جستجو در مطالب سایت
يادداشتها
| مطهری و حکومت مطلقه |
| نمی توان از رای استاد شهید در باره حکومت مطلقه سخن گفت الا اینکه مبارزه ایشان با" التقاط" و "ماتریالیسم منافق" و پافشاری آن بزرگ بر" استقلال مکتبی" و دیگر اجزای اندیشه ایشان را هم در نظر آورد ؛ کما اینکه به آن اجزاء هم نمی توان نظر کرد الا اینکه به این جزء هم نظر داشت. |
| رویکرد احیا ، مسئله اصلاح دینی و نگرشهای رقیب |
| در این مقاله كوشش شده است تا با برداشت اجتهادي و فعال از آراء استاد شهيد مطهري، به طرح مشخصههاي يك جريان يا رويكرد فكري – فرهنگي پرداخته شود |
| يادكردي از دو خواهر مجاهد و نقش فراموش شده زن مسلمان |
| در نهضت امام و در گفتار شخص ایشان و شاگردانشان،الگویی از زن مسلمان عرضه شد که در ادامه الگوی آبا و اجدادی که کمال زن را در خانه داری (و نه مادر بودن) می دید نبود و در راستای الگوهای متجددانه و مبتذل ستم شاهی و حقوق بشری (به روایت نوبلیستهای وطنی)و یا حتی الگوهای شبه متجددانه برخی از روشنفکران مسلمان نیز قرارنداشت . |
| نامه اي براي هميشه- نامه اي از شهيد جهان آرا |
|
اين پيام بلند جهان آرا به همه ما است که غالب بودن حريف، فضاي سنگين مخالف و ناگزيري ها و جبرها را بهانه اي براي عمل نکردن مي سازيم. جهان آرا مي نويسد: اين انسان است که خالق امکانات است و نه امکانات خالق انسان!
|
| اصالت فراموش شده |
|
يادكردي از مجاهد شهيد حاج مهدي فرودي |
در بوته نقد
| مداراي رزمنده - به ياد شهيد بروجردئ |
| مداراي بروجردي " مداراي رزمنده" بود. مدارايي با مضمون تربيتي، مدارايي جهت دار و براي نيل به غايت انسان! او از آن رو مدارا نمي کرد که به حق و باطلي باور نداشت يا حق را منتشَر مي انگاشت يا ملتزمين به هر سبک زندگي را از منظر نسبي انگارانه محق مي ديد (آنچنانکه ليبرال مشربان در ساحت سخن ــ وتنها در ساحت سخن ــ بدان قائلند). |
| نقدي از يك نگاشته در اقتصاد ماركسيستي |
| نويسندة «رويكرد و روش در اقتصاد»، كوشيده است تا پس از سال ها ركود در ادبيات ماركسيستي در حوزة اقتصاد، در نگاشته خود، از "روايت ماركسيستي از علم اقتصاد" طرحي جدید به دست دهد. اما آن چنان كه در این مقاله آمده است در صورت انجام بخشیدن بدین هدف ،شكست خورده است. |
| چهارم بهمن 54:شهيدان ابتلا’ |
| روزگار ما از وجوه بسياري به روزگار شهيدان بهمن 54و امثال ايشان پهلو مي زند. در سالهايي همچون آن سالها با انبوهي از هجمات فكري /حيله ها / تزوير هاو سستيها در جهت هدم اسلام مواجهيم. سالها، سالهاي ابتلائات سخت است ! اما داروي ذكر، ذكر خدا و اوليائش، اين ايام سخت را نيز بر مؤمنان كيس و فطن (زيرك و هوشمند) به صبحي قريب رهنمون خواهد شد ! |
| روايت تاريخ با عينك تجدد |
| بررسي «سبك تاريخ نگاري انديشه معاصر» از سوي متجددين در ميهنمان و دقايق و ظرايف آن، علاوه بر آنكه في حد ذاته شايسته تأمل است، خصوصيات تجدد ايراني و گستره تفسيرپذيري آن را نيز آشكار مي كند. خصوصياتي كه به نوبه خود گمانه زني درباره آينده اين انديشه را نيز جهت خواهد داد. |
| جزميت در مفاهيم -آشفتگي در مصاديق |
| در سالهاي اخير شاهد انتشار آثاري از ايرانيان مقيم خارج از كشور در مورد «تاريخ تفكر معاصر ايران» بودهايم؛ كه عموما كوشيدهاند، ذيل اين عنوان يا عناوين مشابه آن، به بررسي كارنامة تجدد در ايران، بپردازند. با اين وصف، كشف «منطق خاص تفكر در ايران معاصر» كمتر مورد توجه اين دسته از محققين قرار گرفته است. |
گزارش انديشه
| صفاتی دزفولی و آغازین لحظات یک سلوک |
| آنچه صفاتی دزفولی و افرادی چون او را در تاریخ گذشته ما برجسته می کند، موقعیت خاصی است که در آن قرار داشتند و واکنش خاصی است که آنها در موقعیت مزبور از خود بروز دادند. با بررسی آن موقعیت و واکنش از حد یک مورد خاص تاریخی فراتر می رویم تا ببینیم آیا جهت گیری امثال صفاتی از این ظرفیت برخوردار است که راهی پیش روی فعالین انقلاب بگشاید ؟ |
| نقد اظهارات عضو مجمع روحانیون در باره آیه الله مصباح |
| اگر درك آقاي محتشمي و امثال ايشان از امام و انقلاب ميتوانست جوانان را در التزام به خط امام پايدار كند تحكيم وحدت دهه شصتي را چنين ميكرد، آيا در اين زمينه بايد به دستاورد ارزشمند ايشان در حفظ دفتر تحكيم وحدت بر مدار اسلام و خط امام نظر كنيم يا به فوج فوج جواناني كه در دوران اصلاحات به جانب اسلام آوردند؟توسل به بهانه" شرايط" نيز در اين زمينه پذيرفتني نيست. چرا كه بسياري از مصلحان در سخت ترين شرايط در تربيت د يني جوانان كامياب شدند.وانگهي كجا آقاي محتشمي و جناح مورد علاقه ايشان، كوشش قابل توجهي در اين زمينه داشتند كه بخواهند كامياب يا ناكام باشد؟ |
| دين و مليت در انديشه شهيد مطهري |
|
در نيمه دوم سال 78 جزوه اي به قلم آقاي رضا عليجاني سردبير وقت ماهنامه "ايران فردا" منتشر شد که ضمن آن به نقد ايده "مليت" در انديشه استاد شهيد مطهري مي پرداخت. با فاصله اندکي، بيشتر مطالب جزوه مزبور به صورت مقاله اي در ماهنامه ايران فردا منتشر گرديد. اينجانب نيز از آنجا که مقاله مزبور را تحريفي آشکار نسبت به انديشه استاد مي ديدم، مطلب حاضر را در پاسخ به آن و در تبيين ديدگاه مرحوم شهيد مطهري درباره رابطه دين و مليت در نشریه عصر ما به رشته تحرير در آوردم. |
| نسل جديد و مسئله جناحها |
|
امير حسين تركش دوز از اواخر دهة 70 شمسي بدينسو، فضاي سياسي در ميهن ما در جهت تثبيت يك الگوي دوقطبي ميل كرده است. در يك سو قطب موسوم به اصلاحطلب را داريم كه خود شامل طيف گستردهاي از نيروهاي سياسي است. طيفي كه يك سَرِ آنرا در نيروهاي مخالف نظام در خارج از كشور ميتوان يافت و سَرِ ديگرِ آنرا در برخي نيروها كه در دهة 60 شمسي با عنوان خط امام يا چپ و بعضاً خط 3 و ميانهرو شناخته ميشدند. محافلي همچون نهضت آزادي، بقاياي مجاهدين خلق يا كلاً نيروهايي كه خود را با عنوانِ ملي – مذهبي شناساندهاند نيز ميتوانند به عنوان جرياناتي (ولو تبعي) از همين طيف به حساب آيند. |
| تکاپوی اسلامی دانشجویان و ضرورت بازگشت به مطهري |
|
امير حسين تركش دوز اگرچه رويكرد مطهري ، رويكردي است كه براي مدتي مديد از سوي فضاي غالب بر فعاليتهاي سياسي اجتماعي نیروهای مذهبی مورد توجه مؤثر قرار نگرفت ،اما باشد تا با بازنگري در سير روشنفكري اسلامي در ميهنمان و نقش آسيبشناسانه مطهري در آن، شاهد برونرفتن از« دام كنوني رخوت» باشيم.. |
| استضعاف و رابطه قدرت |
|
|
|
در آستانه زادروز امام عصر، حجه بن الحسن العسكري سلام الله عليه قرار داريم . روزي كه سالها پيش در ميهن ما "روز جهاني مستضعفين "نام گرفت . به همين مناسبت، نظر خوانندگان محترم" احيا" را به مقاله اي جلب ميكنيم كه پيش از اين درباره "مفهوم استضعاف" به رشته تحرير در آمده بود.
