگ عالمگير اول و دوم به حساب آورد. به تصريح وي: «جنبشهاي اجتماعي، مبتني بر گفتمان هاي بازگشت به اصل، به تاريخ مدرنيته تعلق دارند و در واقع نماينده راه مشتركي هستند كه از طريق آن، فرهنگ ها مي كوشند تا جريان مدرنيزاسيون را بومي كنند.» (صفحه 223) با يك چنين ذهنيتي، نويسنده در پنجمين فصل كتاب خود به روايت متفكران آلمان از ايده «بحران در مدرنيته» ميپردازد. فصل ششم از كتاب نيز بازگشتي به بحث نويسنده از ناكارآمدي تجدد ايراني است كه در دومين فصل كتاب بحث از آن را آغاز كرده بود. اين فصل، با عنوان «تراژدي چپ ايراني» به تبيين يكي ديگر از شكست هاي تراژيك مدرنيستي در كشورمان مي پردازد و بالاخره در واپسين فصل كتاب، با پرداختي ديگر از انديشه كانوني نويسنده مواجهيم: «تبيين امكان و زمينه هاي نيل به انواع متنوعي از مدرنيته». آورديم كه نويسنده ناكامي مدرنيته ايراني را كه به نوبه خود به خيزش اسلام سياسي انجاميد، ناشي از گونه اي خاص از تجدد مي داند؛ گونه اي كه در قالب يك ايدئولوژي اقتدارگرا بر مبناي تجربه اخلاقي و فرهنگي اروپايي شكل گرفته و از درك ساير فرهنگ ها، جز به صورت يك «غيرزيردست» ناتوان است. در مقابل، وي كوشيده است تا راه بديلي را پيشنهاد كند كه به موجب آن، مدرنيته، سبكي از تجربه فرهنگي ـ اجتماعي باشد كه در آن به روي تمامي تجربه ها و امكان هاي جديد گشوده است. به زعم وي؛ اين راه بديل را تا حدودي مي توان در روايتي راديكال از مدرنيته (كه توسط ماركس، هابرماس، گيدنز و برمن به تفصيل بيان شده و البته از جانب نويسنده واجد نقاط ضعفي نيز هست) ديد. در اين روايت: «مدرنيزاسيون به مثابه رويدادي تجربي و عملي است كه جوامع را از وضعيت مادي مشقت بارشان رها مي كند» (صفحه 22) اين تلقي كه به تصريح خود نويسنده «در بسياري از پيش فرض هاي مهم فكري با روشنگري ليبرال، مشترك است، با تأكيدي كه بر مدرنيته، به مثابه موقعيتي مادي مي كند، در واقع امكاني براي تعبيري بومي تر از مدرنيزاسيون، فراهم مي آورد.» (همان) با اين وصف، بيراه نيست اگر دغدغه نويسنده را «جست و جوي تجددي كارآمد» عنوان كنيم. در اين صورت سوگيري نويسنده مدرنيته ايراني را از دو منظر مي توان به ارزيابي نشست: نخست آنكه ملاحظه كنيم نويسنده محترم در تشخيص موجبات ناكامي نسخه هاي واقعاً موجود تجدد ايراني، موفق بوده اند؟ و اگر آري آيا در «راه بديل» خود ضمانت هايي را مندرج ساخته اند تا ناكامي تجدد ايراني را به كاميابي مبدل سازد؟ در منظر دوم نيز مي توان سطح بحث را از بحث كارآمدي فراتر برد و اين پرسش را طرح كرد كه گيريم تجدد بديلي كه از سوي نويسنده ارائه شده، موفق باشد؛ آيا نويسنده در ارائه اين «گفتار بديل در باب تجدد» با وضوح و شفافيت لازم عمل كرده اند؟ و آيا توانستهاند از سطح ارائه چند گزاره مبهم و تحكم آميز فراتر روند؟ اما اجازه دهيد در بررسي انديشه كانوني كتاب، از منظر نخست آغاز كنيم. آورديم كه نخستين سوالي كه مي توان از اين منظر به طرح آن دست يازيد، اين است كه آيا نويسنده محترم در تشخيص ناكارآمدي گونه هاي واقعاً موجود مدرنيته ايراني در ميهنمان كامياب بوده اند؟ بررسي مضامين مندرج در فصول دو، سه و شش كتاب پاسخ مثبتي را بدين پرسش فراهم نمي كند. واقعيت آن است كه سخن نويسنده محترم، از همان نخستين فرازها، اين گمان را در ذهن مخاطب به وجود مي آورد كه با تلاشي كامياب در ريشه يابي ناموفقيت مدرنيته ايراني مواجه نخواهيم بود، چرا كه تصويري كه از مدرنيته ايراني به دست مي دهند به غايت، نامنطبق با شواهد خارجي است. به زعم نويسنده: «جنبش مشروطه، در نهايت تلاش نافرجامي بود، براي بومي كردن گرايش هاي مطلق انگار مدرنيته» (صفحه 111) علاوه بر اين، نويسنده، اين تفسير از مشروطه را كه «اغلب از تاثير ايده هاي مدرن اروپايي بر جامعه اي شرقي و باستاني صحبتي مي شود» نادرست مي داند. (صفحه 112) حال آنكه «عوامل مؤثر (بر نهضت مشروطه)... از منابع مختلفي سرچشمه مي گرفت كه آن