----------------------------------------------------------------------- استضعاف و رابطه قدرت امير حسين تركش دوز مفهوم استضعاف آن روزها كه همچون امروز در ميهن ما مهجور و متروك نبود، عمدتا" در معنايي اقتصادي فهميده ميشد. حتي برخي گروههاي سياسي در سالهاي نخست پس از پيروزي انقلاب، آنچنان اين نگاه اقتصادي را به غايت برده بودند كه مستضعف در سخن ايشان جايگزيني سرراست براي پرولتاريا بود. مستضعف در اين رويكرد، عنوان جماعتي بود كه، از منابع توليد بهره اي نداشت و در مقابل كساني قرار ميگرفت كه مالك ابزار توليدند. البته اين نگاه افراطي آشكارا در قرابت با ماركسيزم شكل گرفته بود و وضعيت آنرا نمي توان به ديگر گفتارها تسري داد با اين حال در ديگر رويكردها نيز استضعاف و مستضعف غالبا" در معنا و كاربردي اقتصادي طرح ميشد. به عنوان مثال حتي آن دسته از سازمانهاي سياسي كه مفهوم مستضعف را با تلقي ماركسیستي نمي نگريستند و از تمايز آن به مستضعف صالح و ناصالح سخن ميگفتند نيز نهايتا" استضعاف را در فضايي اقتصادي درك ميكردند. علاوه بر اينكه نتوانسته بودند به مفهومي جامع كه دربرگيرنده همه معاني استضعاف بود، دست يابند. صرفنظر از اين ديدگاه، ديگراني هم بودند كه به شكل انفعالي نسبت به آن واكنش نشان ميدادند؛ ديدگاهي كه از صاحبان شاخص آن ميبايد از مرحوم بازرگان يا اتباع ايشان ياد كرد. لُب سخن ايشان اين بود كه مستضعف نه يك مفهوم اقتصادي كه مفهومي اعتقادي است و در ادبيات ديني نيز بيشتر كاربردي منفي داشته است. مستضعف در اين ديدگاه ناظر به جماعتي است كه حجت بر ايشان تمام نشده و پيام خداوند به جهت موانعي كه ديگران پيش روي آنها نهاده اند به ايشان نرسيده است. غير از اين دو ديدگاه ما ديدگاه ديگري را در دهه هاي گذشته در مورد مفهوم مستضعف نداشته ايم. البته گروه ديگري كه آثارشان در سالهاي اخير منتشر شده است معتقدند كه اين انتظار كه دين در مورد پديدارهاي اجتماعي سخني داشته باشد، اساسا" انتظاري حداكثري و نابه جا از دين است. اگر قرآن درباره برخي پديدارهاي اجتماعي سخني گفته است متضمن برخي باورهاي بنيادين يا برخي جهت گيري هاي كلي است و اساسا" خداوند در عهده خود نمي ديده كه از طريق پيامبر در مورد مسئله اي با عنوان روابط قدرت سخني بگويد. به زعم صاحبان اين ديدگاه، سخن خداوند درباره روابط قدرت صرفا" به يك سلسله جهت گيري هاي كلي و توصيه هاي اخلاقي محدود ميشود و ما سخن ديگري در اين زمينه در متون ديني نداريم. اين جماعت معتقدند كه اين گونه مسائل به عقل بشري واگذار شده تا با مباني اين جهاني روابط اجتماعي را درك كند و آنها را در قالب تئوريها، سامان دهي كند. اما به رغم اين همه، وقتي ما از اين ديدگاههاي متعارض صرف نظر مي كنيم وبه خود متون رجوع مي نمائيم به نظر ميرسد كه هيچ يك از اين ديدگاهها نمي توانند پوشش لازم را به آيات و روايات بدهند. چراكه حداقل انتظاري كه ما از اين تبيينها داريم اين است كه شواهد بيروني را بتوانند به نحو مناسب پوشش داده و سازوکار پيوند آنها با يكديگر را بيان بكنند. با اين حال به نظر ميرسد كه هيچ يك از اين سه ديدگاه از عهده اين كاربر نمي آيند. مدعايي كه در اين نگاشته به طرح و اثبات آن پرداخته خواهد شد اين است كه پديدار استضعاف يك پديدار اجتماعي است كه اگر بخواهيم با ادبيات امروز از آن سخن گوئيم، بيشتر در قالب روابط قدرت ميتواند صورتبندي شود. وقتي در كلام خداوند پديده استضعاف به ما معرفي ميشود و مولفه هاي مختلف آن به ما شناسانده ميشود، گويي از مناسبات قدرت يك صورتبندي مفهومي ارائه ميشود آيات و روايات نيز به حسب ظاهر همين مدعا را تقويت ميكنند. در آيات قرآن به صراحت ميتوان اين معنا را ديد. بر خلاف درك شايع ،در بافت معنایی قرآن، مفهوم استضعاف لزوما" به معناي اقتصادي اشاره ندارد. مثلا" در سوره مباركه اعراف آيه 150 از زبان حضرت هارون ميخوانيم كه "ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني" در اين آيه، هارون عليه السلام موقعيت خود را با مفهوم استضعاف بيان ميكند يا مثلا" در سوره اعراف آيه 75 ميخوانيم كه قال الملأ الذين استكبرو للذين استضعفوا لمن آمن منهم اتعلمون ان صالحا" مرسل من ربه" در اين آيه نيز مفهوم استضعاف يك رابطه اجتماعي در قوم ثمود را بيان ميكند. در آيه ديگر كه آيه مشهوري است يعني در آيه 5 از سوره قصص با مفهوم به صراحت مثبتي از استضعاف مواجهيم. در موارد سابق، استضعاف لزوما" معناي مثبتي نداشت. اما در اين موضع با معناي متفاوتي از استضعاف مواجهيم: " و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين". آيه شريفه در ضمن حكايت تاريخ بني اسرائيل است كه آورده ميشود. به موجب اين آيه، خداوند اراده نموده به كساني كهدر روابط قدرت در موقعيتي فرو دست قرار دارند برتري بخشيده شود. در اين ميان چه اين اراده را اراده اي عام براي تمامي تاريخ بشري بدانيم و چه خاص بني اسرائيل (كه ظاهرا" برداشتي است ضعيف) استضعاف ، توأم با داوري ارزشي مثبت، طرح شده است. در مواضعي ديگر از متون ديني ما ، مفهوم استضعاف به گونه اي مشهود ، صبغه منفي دارد مثلا" در سوره مباركه سبا آيه 31 ميخوانيم " يقول الذين استضعفوا للذين استكبروا لولا انتم لكنا مومنين" آنها كه مستضعف قرار گرفتند به آنها كه مستكبر بودند ميگفتند كه اگر شما نبوديد ما مومن ميبوديم. يا در آيه شريفه ديگري داريم كه " قال الذين استكبروا للذين استضعفوا انحن صددناكم" (سوره سبا آيه 32) مستكبرين به مستضعفين ميگويند( شما بي جهت گناه خود را در عهده ما ميگذاريد) آيا ما بوديم كه راه حق را به روي شما سد كرديم؟ كاملا" مشهود است كه در اين موضع، عنوان مستضفين ناظر به جماعتي است كه از حق اعراض نموده و اهل باطل است. در آيه شريفه ديگر، مستضعفين به كساني اشاره دارد كه نه تنها اهل باطلند بلكه بطلان خود را توجيه نيز ميكنند. توجيه آنها نيز بدين صورت است كه روزگار چنين اقتضا ميكرد كه ما در موقعيت استضعاف قرار داشته باشيم. در آيه شريفه 33 از سوره مباركه سبا ميخوانيم كه " و قال الذين استضعفوا للذين استكبروا بل مكر الليل و النهار." به موجب اين آيه توجيه جماعتي از مستضعفان اين است كه مكرليل و نهار موجب شد كه ما گمراه شويم. از جانب ديگر به احاديث شريف كه مينگريم در آنها نيز ميتوان دو معناي مستضعف را آشكارا ديد. يك معنا، معناي خنثاي اين واژه است كه ناظر به كساني است كه پيام حق به آنها نرسيده يا حجت بر آنها تمام نشده است. مثلا" كودكان در شمار مستضعفين قلمداد شده اند يعني آنها كه به جهت ناتواني عقلي از درك پيام پيامبران قاصرند. در اين دسته از احاديث، مستضعفين ، يعني قاصرين. اما در بخشي ديگر از اخبار وارده از معصومين(ع)، مستضعفين آشكارا داراي معناي مثبتي است. به عنوان مثال از اميرالمومنين علي(ع) نقل شده كه درمورد آيه شريفه "ونريد ان نمن ...." ميفرمايد كه " هم (يعني مستضعفين) آل محمد(صلوات الله عليهم اجمعين) يبعث الله مهديهم بعد جهدهم و يعزهم و يذل اعداءهم» امام عليه السلام در اين حديث، آل محمد(ص) را مصداق مستضعفين مذكور در آيه ميخوانند و ميفرمايند مقصود از وارث قرار دادن مستضعفين، قيام حضرت مهدي (ع) است يا امام باقر عليه السلام در مورد فرزندشان امام صادق عليه السلام ميفرمايند كه " او از كساني است كه خداوند در مورد ايشان فرموده« و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض. »".همچنین به دنبال آيه شريفه" و نريدان نمن علي الذين استضعفوا" آيه ديگري هم داريم" ...و نري فرعون و هامان و جنود هما منهم ما كانوا یحذرون "بازهم حديثي هست كه منهم را به آل محمد (ص) ارجاع ميدهد يعني در این موضع هم باز با يك مضمون عام تاريخي مواجهيم نه صرف ارادهاي تحقق يافته در گذشته. بنابراین" اراده خداوند به وراثت مستضعفان" يك اراده عام (يعني ناظر به تماميت تاريخ بشري) است كه داستان حضرت موسي (ع) تنها يك آيه براي آن قرار گرفته است. بدين ترتيب با مفهومي مواجهيم كه به لحاظ معنايي به شدت غني و پْر دامنه است و معاني متنوعي را ميتوان براي آن قائل شد، هم معناي مثبت هم معنايي خنثي و هم معنايي منفي. از اين جا به اين جمع بندي ميتوان دست يازيد كه پديدار استضعاف يك پديدار اجتماعي عيني است و لزوما" ارتباطي هم به طرز تلقي ندارد. يعني جماعتي ميتوانند خود را مستضعف ندانند اما في الواقع مستضعف باشند. علاوه بر اينكه نيازي نيست كه ظالم و مظلوم دو طرف مستقل از هم باشند تا شاهد تحقق پديده استضعاف باشيم. چرا كه گاه عناوين ظالم و مظلوم ميتوانند در يك جماعت يا يك فرد جمع شوند. در برخي از آيات، از مستضعفيني سخن گفته ميشود كه به خودشان ظلم كرده اند و از آنها با تعبير " ظالمي انفسهم" ياد ميشود. (بنگريد به آيه شريفه 97 از سوره نساء) در ابتداي اين نوشته آورديم كه با توجه به گستره معنايي استضعاف در متون ديني و تنوع آن ، مناسبترين مفهومي كه ميتواند در جهت پوشش دادن به تمامي اين گستره مساعدت نمايد، مفهوم "قدرت" است. از اينرو به جاست اگر براي توضيح آن ادعا، اشاره اي داشته باشيم به شايعترين تئوريها درباره "قدرت" و ارتباطي كه هر يك آن ازآنها با فرازهايي از متون ديني ما برقرار مي كنند. موضوع تئوريهاي ليبرال قدرت، "رفتار" است. آنهم رفتارهاي قابل مشاهده. به موجب اين دسته از تئوريها، اگر "الف" بتواند با اراده خود موجب شود كه اراده "ب" تحقق خارجي نداشته باشد گفته ميشود كه رابطه قدرت از جانب "الف" به "ب" جريان پيدا كرده است. در اين تئوري يعني تئوري ليبرال قدرت، مفهوم كليدي مفهوم "قصد و نيت" است و موضوع آن نيز "رفتار" مي باشد. در تئوري هاي رفورميستي كه در نظريه ليبرال قدرت تجديد نظرهايي را البته با حفظ مبادي آن، صورت داده اند نيز"رفتار" موضوع پژوهش است؛ منتها ديگر رفتارهاي قابل مشاهده مدنظر نيست . در اين سنخ تئوريها گفته ميشود كه در موضعي شاهد اعمال قدرت ايم كه فردي كه در موقعيت فرادست قرار دارد بتواند از آشكار شدن برخي از تضادها، جلوگيري كند. دسته سوم تئوريهاي قدرت، تئوريهاي راديكال اند كه در نقد تئوريهاي دسته اول و دسته دوم ارائه شده اند و اساسا" نظريه قدرت را تغيير ميدهند. در نظر صاحبان اين دسته از تئوريها ديگر موضوع قدرت، "رفتار" نيست. رابطه قدرت را بنابر تئوريهاي راديكال، در مواضعي ميبايد سراغ گيريم كه ساختارهايي موجب شوند كه عوامل اجتماعي به منافع خود توجه پيدا نكنند يا منافع خود را نادرست تشخيص دهند. ساختارهايي كه با كنترل اميال و تمينات، به وضعيتي شكل ميدهند كه عوامل اجتماعي منافع خود را در حوزه هايي كه "نميبايد"، جستجو كنند. وقتي اين تئوريهاي بشري را در نظر داشته باشيم و رجوع كنيم به آيات و رواياتي كه ذكر آنها پيش از اين آمد، ملاحظه ميكنيم كه هيچ يك از اين نظريه ها به تنهايي نمي توانند غناي مفهوم مستضعف را پوشش دهند. منتها هر يك از اين تئوريها، ميتوانند به ما كمك كنند كه بخشي از مولفه هاي مفهوم استضعاف را درك كنيم. به عنوان مثال، آيه اي كه ذكر آن ابتدائا" آمد و از ظلمي سخن ميگفت كه بني اسرائيل در حق حضرت هارون(ع)، روا داشتند، ظاهرا" بيشتر با تئوريهاي دسته نخست قدرت سازگار است.حضرت هارون مي فرمايند: " ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني" رابطه اي كه حضرت هارون در آن قرار گرفته بود، رابطه اي قابل مشاهده بود وعنصر اختيار و قصد و اراده نيز در آن ملحوظ بود. تئوري ليبرال قدرت در اين موضع ميتواند به ما كمك كند كه ما وجهي- و صرفا" وجهي- از مفهوم مستضعف را درك كنيم. منتها مفهوم مستضعف، وجوه ديگري هم دارد. احاديثی كه ذكر آن آمد و به ظلمي اشاره داشتند كه در حق حامل بر حق دين در طول تاريخ( یعنی ائمه علیهم السلام )روا داشته شده ، بيشتر با تئوريهاي دسته دوم قدرت ميتوانند پوشش داده شوند. بدين شرح كه ساختار قدرت پس از فوت پيامبر (ص) به گونه اي شكل گرفت كه برخي تضادها اساسا" آشكار نشود. به عنوان مثال وجهي از كشورگشاييها كه پس از فوت پيامبر (ص) صورت گرفت و در زمان خلافت ظاهري حضرت علي(ع) تقريبا" متوقف گرديد، احتمالا"به جهت آن بود كه چالشهاي دورني اي كه در پي ماجراي سقيفه ميتوانست بروز و ظهور يابد آشكار نشود. در جريان سقيفه اجازه نمي دهند تمامي آنهايي كه ميتوانند اصحاب مشورت قرار گيرند در صحنه حضور پيدا كنند. اين موضوع در شعري منسوب به اميرالمومنين علي (ع) مورد اشاره قرار گرفته است: ان كنت بالشوري ملكت امورهم فكيف والمشيرون غائب امام (ع) ميفرمايند اگر ادعاي شما اين است كه با شورا خلافت پيامبر اكرم (ص) را از آن خود ساخته ايد، اين چگونه شورايي است كه مشيرون يعني آنها كه اهل مشورتند غائبند؟ آفرينندگان ماجراي سقيفه بخشي از آنهايي را كه شأنيت حضور در شورا را داشتند حذف كردند. بدين ترتيب ،دسته دوم تئوريهاي قدرت ميتوانند حوادث مربوط به جانشيني نبي اكرم(ص) را توضيح دهند. اگر چه اين ادعاي گزاف را طرح نمي كنيم كه آيات و وروايات در صدد بيان مضمون اين تئوريها هستند.سخن تنها اين است كه اگر بپذيريم كه ما در يك دور هرمنوتيكي با متون ديني قرار داريم يعني در يك دور تكامل يابنده بين پيش فرضها و متن (آنهم با اصالت بخشيدن به متن) تئوريهاي ياد شده ميتوانند دست مايه ما براي فهم بهتر قرار گيرند منتها هيچ يك نمي توانند تماميت و غناي مفهوم قرآني مستضعف را پوشش دهند تئوري نوع دوم قدرت كه همچون تئوريهاي دسته اول به رفتار عنايت دارد منتها نه رفتارهاي مشهود، بلكه بخشهاي محذوف و مطرود رفتارها، ظاهرا" تا حدي- و فقط تا حدي- قادر به تبيين احاديثي است كه امامان ما را مستضعف معرفي مي نمايد. در برخي ديگر از آيات ، وقتي سخن از اعمال قدرت گفته ميشود، طرف"عامليت" نه در كارگزاران بلكه در "ساختارها" معرف ميشود. در اين دسته از آيات ،ساختارها هستند كه موجب اعمال رابطه قدرت ميشوند. ظاهرا" نظريه راديكال نيز با آياتي در تناسب است كه از مستضعفين به معنايي منفی سخن مي گويند . در اين بخش از آيات ما با كساني مواجهيم كه در رابطه قدرت در موقعيت فرو دستاند اما خود به اين موقعيت توجه ندارند يا موقعيت خود را توجيه ميكنند. مثلا" در همان آيه شريفه " و قال الذين استضعفوا للذين استكبروا بل مكر الليل و النهار" مستضعفين به مستكبرين ميگفتند كه" مكر ليل و نهار" موجب شد كه ما پيرو شما قرار گيريم يا در آيه شريفه ديگر " يقول الذين استضعفوا للذين استكبروا لولا انتم لكنا مومنين (سوره سباء آيه 31) فضا را به نحوي سامان داده بودند كه اميال و تميينات و جهت گيري مستضعفين به نحو خاصي جهت پيدا كند. حال از مجموعه آيات و روايات مربوط به استضعاف چه استنباطي ميتوان داشت. به عبارت ديگر ماحصل بحث استضعاف را چگونه مي توان صورت بندي كرد. به نظر ميرسد كه نخستين و مهمترين جمع بندي اي كه ميتوان داشت اين است كه خداوند قدرت را درآيات استضعاف يك پديدار اجتماعي معرفي كرده است. (گرجه اين معنا نافي ديگر معاني قدرت در قرآن نيست.) دراين آيات قدرت يك پديدار ذاتي نيست . اينگونه نيست كه خداوند برخي از مخلوقات خود را برسرشتي آفريده باشد كه آن سرشت، مستقل از اراده ايشان موجب قرار گرفتن ايشان در يك موقعيت فرادست(از حيث قدرت عيني) شده باشد. مثلا" اغنياء در سرشت خود قوي باشند يا ضعفا در سرشت خود ضعيف باشند. به موجب اين درك خداوند براي آنها كه در حيطه سياست فرادست اند هيچ موقعيت سرشتي و مستقل از اراده بشر قائل نشده است. اين پديدار يعني پديدار قدرت اجتماعا" توليد شده و اجتماعا" هم ميتواند مورد دخل و تصرف قرار گيرد. البته در اين جا ممكن است پرسشي موضوعيت يابد. مثلا" در آيه شريف 5 از سوره مباركه قصص خداوند ميفرمايد " ما" اراده كرديم كه مستضعفين وارثان زمين شوند. در اين صورت جاي اين پرسش هست كه اراده خداوند را چگونه با اختيار بشري ميتوان جمع كرد و آيا اين اراده، ناظر به يك "امر سرشتي" و مستقل از اراده بشري است آورديم كه رابطه قدرت اجتما" توليد شده و اجتماعا" هم مي تواند دست خوش دگرگوني ميشود. در اين صورت اراده خداوند چه نقشي خواهد داشت و اگر اراده خداوند بر وراثت مستضعفان قرار گرفته باشد نقش اراده بشر در اين ميان چه خواهد بود؟ پاسخ را ميتوان بيان نمود اگر از خداوند تصويري كه در مشربهاي اصالت ماهيت طرح ميشود نداشته باشيم يعني خداوند را به سان موجودي همچون موجودات ديگر نبينيم اراده خداوند با اختيار بشري قابل جمع است. اگر اختيار بشري نباشد جزء متمم اختيار بشري كه اراده خداوند است هم در كارنخواهد بود. اگر خداوند اراده كرده كه مستضعفان وارثان زمين باشند يعني اراده نموده كه روابط قدرت در اين عالم به عامترين معناي كلمه دگرگون شود. البته با اين تذكر مهم كه اين روابط را نمي توان در يك منبع قدرت خاص مثل مالكيت ابزار توليد منحصر كرد يا دركي سياسي آنهم به معناي متعارف كلمه از آن ارائه داد. از جانب ديگر اگر خداوند اراده كرده كه مستضعفان وارثان زمين شوند، ظاهرا" بدين معناست كه خداوند اراده كرده كه روابط قدرت در حاكم دگرگون شود. و در تعبيري تسامحي، خداوند اراده كرده كه پا در تاريخ گذارد. در اين زمينه (يعني بحث از تاريخ) ما با دو اصطلاح مواجهيم داريم كه عنايت به تفاوت ميان آن دو بسيار مهم است نخست development (يا توسعه) و ديگري تاريخ. برخي از اهل نظر در تمايز ميان اين دو مفهوم تدقيق به خرج داده اند. به زعم ايشان وقتي سخن از development يا توسعه و به تعبير دقيقتر انكشاف ميگوئيم، في الواقع بدين معنا قائليم كه ذات اوليه اي وجود داشته و آن ذات به مانند توماري كه در گذر زمان باز ميشود، جلوه هاي مختلف خود را در افق زمان آشكار كرده است، در اين صورت اينجا ديگر نقشي براي اختيار بشري قائل نيستيم به عنوان مثال در بسياري از نظريه هاي مدرنيستي توسعه اين سنخ دترمينزم نهفته است. سخن گفتن از انكشاف بدين معنا است كه آنچه زمانه دركمون داشته به تدريج آشكار مي نمايد. اما تاريخ در موقعيتي ميتواند متولد شود كه پاي اختيار بشري نيز به ميان آيد. نمي توان سخن از تاريخ گفت و اختيار بشري را نپذيرفت. غربيها با توجه به درك خاصي كه از رابطه خدا و انسان دارند و در چارچوب همان نگرش اصالت ماهيتي، ميان خدا و انسان گسست ژرفي را قائلند. اما خداوندي كه امام علي عليه السلام در خطبه اول نهج البلاغه معرفي ميكند كاملا" با اشياء معيت دارد. خدائي كه قرآن آنرا معرفي ميكند ، همان است كه در موردش فرموده ميشود" نحن اقرب اليكم من حبل الوريد" (آيه 16 سوره 5) اين خدا خدايي نيست كه در مسيحيت تحريف شده از آن سخن گفته شده يا در فلسفه غرب مورد توجه قرار گرفته است. جماعتي از متفكرين مغرب زمين از آنجا كه در پس ذهنشان دره ژرفي ميان خدا و خلق موجود است برآنند كه وقتي سخن از تاريخ ميتوان گفت كه صرفا" با اختيار انساني مواجه باشيم و نه اراده خدا ! در نظر ايشان ، دو مفهوم" اراده خدا" و "تاريخ "با هم ناسازگار است ولذا مكاتبي كه اراده خدا را حاكم بر زمان مي داننداز گردونه تاريخ خارجند يا در تعطيلات تاريخي به سر مي برند. صاحبان اين ديدگاه بر آنند كه مكتبهاي مزبور نمي توانند از حيث قضا و قدري بونشان- و فقط از اين حيث- نقشي در تاريخ داشته باشند. در ميان فلاسفه غرب نيز رويكرد مشابهي را البته از مبنا و منظري ديگر ميتوان ملاحظه نمود. به عنوان مثال در روايتي كه هگل از تاريخ بشري ارائه ميدهد، از دسپوتيسم شرقي شروع ميكند و به جهان ژرمني ميرسد، در اين سير جهان شرقي تنها نقشي كه تاريخ بشري دارد از مجراي زرتشتي گري و آنهم تنها به عنوان محرك است. تاريخي اگر هست از يونان آغاز ميشود و در جهان ژرمني تماميت مييابد. (البته با در نظر داشتن اين معنا كه مقصود هگل از تحولات جهان ژرمني، كل تحولات متجددانه شمال اروپا است.) همچنين در چارچوب همين مجموعه نگرشها است كه ادعا ميشود مذاهبي كه با مهدي گرايي حضوري از خود در تاريخ نشان داده اند، به جهت اينكه حضور موعود رامبتني بر اراده خدا و امري خارق عادت و معجزه سان نموده اند، نمي توانند منجي گرايي خود را پديداري تاريخي معرفی كنند. به زعم صاحبان اين ديدگاه در چارچوب تفكر مهدي گرايانه ،موعود هنگامي ظهور مي كند كه اساسا" تاريخ بشري به تماميت رسيده باشد چرا كه اين ظهور متعلق اراده خدا است و بشر نقشي در اين امر ندارد. اما با عنايت به توضيحي كه در مورد رابطه خدا و خلق داديم اين اشكال مندفع خواهد شد. نخست از آن رو كه ما خدا و پديده ها را آنچنان كه آنها گسسته از يكديگر و جدا تلقي ميكنند، تلقي نمي كنيم. رابطه خدا و پديده ها ، رابطه دو موجود نيست كه يكي موجود بزرگتري باشد و ديگري موجود كوچكتر! بلي اگر چنين تعبيري از رابطه خدا و پديده ها داشتيم، شبهه ياد شده يعني ناسازگاري "اراده خدا در تغيير روابط قدرت (يا وراثت مستضعفان)" با اراده بشري( و نيز منتفي بودن مفهوم تاريخ) موضوعيت مييافت اما آياتي كه درباره پديدار استضعاف ذكر شد به خوبي اين معنا را آشكار ميكرد كه هر جا سخن از استضعاف هست، خداوند اين پديدار را پديداري اجتماعي معرفي كرده است و نه پديداري كه "اراده تشريعي او مستقل از اراده انسانها" به آن تعلق گرفته باشد. اتفاقا" نه تنها با عنايت به رابطه خدا و خلق بلكه با توجه به آيات و رواياتي كه در مورد استضعاف ذكر شان گذشت ، اسلام نه تنها ميتواند از تاريخ سخن گويد ، كه اساسا" داخل در تاريخ ميشود و نسبت به چالشهاي تاريخي موضعگيري ميكند. درآيات مربوط به استضعاف به همين معنا اشاره شده است. متوني كه پيش از اين آورديم و در تناسب با تئوري راديكال قدرت بود از اين معنا جكايت داشت كه خداوند لزوما" به روابط محقق قدرت رضايت نداده و علاوه برآن سمت و سوي مطلوب تغيير را هم مشخص كرده است. ديني كه اينچنين به وراثت مستضعفان قائل است و مستضعفاني را كه با توسل به مكر ليل و نهار استضعاف خود را توجيه مي كنند ، شماتت مي كند چگونه مي تواند خارج از گردونه تاريخ باشد؟ احاديثي هم كه ذكرشان گذشت همه ناظر به اين معنا بودند. تفاسير بالماثوري همچون تفسير مرحوم ملامحسن فيض كاشاني و يا احاديث مذكور در باب مستضعف از اصول كافي همگي اين وجه از مفهوم استضعاف يعني وجهي كه به دنبال آن مفهوم تاريخ امكان پذير ميشود را آشكار ميكنند. بدين شرح كه ائمه ما در احاديث مزبور موقعيت خود در روابط قدرت را مشخص ميسازند. البته اين معنا يعني امكان پذيري تاريخ شايد در وهله نخست ،مناقشه انگيزه جلوه نكند اما اگر عنايت كنيم كه در سالهاي اخير انديشه هاي نويني در جامعه ما طرح شده است كه اساسا" پيوندي بين دين و عمل قائل نيستند، شايد به راقم اين سطور حق داده شود كه چقدر تاكيد بر اين وجه از پديدار استضعاف ،مهم است. به عنوان مثال چند سال پيش ويليام چيتيك از محققان غربي در حوزه عرفان نظري و از همكاران انجمن شاهنشاهي فلسفه پيش از پيروزي انقلاب در گفتگو با نشريهاي گفته بود كه اديان و به خصوص اسلام نسبتي با عمل و به تعبيرما عمل دگرگونساز تاريخي ندارند.به موجب اين ديدگاه، اگر اراده انسان فرع اراده خداوند دانسته شود (به تعبير آنها) اساسا" نميتوان از انقلاب و تغيير مناسبات قدرت سخن گفت. در همان سالها نويسنده ديگري نيز از موضعي متفاوت، نسبت روشنفكري و عمل را زير سئوال برده بود و به اين شعر سعدي استشهاد كرده بود كه: جز به خردمند مفرما عمل گرچه عمل كار خردمند نيست در چارچوب اين تفكر، از فرهيخته و فرزانه، نمي توان انتظار عمل داشت. مقصودايشان هم از عمل ، عمل دگرگونساز تاريخي است. اتفاقا" طرح مفهوم بنيادگرايي نيز بي ارتباط با يك چنين نگاهي به متون ديني ما نبوده است. تا آنجا كه نگارنده اين سطور تفحص كرده است، طرح سه گانهاي به صورت سنت گرايي ، بنيادگرايي و تجددگرايي حاصل مساعی دكتر حسين نصر است. ظاهرا" طرح اين سه گانه كه بعدها در مباحثات روزمره سياسي هم وارد شد،بي ارتباط با ديدگاهي كه مطرح كنندگان آن در مورد نسبت اسلام با عمل داشتند نبود. ثمره نهايي سخن دکترنصر در اين باره اين است كه اديان در حالت خلوص و ناب بودن خود، اساسا" كاري به مناسبات قدرت و آنچه كه در تاريخ ميگذرد ندارند. انسان مؤمن هنگامي در موقعيت ايمان قرار دارد كه كاملا" خود را در پيوند با اراده خدا تعريف كند و راضي به رضاي او باشد. دراين نگاه، آنان كه عزم دگرگوني تاريخي را دارند بنيادگرا ، نام ميگيرند و از سنت ارتودوكس ديني خارج دانسته ميشوند. في الواقع با طرح اين سنخ شناسي سهگانه، قصد آن هست تا به زعم ايشان دو انحراف نسبت به خلوص ديني دفع شود. نخست تجدد گرايان كه در فهم دين به سرمشقها و گفتارهاي غالب زمانه اصالت ميبخشند و ديگري بنيادگرايان كه ناظر به جماعتي است كه براي ورود در چالشهاي تاريخي، دين را ابزار قرارداده اند، اين ورود هم به زعم ايشان ، كاملا" متاثر از ايدئولوژي غربي و خصوصا" عمل محوري ماركسيزم است. اين جماعت برآنند كه اگر به گذشته تاريخي ما نيز رجوع كنيد نسبتي بين عرفان و عمل نميبينيد اگر هم عملي هست، عمل ، من باب تزكيه شخصي است. مشابه همين رويكرد را در نگاشته يكي از سياستمداران مطرح در سالهاي اخير نيز مي توان ديد ، ايشان هم معناي ياد شده را در قالبي ديگر مطرح كرده و مدعي شدهاند كه اگر هم در فرهنگ سنتي ما از ترقي سخني گفته شده ناظربه شوؤن اجتماعي و تاريخي ( و به تعبير ما) مناسبات قدرت نيست. اين، در حالي است كه تاريخ كاملا" خلاف اين ادعا را شهادت ميدهد ، در قرون 7 و 8 هـ.