نواحي، لزوماً به اروپاي غربي محدود نميشد. وانگهي ايده هايي هم كه منشأ غربي داشتند، ايده هايي نبودند كه در چارچوب روايت غالب غربي در باب مدرنيته محصور باشند». (همان). اما دلايل ايشان چيست: نخست آنكه مدل ليبرالي و غربي از جانب مشروطه خواهان، به عنوان پديده اي به لحاظ وجود شناختي متمايز درك نمي شد و دوم اينكه بسياري از ارزش ها و انگيزه هاي جنبش، ريشه در عثماني و روسيه يا تحولات آسياي دور داشت. به نظر نمي رسد كه نخستين دليل، در اثبات مدعاي نويسنده، چندان وافي به مقصود باشد چرا كه ممكن است با ايشان از در موافقت درآئيم كه مشروطه خواهان مدل ليبرالي و غربي را به عنوان امري «كاملاً متمايز از داشته هاي خود» درك نميكردند، اما اين پرسش كماكان به قوت خود باقي خواهد بود كه مستقل از تصور ايشان، واقعيت امر نيز چنين بود؟ آيا واقعاً گفتار ايشان الگويي كاملاً متمايز از سنت را به ذهن متبادر نمي ساخت؟ بگذريم از آن كه ادعاي نويسنده محترم درباره درك متجددان عهد مشروطه از غرب نيز «من عندي» و در تعارض با استناداتي است كه خود در متن نگاشته خويش، بدان ها، اشاره كرده اند. في المثل آيا سخن منقول از تقي زاده را جز بر پايه دركي به غايت متمايز انگار از «نسبت خودي و غرب» ميتوان تبيين كرد. مشابهت صوري گفتاري برخي از روحانيون با گفتارهاي متجددانه را نيز نمي توان آنچنان كه نويسنده محترم بيان داشته اند پذيرش وجوهي از مدرنيته و به نوعي، بومي كردن آن دانست؛ چه اگر ايده هاي موردنظر در متن خاص خود فهم شوند، آنگاه مشخص خواهد شد كه مدرن تلقي كردن گفتار عالمان مشروطه خواه از دركي متعمقانه نشئت نمي گيرد. درست است كه عالمان مشروطه خواه، عناصري از انديشه تمدن مدرن را پذيرفته بودند، اما اين عناصر چنان در متن خاص انديشه ايشان جذب و ادغام شده بود كه نمي توان انديشه نهايي آنها را مدرن دانست. دومين دليل نويسنده محترم حتي از اين دليل هم سست تر است. در نظر ايشان، اينكه «بسياري از ارزش ها و انگيزه هاي جنبش مشروطه ريشه در عثماني و روسيه يا تحولات خاور دور داشت» بر اين نكته دلالت مي كند كه مشروطه ايراني را نمي بايد ملهم از غرب به حساب آورد. ظاهراً نويسنده محترم در تشبث به اين دليل (يا دليل نما) اين پرسش را فراموش كرده اند كه انديشه هاي نوين باليده در روسيه و عثماني از كجا ريشه مي گرفت و يا تحولات خاور دور با عنايت به كدام انگاره ها و به جهت كدام محركه ها سامان مي يافت؟ آيا اين تحولات و انگاره ها موجباتي جز در غرب جديد داشت؟ با عنايت به اين چنين مناقشاتي است كه بايد به نخستين پرسشي كه در صدر اين نگاشته ـ در جهت ارزيابي مساعي نويسنده ـ مطرح گشت، پاسخي منفي داد. به سخن ديگر نويسنده محترم را در تشخيص موجبات ناكامي تجدد ايراني نمي توان كامياب انگاشت. چرا كه هر تصديقي فرع تصور موضوع و محمول است و لذا با مخدوش بودن تصور ايشان از تجدد ايراني كه (بخشي از نشانه هاي آن، پيش از اين مذكور افتاد)، احكام صادره ايشان نيز از اعتبار لازم برخوردار نخواهد بود. به سخن ديگر نويسنده به دنبال علل ناكامي پديده اي است كه درك نادرستي از خود آن دارد. متاسفانه تصور مخدوش نويسنده از تجدد ايراني، به عهد مشروطيت منحصر نيست، بلكه دامنه آن، واپسين سال هاي دهه پنجاه شمسي را نيز در بر مي گيرد. كما اينكه ايشان مدعاي خود درباره جنبش مشروطه را درباره انقلاب اسلامي نيز صادق دانسته اند. به زعم ايشان: «به رغم تلقي هاي اجتماعي و سياسي بسيار متفاوت موجود، هر دو جنبش انقلابي، منعكس كننده كوششي ملي براي پذيرش مدرنيته است.» (صفحه 111). آنچنان كه از مطاوي كتاب پيداست، نويسنده بر آمدن اسلام سياسي در پي نهضت بهمن 57 را نه به جهت صلاحيت ذاتي اسلاميون، بلكه ناكارآمدي نيروهاي سكولار و لذا منتفي شدن گزينه هاي غيرديني در مقطع تاريخي مزبور مي دانند. در اين صورت مي توان پيش از هر مناقشه اي، اين سوال را پيش روي نويسنده محترم نهاد كه از «ناكارآمدي نيروهاي سكولار» چه معنايي را اراده مي كنند؟ آيا اين ناكارآمدي را ناكارآمدي در پيگيري شعارهاي سكولار مي دانند؟ در اين صورت آيا منطقي است كه مخاطبان اين شعارها به جماعت مزبور ادبار كنند و به جماعتي روي آورند كه آشكارا در گفتار خود سمت و سويي غير سكولار را مي نمايانند؟ ممكن است نويسنده محترم بفرمايند كه اين نااميدي، مضموني نحيف تر از آن چيزي دارد كه در سوال سابق، مفروض قرار گرفته بود. يعني مردم بي هيچ جهت گيري اثباتي، صرفاً در صدد سلب و نفي رژيم بودند و چون سكولارها در برانداختن رژيم ناكارآمد از آب درآمدند، مذهبي ها بر انقلاب حاكم شدند. گيريم قضاوت نويسنده محترم صائب باشد؛ اما چه نتيجه اي از سخن خود مي خواهند بگيرند؟ آيا ميخواهند بر سمت و سوي نامتجددانه اي كه در برخي تحليل ها از انقلاب ايران به دست داده شده خط بطلان بكشند؟ گيريم مردم، صرفاً به دنبال «سلب» بودند و گفتاري هم توانست اين «سلب» را صورت انجام بخشيده بر يك حركت مردمي حاكم شود؛ به هر تقدير، مردم براي دريافت نسبت آن حركت مردمي با تجدد، مي بايد مباني، دقايق و جهت گيري گفتار حاكم بر انقلاب را كه در مواضع امام خميني (ره) متجلي شد كاويد؛ گفتاري كه هر چه بود آشكارا در متن و سمت و سويي متجددانه قرار نداشت! متأسفانه در جاي جاي روايتي كه نويسنده محترم از سرگذشت مدرنيته ايراني به دست داده اند خواسته اند انبوهي از شواهد تاريخي را به نحوي سازمان دهند كه كليشه ذهني ايشان را تاييد كند. كما اينكه ايشان، چونان تاريخ نگاري برخي ديگر از متجددان (در باب انديشه معاصر در كشورمان) در همين فصل مورد بحث، مدعي شده اند كه سياست هاي شاه، ناخواسته به سود خط مشي اسلام سياسي تمام ميشد، حال آنكه نسبت به هر گونه فعاليت سياسي مخالف و سكولار، حساس بوده و به طور بي رحمانه اي آن را سركوب مي كرد. اگرچه در همان حال، روحانيون شيعه از آزادي نسبي برخوردار بودند. (صص 136 و 137). قابل انتظار است كه اگر نويسنده اي مدعايي را در خلاف آمد ذهنيت متعارف مطرح مي كند؛ آن هم ذهنيتي كه متكي به انبوهي از شواهد و «تجارب زيسته» است، بيش از پيش در مدلل ساختن مدعاي خود بكوشد؛ با اين حال اين ادعا بدون تفوه به اندك دليلي در متن كتاب، رها شده و تنها در بخش «مراجع» به كتابي دست دوم از يكي از ديگر از تاريخ نگاران متجدد كه به تحليل انقلاب ايران دست يازيده است، ارجاع داده مي شود. جالب اينجاست كه اين تاريخ نگار «مرجع» نيز از مقامات رژيم پهلوي است! به هر حال در زمينه اين ادعا سخن بسيار مي توان گفت؛ اما مي توان اين سوال را عجالتاً فرا روي نويسنده نهاد كه آيا سكولارها نيز در عهد پهلوي لااقل از همان آزادي نسبي برخوردار نبودند كه نويسنده، روحانيون شيعه را از آنها برخوردار دانسته است؟ پس چرا سرانجام آنان، ناكامي شد و سرانجام اينان كاميابي؟ اندكي بعد در همين فراز مورد اشاره، نويسنده مدعي مي شود كه «در هر صورت، (در مقطع مورد اشاره) مسلمانان سياسي بسيار فعال اند و اين در حالي است كه اپوزيسيون سكولار از منظر رژيم شاه همواره به عنوان خطر جدي تلقي مي شود. فعاليت مخالفان اسلامي، آنچنان از طرف شاه ناديده گرفته مي شود، كه گويي اسلام سياسي امري سودمند است». متأسفانه در مورد اين ادعا نيز اين انتظار كه در متن كتاب، دليل و شاهدي به نفع آن بيابيم، همچون موارد مشابه بيهوده از آب در مي آيد. با اين حال در بخش «مراجع»، نويسنده محترم اين ادعاي درشت خود را چنين مدلل كرده اند كه «يكي از مقامات ارشد رژيم شاه، بعدها به اين واقعيت اذعان كرد كه ساواك هيچ گاه فعاليت اسلام گرايانه را جدي نمي گرفت». لازم به ذكر است كه منبع اين قول نيز همان منبع سابق الذكر است! نگارنده قصد ندارد بر مستندات نويسنده و سبك ايشان در «استناد»، آنچنان كه بايد و شايد مناقشه كند. چه در غير اين صورت كار اين نگاشته به تفصيل خواهد انجاميد؛ اما مي توان از نويسنده محترم پرسيد كه اين «مستند» چه ربطي به آن «ادعاي درشت» دارد. مضمون آنچه ايشان