ق در ميهن ما عمدهترين نهضتهاي سياسي – اجتماعي در ايران از مبناي عرفاني برخوردار بودهاند. نهضتهايي همچون نهضت سربداران ، و نهضت حروفيه!در اين صورت به فرض پذيرش آن پيش انگاشت كليشهاي، چگونه خواهيم توانست اين واقعيتهاي تاريخي را تبیین كنيم؟ در مورد اين ادعا كه ورود در ساحت عرفان به معناي بي اعتنايي به چالشهاي محقق تاريخي يا دنيوي است، نه تنها متون ديني ما آنچنان كه در بخشي از آيات مربوط به استضعاف گذشت، بلكه شواهد تاريخي نيز خلاف آن را شهادت ميدهند. در طول يكي دو قرن ما در مناطق مختلف جغرافيايي در كشورمان حكومتهاي مختلفي با عنوان سربداران اعلام موجوديت كردند . اين حكومتها يا نهضت صفويه كه به تاسيس حكومت انجاميد از كدام آبشخور معرفتي سيراب ميشدند و چگونه مي توان وجود اين حكومت ها را با ادعاي تعارض سنت ديني يا عرفان با ورود به تاريخ سازگار كرد؟ وانگهي؛ اينها نهضتهايي هستند كه توانستهاند تشكيل حكومت دهند ما نهضتهايي داشتهايم كه يا در اين مهم ناكام ماندهاند. يا اساسا" چنين داعيهاي ندانستهاند و صرفا" خواستهاند با ظلم مبارزه كنند. به هرتقدیر" مواخذه جماعتی ازمستضعفان از سوی خداوند" گواه قويتري بر نادرست بودن ديدگاه پيش گفته است. اگر ادعاي آنها كه پيوند اسلام را با عمل دگرگونساز تاريخي منكرند درست بود، نبايد خداوند آنها را كه در موقعيت استضعاف (يا موقعيتي فرودست از حيث روابط قدرت) قرار گرفتهاند مواخذه مي كرد. اين معنا يعني راضي نبودن خداوند به قرار گرفتن در موقعيت استضعاف را در آيات95تا100 از سوره نساء آشکارا مي توان ديد. داستان ،داستان كساني است كه از مشاركت در جهاد اجتناب كردهاند: لايستوي القاعدون من المومنين غير اولي الضرر و المجاهدون في سبيل الله باموالهم و انفسهم علي القاعدین درجه و كلا" و عدالله الحسني وفضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا"عظیما" /درجات منه و مغفره و رحمه و كان الله غفورا" رحيما/ان الذين توفيهم الملئكه ظالمي انفسهم قالوا فیم كنتم قالواكنا مستضعفين في الارض قالواالم تكن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها فاولئک ماویهم جهنم و سائت مصیرا/ الا المستضعفين من الرجال و النساء والولدان لايستطيعون حيله و لا یهتدون سبيلا/فاولئک عسی الله ان یعفو عنهم وکان الله عفوا"غفورا"/و من یهاجر في سبيل الله يجد في الارض مراغما كثيراو من یخرج من بیته مهاجرا" الی الله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علی الله و كان الله غفورا" رحيما/ در يكي از تفاسير شريف يعني تفسير مرحوم ملامحسن فيض كاشاني،" ارض" را به" دين" تاويل كردهاند بدين معنا كه آيا دين خدا واسع نبود؟ وسعت دين خدا مقتضي بود كه حتي براي حالت استضعاف نيز حكم داشته باشد.مبناي اين تاويل ،حديث شريفي منقول از معصوم عليهالسلام است.همچنین مرحوم امام خميني هجرت را در آيه شريفه "و من يخرج من بيته مهاجرا" الي الله ثم يدركه الموت " به هجرت از" بيت نفس" ياانتقال از يك افق وجودي به افق وجودي ديگر تاويل كردهاند. بعيد نيست كه در آيه شريفه" و من يهاجر في سبيل الله يجد في الارض مراغما" كثيرا"، نيز هجرت معناي گستردهتر از صرف انتقال فيزيكي بر زمين داشته باشد نكته مهم ديگرآن كه مستكبرين هم ناخواسته به وراثت مستضعفين مدد ميرسانند در همين سوره قصص كه متضمن آيه مربوط به وراثت مستضعفين است،چند آيه بعد در آيه شريفه 8 آمده است: "فالتقطه آل فرعون ليكون لهم عدوا" و حزنا ان فرعون و هامان و جنود هما كانا خاط ئين" مستكبرين اهل خطا هستند گاه كارهايي ميكند كه به حيث ظاهر به فرادست ماندن آنها كمك ميكند اما دشمن خود را به دست خود ميپروانند" قال امراه فرعون قره عين لي و لك لاتقتلوه عسي ان ينفعنا او نتخذه ولداو هم لا يشعرون". باز در انتهاي اين آيه خداوند يكي ديگر از صفات اصحاب استكبار را بيان ميكند كه "انهم لايشعرون" تعابيري كه در آيات شريفه به كار ميرود همگي اين معنا را به ذهن متبادر ميسازد كه در جانب مستكبرين خلل و نقصاني از حيث فهم و ادراك وجود دارد كه به وراثت مستضعفين كمك ميكند. شايد اين نقصان از آن رواست كه بيش از حد و ظرفيت انساني خود نسبت به خويش تصور دارند. در احاديث شريفه هم كه بنگريد مستكبر را موجودي معرفي كردهاند كه از حق اعراضمی کند. همچنین جالب است كه در آيات مربوط به استضعاف ،خداوند مستضعف را در مقابل قادر قرار نداده است. در نظريه هاي غربي روابط قدرت،صرف فرا دستان و فرودستان مورد مطالعه قرار ميگيرند اما در قرآن از طرف مقابل مستضعف با عنوان صاحب قدرت ياد نشده است بلكه به او مستكبر گفتهاند يعني كسي كه تو هم قدرت دارد. جبهه مقابل مستضعفين متوهميناند. آنها كه از منشاء قدرت غافلند و گمان مي كنند كه صاحب قدرتاندو حد و حدود انساني قدرت خود را باور ندارند. مي خواهند در عالم خدايي كنند ، حال آنكه خدا نيستند. مثلا" اين معنا را باور ندارند كه تاريخياند روزگاري آمدهاند و زماني هم ميروند موقعيت موجود خود را پايان تاريخ ميشمرند. از همین رو خداوند از ما" مطلق قدرت ستيزي" را طلب نكرده است.