از يكي از مقامات ارشد رژيم سابق نقل كرده اند، چيزي بيش از اين نيست كه ساواك، مذهبيون را جدي نمي گرفت. اما نويسنده در مدعاي خود آورده اند كه مخالفان اسلامي، آن چنان از طرف شاه، ناديده گرفته مي شدند كه گويي اسلام سياسي، «امري سودمند» است! پنجمين فصل كتاب، شايد نمونه جالب تري است از آنكه نشان دهد، وقتي فرد محترمي مي كوشد به هر طريق كه شده ذهنيت خود را به تاريخ تحميل كند، چگونه در طرح ادعاي خود هيچ پرواي ناسازگاري با واقع را نمي كند. در نظر نويسنده محترم از آنجا كه ايده «بازگشت» در آثار آل احمد و شريعتي ملحوظ بوده و همين ايده را در انديشه جماعتي از فيلسوفان ژرمن نيز مي توان ديد و همچنين با عنايت به اينكه تشابهاتي ميان اين دو موجود است، پس، بازگشت طلبي برخي از روشنفكران ايران نيز به تبع نقدهاي غربي سامان يافته است و نه بر مبناي «روحي غيرغربي!». نويسنده محترم در اين موضع نيز بر مشي معهود خود در اين كتاب سير كرده اند. پيش از آنكه نتيجه گيري ياد شده را در واپسين فراز اين فصل ملاحظه كنيم، با بحث دراز دامنه اي مواجهيم كه نويسنده درباره «گفتمان بازگشت به اصل» در آراي نيچه، هايدگر و ارنست يونگر، صورت داده اند، بي آنكه به اصل مدعاي خود يعني ربط ميان «بازگشت طلبي امثال شريعتي و آل احمد» (كه به راحتي از جانب نويسنده در يك طبقه جاي گرفته اند) با «گفتمان بازگشت به اصل نزد متفكران سابق الذكر» اشارتي داشته باشند. تنها در واپسين فرازهاي اين فصل و در بخشي معنون به «نتيجه گيري» است كه نويسنده را متعرض به اين موضوع مي يابيم. اگرچه در اين موضع نيز نويسنده محترم چيزي فراتر از صرف «مشابهت» به عنوان دليل مدعاي خود در چنته ندارد. در فراز مزبور مي خوانيم كه: «تشابهات ميان اين دو گروه از متفكران فراوان است. در درجه اول، همه اين متفكران در انتظار سنتي اقتدارگرا هستند تا از آن براي مقابله با جريان آشفته مدرنيزاسيون بهره ببرند. اين متفكران، مدرنيته را به لحاظ فقدان انسانيت نقد مي كنند. گرايش هاي فوق، در نهايت در تقابل با تكثر فرهنگي قرار مي گيرند. چرا كه ارزش انساني را در هم شكلي اراده جمعي و هويت مي بينند». (صفحه 369). اما نويسنده محترم باز هم اصل مدعاي خود را مغفول گذارده اند. مدعاي ايشان اين بود كه روشنفكراني چون آل احمد و شريعتي را نيز بايد مدرن به حساب آورد چون در طرح «ايده بازگشت» نيز در ضمن تجدد قرار مي گيرند. اما در همين اندك عبارات ارائه شده به عنوان «دليل» نيز مي توان ديد كه متكاي ايشان چيزي فراتر از يك سلسله مشابهت هاي صوري نيست. كم نيستند ايده ها و رويكردهاي مشابهي كه گاه در نگاه اوليه و سطحي، هم سنخ انگاشته مي شوند، اما با نظر به مباني و خصوصيات متني كه در دل آن طرح شده اند، صوري بودن تشابهشان آشكار خواهد شد. بگذريم از آنكه نسبت دادن عناويني چون «در انتظار سنتي اقتدارگرا بودن» به شريعتي و آل احمد، به خودي خود، محل مناقشه است. آن چنان كه پيش از اين نيز به اشاره آورديم، نويسنده مدرنيته ايراني كوشيده است تا به عوض روايت هاي اروپا محور از تجدد، به طرح روايتي دست يازد كه امكان تاسيس تجدد را براي غير اروپائيان نيز فراهم آورد. نويسنده البته جز در فرازهايي از كتاب به مضمون اين طرح بديل اشارتي نكرده و لذا كتاب را نمي توان كتابي نظري در ايضاح راه بديل ايشان به حساب آورد، بلكه ظاهراً دليل يا شاهد ايشان بر «امكان تجدد غير اروپايي» همان روايتي است كه از تاريخ اين تجدد در ميهنمان به دست داده اند. روايتي كه در سطور سابق، ميزان انحراف آن از واقع، تا حدودي آفتابي گشت؛ از اين رو بيراه نيست اگر نويسنده را در پروژه خود ناكام ارزيابي كنيم. وانگهي حتي اگر هم نويسنده مي توانست مدعاي خود را اثبات كند، چه طرفي مي توانست از آن بربندد. به سخن ديگر چه تضميني وجود داشت كه ناكارآمدي هاي «تجدد واقعاً موجود ايراني»، در طرح بديل ايشان رخ ننمايد. مگر ناكارآمدي هاي مزبور از صرف اروپا محوري نشئت گرفته بود كه با كنار گذاردن آن، از ميان برود؟ نويسنده محترم مدرنيته ايراني آن چنان كه مي نمايد و احتمالاً به گونه اي ناخواسته به باز توليد و تعميق آسيبي دست يازيده اند كه عارض تفاسير سنتي مدرنيزاسيون بود؛ چه آنها در كار تصرف در جوامع غيرغربي، حداقل غيري را در قالب دوگانه «سنت ـ تجدد» به رسميت مي شناختند؛ گرچه واقعيت متنوع و پيچيده خارجي را در دو گانه ياد شده، كليشه پردازي مي كردند؛ اما نويسنده محترم، بنابر روايتي كه از تاريخ انديشه معاصر در ميهنمان به دست داده اند، نه تنها شناخت يك سويه اصحاب مدرنيزاسيون از «سنت» را تصحيح نكرده اند بلكه صورت مسئله را، از سر بي اعتمادي، از اساس به سويي افكنده اند. تو گويي در نظر ايشان سنتي در كار نيست تا آدمي عزم شناخت آن كند؛ چرا كه در مدرنيتة ايراني هر چه هست گونههاي مختلف تجدد است گرچه خود را در ظاهر «غير» بنماياند! |
سرمقاله
| حفظ نظام و تزکیه نظام |
|
امیر حسین ترکش دوز در مواجهه با پدیده های اجتماعی از دو مقصود " نظم" و" تکامل "می توان سخن گفت .بسیاری از نظریه های اجتماعی نیز، حول این دو مفهوم سامان یافته اند. اما این یادداشت، دوگانه مزبور را از منظر مسئله ای خاص موررد توجه قرار خواهد داد ؛ مسئله ای بدین مضمون که اگر کسی در جریان تعامل با پدیده های اجتماعی قرار گرفت، کدام یک از دو هدف نظم جامعه یا تکامل اجتماعی را می باید راهنمای عمل خود قرار دهد ؟ تفسیر ما از سرشت آدمی و هدف از خلقت او ، پیگیری خط تکامل اجتماعی را بر نظم اجتماعی تقدم می بخشد . نظم اجتماعی در ارتباط با تکامل است که واجد ارزش می شودواگر اهمیتی دارد فرع اهمیت تکامل و به عنوان لازمه آن است. با این حال این فرع، در حد فرع بودنش مهم است . یعنی فرعیت آن بدین معنا نیست که می توان از آن صرفنظر کرد. در نظر داشتن نظم، در پیگیری خط تکامل ، خود بهره یا تجلی ای از پیگیری خط مزبور است . شاید در وهله نخست ،چنین به نظر رسد که ا گر یک سامان اجتماعی از اساس مورد قبول نباشد ، تعقیب خط تکامل ولو به قیمت آنارشی هم موجه خواهد بود ؛ اما یک جنبش انقلابی با سمت و سوی مسئولانه، به بهانه آنکه تکامل اجتماعی را تعقیب می کند نظم را فراموش نمی کند و مرز خود را از آوانتوریسم و ماجرا جوئی حفظ می کند. امام پیش از پیروزی انقلاب چنین می کرد؛ درست است که وی ساختار سیاسی پیش از انقلاب را به حکم آنکه در تضاد با اصول مذهبی بود نفی می کرد اما حرکت انقلابی او نیز ، خود بر یک نظم کهن ریشه داشت علاوه بر این که همو ضوابط و مرزبندیهای یک حرکت مکتبی را به دقت در خط مشی و سخن خود ،رعایت می کرد و لذا نه جامعه را دستخوش فروپاشی می ساخت و نه محملی فراهم می کرد که دشمنان اسلامو این مرز و بوم ( و وحدت و تمامیت آن) به خط اصلی انقلاب و رهبری آن طمع کنند .بحث از دوگانه نظم اجتماعی و تکامل اجتماعی به عینه بر بحث از دو گانه حفظ نظام و تزکیه آن انطباق نمی یابد؛ اما بی شباهت هم با آن نیست. نظام جمهوری اسلامی با انگیزه و تفکری الهی بنا نهاده شده و خوشبختانه هنوز هم علی الاصول ین جهت گیری را حفظ کرده است؛ اگر به این جهت گیری نظر کنیم وبه خصوص اگرحا ل و روز نظام را، با معارضین درونی و بیرونیش مقایسه کنیم (معارضینی همچون محرکان خط آشوب در سال 88 که خود مسبب یا سهیم در برخی از عیوب نظام بوده و هستند) سخن گفتن از حفظ نظام سهل تر صورت خواهد پذیرفت .علاوه بر این این نظام ماحصل زحمات قرنها مجاهدت است. هیچ عاقلی اگر بدان مجاهدات ،ارج نهد و از اوضاع و احوال جهانی و موازنه قوا در آن آگاه باشد ، در ارتباط با تهدیدها نسبت به ماحصل آن مجاهدات و اندیشه های والا ، یعنی جمهوری اسلامی نمی تواند بی اعتنا باشد. جامعه ایرانی از پی انقلاب بهمن 57 گامهائی فراپیش گذاشت. پاسداری از آرمان حفظ نظام به معنای مقابله با عقب گرد دراین فرایند رو به تکامل تاریخی است .