ما از آيات و روايات اين معنا را برداشت نميكنيم كه قدرت فيحد ذاته فاسد است. امام خميني عين همين تعبير رادر سخنان خود دارند كه قدرت يكي از تجليات كمال است و قدرت طلبي هم از جلوههاي كمال خواهي انسان است. ظاهرا" به همين جهت است كه قرآن مستضعفين را در مقابل صاحبان قدرت قرار نداده است. در فرازهای مختلف از قرآن شریف خداوند ما را با پرسشهايي از اين دست مواجه می سازد كه "هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون"یا"هل يستوي الذي من انفق من قبل الفتح..." اگر در ارزش گذاريهاي خود در حالت استوا باقي بمانيم، حالت تهيوء و آمادگي لازم براي كمال طلبي را نخواهيم داشت.آن سنخ نابرابري در ارزش گذاري، كه در فرهنگ اسلامي مورد پذيرش قرار گرفته است، دقيقا" در جهت تمهيد همين كمال جويي است. تبعا" اگر اين نابرابري را پذيرا باشيم. يعني اوصاف بشري از ارزشی برابر نزد ما برخودار نباشند نميتوانيم قائل به توزيع برابر قدرت باشيم بلكه ساختار قدرت بايد به گونهاي تنظيم شود كه همه اجزاء جامعه به كمال خود برسند. مطالبه ما از آنان که در روابط قدرت درموقعيت فرادستاند اين نيست كه قدرت خود را برابر توزيع كنيد بلكه اين است كه نسبت خود را با مبداء قدرت تغيير دهيد. نسبي نبايد جاي مطلق قرار گيرد.اراده تشريعي خداوند بايد بر هر اقتداري حاكم باشد. در هر حوزهاي اگر روابط قدرت به گونهاي شكل گرفته كه این چنین نیست بايد آن را تغيير داد. مثلا" اگر در حوزهاي اين روابط به گونهاي شكل پيدا كرده كه صاحبان سرمايه مي توانند به صرف داشتن سرمايه بيشتر ،اراده خود را در عالم تحقق دهند،اين معنا نشان دهنده آن است كه روابط مزبور به گونهاي الهي و توحيدي تعين پيدا نكرده است./ |
سرمقاله
| حفظ نظام و تزکیه نظام |
|
امیر حسین ترکش دوز در مواجهه با پدیده های اجتماعی از دو مقصود " نظم" و" تکامل "می توان سخن گفت .بسیاری از نظریه های اجتماعی نیز، حول این دو مفهوم سامان یافته اند. اما این یادداشت، دوگانه مزبور را از منظر مسئله ای خاص موررد توجه قرار خواهد داد ؛ مسئله ای بدین مضمون که اگر کسی در جریان تعامل با پدیده های اجتماعی قرار گرفت، کدام یک از دو هدف نظم جامعه یا تکامل اجتماعی را می باید راهنمای عمل خود قرار دهد ؟ تفسیر ما از سرشت آدمی و هدف از خلقت او ، پیگیری خط تکامل اجتماعی را بر نظم اجتماعی تقدم می بخشد . نظم اجتماعی در ارتباط با تکامل است که واجد ارزش می شودواگر اهمیتی دارد فرع اهمیت تکامل و به عنوان لازمه آن است. با این حال این فرع، در حد فرع بودنش مهم است . یعنی فرعیت آن بدین معنا نیست که می توان از آن صرفنظر کرد. در نظر داشتن نظم، در پیگیری خط تکامل ، خود بهره یا تجلی ای از پیگیری خط مزبور است . شاید در وهله نخست ،چنین به نظر رسد که ا گر یک سامان اجتماعی از اساس مورد قبول نباشد ، تعقیب خط تکامل ولو به قیمت آنارشی هم موجه خواهد بود ؛ اما یک جنبش انقلابی با سمت و سوی مسئولانه، به بهانه آنکه تکامل اجتماعی را تعقیب می کند نظم را فراموش نمی کند و مرز خود را از آوانتوریسم و ماجرا جوئی حفظ می کند. امام پیش از پیروزی انقلاب چنین می کرد؛ درست است که وی ساختار سیاسی پیش از انقلاب را به حکم آنکه در تضاد با اصول مذهبی بود نفی می کرد اما حرکت انقلابی او نیز ، خود بر یک نظم کهن ریشه داشت علاوه بر این که همو ضوابط و مرزبندیهای یک حرکت مکتبی را به دقت در خط مشی و سخن خود ،رعایت می کرد و لذا نه جامعه را دستخوش فروپاشی می ساخت و نه محملی فراهم می کرد که دشمنان اسلامو این مرز و بوم ( و وحدت و تمامیت آن) به خط اصلی انقلاب و رهبری آن طمع کنند .بحث از دوگانه نظم اجتماعی و تکامل اجتماعی به عینه بر بحث از دو گانه حفظ نظام و تزکیه آن انطباق نمی یابد؛ اما بی شباهت هم با آن نیست. نظام جمهوری اسلامی با انگیزه و تفکری الهی بنا نهاده شده و خوشبختانه هنوز هم علی الاصول ین جهت گیری را حفظ کرده است؛ اگر به این جهت گیری نظر کنیم وبه خصوص اگرحا ل و روز نظام را، با معارضین درونی و بیرونیش مقایسه کنیم (معارضینی همچون محرکان خط آشوب در سال 88 که خود مسبب یا سهیم در برخی از عیوب نظام بوده و هستند) سخن گفتن از حفظ نظام سهل تر صورت خواهد پذیرفت .علاوه بر این این نظام ماحصل زحمات قرنها مجاهدت است. هیچ عاقلی اگر بدان مجاهدات ،ارج نهد و از اوضاع و احوال جهانی و موازنه قوا در آن آگاه باشد ، در ارتباط با تهدیدها نسبت به ماحصل آن مجاهدات و اندیشه های والا ، یعنی جمهوری اسلامی نمی تواند بی اعتنا باشد. جامعه ایرانی از پی انقلاب بهمن 57 گامهائی فراپیش گذاشت. پاسداری از آرمان حفظ نظام به معنای مقابله با عقب گرد دراین فرایند رو به تکامل تاریخی است .حفظ نظام، مدلول های دیگری نیز دارد:"صیانت ازحقی مقدم بر حقوق افراد در سلسله مراتب حقوق بشر (به معنای غایت انگارانه و اسلامی آن )"و" حفظ نظمی که علی الاصول یا بالنسبه مترقی ارزیابی می شود"از دیگر مدلولهای حفظ نظام است. صد البته که حفظ نظا م ،اولا و بالذات، به معنای صیانت از یک سلسله اصول است و نه منافع این و آن !با اینحال گرچه نمی توان نظام را با مجموعه ای از گروهها و افراد(ونیز به خلاف آنچه مدعیان آزادمنشی القا می کنند خانواده ها ی مشهور یا چشم پرکنها ) برابر دانست . این نکته را هم باید به یاد داشتکه نظام نه یک مفهوم متافیزیکی است ونه آنچنان که در گفتار آقای موسوی به چشم می خورد یک" اعتبار دلبخواهانه "(که بتوان با آن جهت گیری صریح ضد قانونی و آشوبگرانه را موجه ساخت )." نظام" به معنای "دوژور"، در سند پایه نظام متجلی است که خوشبختانه راه رابررویکردهای سکولار و شبهه سکولارکاملا"بسته است . آقای موسوی و امثال ایشان در شرایطی از احیا ساختارها سخن می گویند که هم به صراحت و با تهد ید زائی عاجل برای جامعه ، در تقابل با ساختار دوژور یا حقوقی قرار گرفته اند که در قانون اساسی متجلی است و هم در تقابل با ساختار موجهی که معمار انقلاب امام خمینی برای انقلاب در نظر گرفته بود . بدین ترتیب آیا غریب است اگر بگوئیم "ساختار " و "نظام" درگفتار ایشان اسم مستعار علائق گروه هائی است که سالیان سال قدرت سیاسی را در دست داشتند و اکنون نیزکمابیش اینچنین است؟علاوه بر این به شکل گیری نظام(یا به تحقق بخشیدن آرمانهای بنیانگذار آن و اصول سند پایه اش یعنی قانون اساسی و ولایت فقیه که به صراحت از جانب حضرت امام به عنوان بهترین اصل قانون اساسی خوانده شده است ) باید به صورت پویا و تاریخی و در حال "شدن" ، نگریست .