حفظ نظام، مدلول های دیگری نیز دارد:"صیانت ازحقی مقدم بر حقوق افراد در سلسله مراتب حقوق بشر (به معنای غایت انگارانه و اسلامی آن )"و" حفظ نظمی که علی الاصول یا بالنسبه مترقی ارزیابی می شود"از دیگر مدلولهای حفظ نظام است. صد البته که حفظ نظا م ،اولا و بالذات، به معنای صیانت از یک سلسله اصول است و نه منافع این و آن !با اینحال گرچه نمی توان نظام را با مجموعه ای از گروهها و افراد(ونیز به خلاف آنچه مدعیان آزادمنشی القا می کنند خانواده ها ی مشهور یا چشم پرکنها ) برابر دانست . این نکته را هم باید به یاد داشتکه نظام نه یک مفهوم متافیزیکی است ونه آنچنان که در گفتار آقای موسوی به چشم می خورد یک" اعتبار دلبخواهانه "(که بتوان با آن جهت گیری صریح ضد قانونی و آشوبگرانه را موجه ساخت )." نظام" به معنای "دوژور"، در سند پایه نظام متجلی است که خوشبختانه راه رابررویکردهای سکولار و شبهه سکولارکاملا"بسته است . آقای موسوی و امثال ایشان در شرایطی از احیا ساختارها سخن می گویند که هم به صراحت و با تهد ید زائی عاجل برای جامعه ، در تقابل با ساختار دوژور یا حقوقی قرار گرفته اند که در قانون اساسی متجلی است و هم در تقابل با ساختار موجهی که معمار انقلاب امام خمینی برای انقلاب در نظر گرفته بود . بدین ترتیب آیا غریب است اگر بگوئیم "ساختار " و "نظام" درگفتار ایشان اسم مستعار علائق گروه هائی است که سالیان سال قدرت سیاسی را در دست داشتند و اکنون نیزکمابیش اینچنین است؟علاوه بر این به شکل گیری نظام(یا به تحقق بخشیدن آرمانهای بنیانگذار آن و اصول سند پایه اش یعنی قانون اساسی و ولایت فقیه که به صراحت از جانب حضرت امام به عنوان بهترین اصل قانون اساسی خوانده شده است ) باید به صورت پویا و تاریخی و در حال "شدن" ، نگریست .یکی از مدلولهای پر رنگ آرمان" حفظ نظام "پاسداری از این جهت گیر ی تاریخی و مبارزه با عوامل تهدیده کننده آن است.از اینرو پیگیری دو خط "حفظ نظام" و"تزکیه نظام" نهایتا"بر هم انطباق مییابند .گرچه برخی موجبات تحلیلی و واقعی، تمایز این دو را از هم الزامی می کند؛به ویژه آنجا که اصل موجودیت نظام به نحو عاجل در معرض خطر قرار می گیرد . نزدیک به هفت سال پیش در زمان حاکمیت اصلاح طلبان ،وقتی سایت احیا پا گرفت یکی از شعارهائی که به عنوان شعار ثابت خود برگزیدیم ناظر به طرح "خط تزکیه" بود شعار مزبور چنین بود:" خط تزکيه دروني نظام از صدر تا به ذيل پادزهر گفتمان اصلاحات و پيامدهاي ضد ديني و ضد ميهني آن است..خط تزکيه نظام با بهره گيري از امکانات معرفتي بومي، بديل گفتمان اصلاحات از يک سو، و حفظ وضع موجود از سوي ديگر است.". جنبشی که یکی دو سال پس از دوم خرداد 76 با فضا سازی رسانه ها به" اصلاحات" مشهور شد "راه حلی غلط "برای "یک مسئله جدی و به جا "بود . گفتمان اصلاحات نه تنها نتوانست معضلات جامعه ایرانی را در وضعیت "پیشا دوم خرداد" چاره کند بلکه خود ،مسائلی را بر مسائل سابق افزود و مشکلات فرهنگی و سیاسی جامعه ما را پیچیده تر کرد. مجموعه حرکتهائی که در سال 88 از جانب دو کاندیدای طیف اصلاح طلب و مشخصا" شخص آقای موسوی صورت پذیرفت، ا صلاح طلبی را نه تنها ارتقا نداد که به مراتب تنزل بخشید . از نخستین روزهای بلافاصله پس از آشوب، جریان آشوبگر (یا علت فاعلی آشوب) را مشکل اصلی و جریان دیگر را مشکل فرعی معرفی کردیم.این که چرا یک جریان ( نه تک تک افراد آن که ممکن است به عنوان یک فرد، بسیار هم محترم باشند)، مشکل اصلی یک جامعه قلمداد می شود، گاه به خاطر آن است که نظم را که پیگیری خط تکامل متوقف برآ ن است مختل می کندو گاه به خاطر آنکه ،هم "مخل نظم" است و هم "مخل تکامل ( و بلکه ضد آن)"علاوه بر آنکه مخل بودنش هم "عاجل" است و از دیگر سو ، برای رفتارهای بی انضباط دیگران نیز ، همو است که (بازهم عجالتا")محمل درست می کند. رفتارهای جنبشی که با عنوان سبز مشهور شد (و به هیچ رو جنبشی با خاستگاه مردمی نبوده و نیست )،هم در جهت عکس حفظ نظام عمل می کرد یعنی مرزهای رقابت سیاسی درون نظام را مخدوش می ساخت و برای دشمنان خارجی و داخلی اسلام و ایران فرصت فراهم می کرد و هم اینکه به جهت متروک قرار دادن و بعضا"تنافر با گفتار امام خمینی و آرمانهای بنیادین انقلاب و فقدان صلاحیتهای لازم برای رهبری یک جریان تکامل گرا در شاخصین و کا درهای آن و بلکه برخی ویژگیهای منفی از این حیث(و فقط از این حیث)،سمت و سوئی ضد تکاملی و ضد اصلاحی داشته ودارد تا بدانجا که حتی اگر به فرض ،تمامی مدعیات ایشان را در باره طیف مقابلشان بپذیریم ، در بطلان خط مشی خود ایشان تردیدی نمی توانیم داشت.وانگهی آنها که خود ،به نحو اصولی نیاز مند اصلاح شدنند چگونه می توانند از صلاحیت اصلاح کردن برخوردار باشند؟ . چگونه جماعتی می توانند کار اصلاح را به سامان رسانندکه نه سابقه آنها (ولو آنکه واجد نکته مثبتی هم باشد)ایشان را شایسته اصلاحگری می سازدو نه اینکه لاحقه آنها علی رغم شایستگیهای دیگر، سازگار با این مقام است .اینان خود بخشی( و فقط بخشی ) از مسئله و معضله بوانقلاب بوده و هستند.بلی!اصلاح و تکثر برای نظام جمهوری اسلامی نه تنها جایز که از نان شب هم واجب تر است اما نه با حاملیت و حضور آنان که در بیش از یک دهه اخیر داعیه دار اصلاحات بوده انداما (خواسته یا ناخواسته) ضد اصلاح عمل کرده اند! مومن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود.حداقل در همین یک ساله اخیر ملاحظه کردیم که ایشان که هرچه دارند از رانت حضور در نظام یا ارتباط ب آن دارند دیدیم که چه قدر نسبت به نظام متعهدندو تا چه میزان از صلاحیتهای ینشی و روشی لازم برای پاکسازی وضع موجود برخوردار می باشند . تکثر برای نظام جمهوری اسلامی ضروری است؛ اما برای گفتمان و خط مشی واقعا" موجود اصلاح طلبان به حکم آنچه تا کنون کرده اند نمی توان جایگاهی در این سامان متکثر قائل شد. البته این سخن لزوما" به معنای حذف سیاسی افراد و گروهها ئی نیست که تاکنون با این عنوان در جامعه ما فعالیت می کرده اند . سخن بر سریک گفتمان و خط مشی ناصواب است ( ما در مورد افراد و احوال خصوصی آنها چه در این یادداشت و چه در مواضع دیگر، قضاوتی نداریم)افراد و گروههای یادشده تنها هنگامی می توانند به عنوان یک نیروی درون ساختاری به حساب آیند که گفتار و خط مشی ای متفاوت را اختیار کنند. البته صرفنظر از افراد و گروههای این طیف نیز به طورکلی گروهها و جریانهای دیگر هم باید گفت که "حضور در چهارچوب یک ساختار سیاسی، نیازمند رعایت ضوابطی است".ذکر این نکته را هم نباید فرو گذار کرد که طرح " خط تزکیه" که از ابتدای شکل گیری" احیا" از آن سخن گفته شده ، کاملا" متفاوت وبلکه گاه در تقابل با آنچیزی است که چند ماهی پس از روی کار آمدن آقای احمدی نژاد با عنوان "نقد درون گفتمانی"مشهور شد .( گرچه یکی از طراحان این ایده یعنی آقای عماد افروغ ،اخیرا" در مقام پاسخ به برخی انتقادات گفته اند که این ایده را دراواخر سال83 در فصلنامه ای تخصصی مطرح کرده اند . اما به رغم سخن ایشان، رواج سیاسی – اجتماعی ایده مزبور متعلق به چند ماهی پس ازدوره اول ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد است .) واقعیت آن است که "نقد درون گفتمانی" اساسا"نقد نیست ، یا دقیقتر بگوئیم، اصلاح و نقدی که درون "گفتمان" سامان یافته باشد را نمی توان اصلاح و نقدی اصیل و ریشه نگر به حساب آورد . (فرق نمی کند ،که این گفتمان چه گفتمانی باشد .مقصود، گفتمان بما هو گفتمان است) نقد اصیل و ریشه نگر، نقدی است که از فطرت الهی آدمی بیآغازد و خود را مقید به هیچ گفتمانی نکند. .بگذریم از آنکه در مورد ایده نقد درون گفتمانی، مشکل، دو چندان بود زیرا که بنا بر قرائن حالیه و مقالیه نقد را به گفتمان یکی از دوطیف سیاسی کشور محدود می کرد یا خواه ناخواه در ذیل و ظل آن سامان می یافت . حال آنکه خود آن گفتمان یعنی گفتمان اصولگرایان (آنهم گفتار و کردار تمامی شاخه های آن از آقای احمدی نژاد و آقای قالیباف و آقای شریعتمداری گرفته تا آقای لاریجانی ، آقای توکلی ،آقای باهنر، آقای رضائی ،آقای عسگر اولادی و --- به رغم احترام و ارزش و صلاحیتهای خاصی که برای همه ایشان قائلیم )از اساس نیازمند نقد بوده و هست و به جهت خلل و فرجهای فراوان ، گفتمان مزبور نمی توانست و نمی تواند هویت بخش نسل جدید طرفدار انقلاب ،توده های طرفدار انقلاب و نخبگان متدین وانقلابی و وطنخواه باشد ؛گرچه ابعاد مثبت آن را منکر نیستیم.(در مورد مواضع برخی از شخصیتهای همراه این طیف همچون آقای حسینیان نیز حکم به همین صورت است.)پیش از این " احیا "، در یادداشت" نسل جدید و مسئله جناحها" که به هنگام انتخابات مجلس هشتم منتشر ساخت آورد که نسل جدید باید راه اصیل تداوم انقلاب و راه امام خمینی را در فرا سوی دو گفتمان اصولگرائی و اصلاح طلبی بجوید. نمی خواهیم بگوئیم اصولگرایان هیچ صلاحیتی را واجد نیستند بلکه مقصود ا ین است که نمی توانند انقلاب را نمایندگی کنند و با امید بستن صرف ،به سطح اندیشه و عمل ایشان (که همچون برخی از طیف مقابل، شخصا" معزز و محترمند )نمی توان خط الهی انقلاب را پیش برد .البته این نکته را هم باید توجه داشت که ما آفات خط مشی دو جناح موسوم به اصولگرا و اصلاح طلب را با یک اندازه و از یک جنس نمی دانیم.علاوه بر اینکه ،می کوشیم واقع بین هم باشیم .در همان یادداشت هم آمده بود که می توان به صورت موردی، در عین حفظ مرزبندی ، با توجه به معیارهای انقلاب و امام گروهی را بر گروه دیگر ترجیح داد . نیک می دانیم که (با عنایت به کارنامه ای که اصلاح طلبان از خود بر جای گذارده اند، کارگزاران جمهوری اسلامی (و نه طرفداران و پایگاه اجتماعی آن ) در حال حاضر صرف نظر از آنها که اصولا"سیاسی نیستند در شمار همین اصولگرایان اند و در کوتاه مدت هم شاید نتوان به شکلگیری جریان یا جریانهائی جدید از میان نسل نو امید بست. لذا در کوتاه مدت( یا عجالتا") می باید بهترین ترکیب ممکن برای کارگزاری نظام (که بیشترین التزام را به مبانی دینی ،اصول انقلاب و بیشترین توجه را به ملاحظات علمی وعقلانی داشته باشند ) و توام با وضعیتی متکثر(ومنضبط و شفاف ) باشد را ترجیح داد؛ اما به رغم این" ترجیح "، خط دفاع از نظام وانقلاب و تزکیه این دو را باید خارج از جناحبندیهای موجود پی گرفت و به شکل گیری جریانهائی متکاملتر در آینده( با هویتی علی الاصول فکری و اجتماعی و در درجه بعد سیاسی) اندیشید .گو اینکه حتی اگر چنان جریانهائی شکل نگیرند، باز هم نباید "آدم این و آن" شد بدین معنا که اصول را با ملاحظات عملگرایانه سودا نمود. حتی اگر (به فرض)هیچ گاه فرصت شکل دهی به یک جریان سیاسی برای ما فراهم نشود،بازهم نباید استقلال و اصالت در اندیشیدن را از کف دهیم.البته ،حساب بسیاری از نیروهای پائینی اصولگرایان را که علی الاصول نیروی انقلابند اما در خلا سیاسی موجود جذب این جریان شده اند ، باید از نقش آفرینان اصلی جریان اصولگرا جدا کرد. آنها علی الاصول نیروی انقلاب اسلامی اند و نه نیروی یک جناح سیاسی (ولو اینکه در ارتباط با شاخه های مختلف آن قرار گرفته باشند ) . خیل عظیم توده های حزب اللهی و بسیجی را نیز حتی اگر گاه مورد سو استفاده جناحی قرار گیرندعلی الاصول می باید جدای از طیف اصولگرا تحلیل نمود. نسل جدید ،از این توانائی برخوردار است که خود پیگیر پروژه حفظ و تزکیه نظام باشد . { و د ر ضمن آن، مقابله با خط مشی های ضد اسلامی و ضد انقلابی (همچون آنچه در آشوبگری سال 88 شاهد بودیم)را هم در دستور کار خود داشته باشد}. نسل جدید، نباید خود را محدود به گذشته و امروز انقلاب کند .فردای انقلاب اسلامی به دست همین نسل ،ساخته خواهد شد وخوشبختانه نشانه های پر رنگی وجود دارد که نشان می دهد، در نسل جدید ،این استعداد ،وجود دارد. /من الله التوفیق و علیه التکلان
|
ورود اعضاء
افراد آنلاين در سايت
حاضرين در سايت : 9 نفر مهماننظرسنجي
آمار بازدیدکنندگان
![]() | امروز | 39 |
![]() | این هفته | 178 |
![]() | این ماه | 556 |
![]() | آمار کل بازدیدها | 29550 |