یکی از مدلولهای پر رنگ آرمان" حفظ نظام "پاسداری از این جهت گیر ی تاریخی و مبارزه با عوامل تهدیده کننده آن است.از اینرو پیگیری دو خط "حفظ نظام" و"تزکیه نظام" نهایتا"بر هم انطباق مییابند .گرچه برخی موجبات تحلیلی و واقعی، تمایز این دو را از هم الزامی می کند؛به ویژه آنجا که اصل موجودیت نظام به نحو عاجل در معرض خطر قرار می گیرد . نزدیک به هفت سال پیش در زمان حاکمیت اصلاح طلبان ،وقتی سایت احیا پا گرفت یکی از شعارهائی که به عنوان شعار ثابت خود برگزیدیم ناظر به طرح "خط تزکیه" بود شعار مزبور چنین بود:" خط تزکيه دروني نظام از صدر تا به ذيل پادزهر گفتمان اصلاحات و پيامدهاي ضد ديني و ضد ميهني آن است..خط تزکيه نظام با بهره گيري از امکانات معرفتي بومي، بديل گفتمان اصلاحات از يک سو، و حفظ وضع موجود از سوي ديگر است.". جنبشی که یکی دو سال پس از دوم خرداد 76 با فضا سازی رسانه ها به" اصلاحات" مشهور شد "راه حلی غلط "برای "یک مسئله جدی و به جا "بود . گفتمان اصلاحات نه تنها نتوانست معضلات جامعه ایرانی را در وضعیت "پیشا دوم خرداد" چاره کند بلکه خود ،مسائلی را بر مسائل سابق افزود و مشکلات فرهنگی و سیاسی جامعه ما را پیچیده تر کرد. مجموعه حرکتهائی که در سال 88 از جانب دو کاندیدای طیف اصلاح طلب و مشخصا" شخص آقای موسوی صورت پذیرفت، ا صلاح طلبی را نه تنها ارتقا نداد که به مراتب تنزل بخشید . از نخستین روزهای بلافاصله پس از آشوب، جریان آشوبگر (یا علت فاعلی آشوب) را مشکل اصلی و جریان دیگر را مشکل فرعی معرفی کردیم.این که چرا یک جریان ( نه تک تک افراد آن که ممکن است به عنوان یک فرد، بسیار هم محترم باشند)، مشکل اصلی یک جامعه قلمداد می شود، گاه به خاطر آن است که نظم را که پیگیری خط تکامل متوقف برآ ن است مختل می کندو گاه به خاطر آنکه ،هم "مخل نظم" است و هم "مخل تکامل ( و بلکه ضد آن)"علاوه بر آنکه مخل بودنش هم "عاجل" است و از دیگر سو ، برای رفتارهای بی انضباط دیگران نیز ، همو است که (بازهم عجالتا")محمل درست می کند. رفتارهای جنبشی که با عنوان سبز مشهور شد (و به هیچ رو جنبشی با خاستگاه مردمی نبوده و نیست )،هم در جهت عکس حفظ نظام عمل می کرد یعنی مرزهای رقابت سیاسی درون نظام را مخدوش می ساخت و برای دشمنان خارجی و داخلی اسلام و ایران فرصت فراهم می کرد و هم اینکه به جهت متروک قرار دادن و بعضا"تنافر با گفتار امام خمینی و آرمانهای بنیادین انقلاب و فقدان صلاحیتهای لازم برای رهبری یک جریان تکامل گرا در شاخصین و کا درهای آن و بلکه برخی ویژگیهای منفی از این حیث(و فقط از این حیث)،سمت و سوئی ضد تکاملی و ضد اصلاحی داشته ودارد تا بدانجا که حتی اگر به فرض ،تمامی مدعیات ایشان را در باره طیف مقابلشان بپذیریم ، در بطلان خط مشی خود ایشان تردیدی نمی توانیم داشت.وانگهی آنها که خود ،به نحو اصولی نیاز مند اصلاح شدنند چگونه می توانند از صلاحیت اصلاح کردن برخوردار باشند؟ . چگونه جماعتی می توانند کار اصلاح را به سامان رسانندکه نه سابقه آنها (ولو آنکه واجد نکته مثبتی هم باشد)ایشان را شایسته اصلاحگری می سازدو نه اینکه لاحقه آنها علی رغم شایستگیهای دیگر، سازگار با این مقام است .اینان خود بخشی( و فقط بخشی ) از مسئله و معضله بوانقلاب بوده و هستند.بلی!اصلاح و تکثر برای نظام جمهوری اسلامی نه تنها جایز که از نان شب هم واجب تر است اما نه با حاملیت و حضور آنان که در بیش از یک دهه اخیر داعیه دار اصلاحات بوده انداما (خواسته یا ناخواسته) ضد اصلاح عمل کرده اند! مومن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود.حداقل در همین یک ساله اخیر ملاحظه کردیم که ایشان که هرچه دارند از رانت حضور در نظام یا ارتباط ب آن دارند دیدیم که چه قدر نسبت به نظام متعهدندو تا چه میزان از صلاحیتهای ینشی و روشی لازم برای پاکسازی وضع موجود برخوردار می باشند . تکثر برای نظام جمهوری اسلامی ضروری است؛ اما برای گفتمان و خط مشی واقعا" موجود اصلاح طلبان به حکم آنچه تا کنون کرده اند نمی توان جایگاهی در این سامان متکثر قائل شد. البته این سخن لزوما" به معنای حذف سیاسی افراد و گروهها ئی نیست که تاکنون با این عنوان در جامعه ما فعالیت می کرده اند . سخن بر سریک گفتمان و خط مشی ناصواب است ( ما در مورد افراد و احوال خصوصی آنها چه در این یادداشت و چه در مواضع دیگر، قضاوتی نداریم)افراد و گروههای یادشده تنها هنگامی می توانند به عنوان یک نیروی درون ساختاری به حساب آیند که گفتار و خط مشی ای متفاوت را اختیار کنند. البته صرفنظر از افراد و گروههای این طیف نیز به طورکلی گروهها و جریانهای دیگر هم باید گفت که "حضور در چهارچوب یک ساختار سیاسی، نیازمند رعایت ضوابطی است".ذکر این نکته را هم نباید فرو گذار کرد که طرح " خط تزکیه" که از ابتدای شکل گیری" احیا" از آن سخن گفته شده ، کاملا" متفاوت وبلکه گاه در تقابل با آنچیزی است که چند ماهی پس از روی کار آمدن آقای احمدی نژاد با عنوان "نقد درون گفتمانی"مشهور شد .( گرچه یکی از طراحان این ایده یعنی آقای عماد افروغ ،اخیرا" در مقام پاسخ به برخی انتقادات گفته اند که این ایده را دراواخر سال83 در فصلنامه ای تخصصی مطرح کرده اند . اما به رغم سخن ایشان، رواج سیاسی – اجتماعی ایده مزبور متعلق به چند ماهی پس ازدوره اول ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد است .) واقعیت آن است که "نقد درون گفتمانی" اساسا"نقد نیست ، یا دقیقتر بگوئیم، اصلاح و نقدی که درون "گفتمان" سامان یافته باشد را نمی توان اصلاح و نقدی اصیل و ریشه نگر به حساب آورد . (فرق نمی کند ،که این گفتمان چه گفتمانی باشد .مقصود، گفتمان بما هو گفتمان است) نقد اصیل و ریشه نگر، نقدی است که از فطرت الهی آدمی بیآغازد و خود را مقید به هیچ گفتمانی نکند. .بگذریم از آنکه در مورد ایده نقد درون گفتمانی، مشکل، دو چندان بود زیرا که بنا بر قرائن حالیه و مقالیه نقد را به گفتمان یکی از دوطیف سیاسی کشور محدود می کرد یا خواه ناخواه در ذیل و ظل آن سامان می یافت . حال آنکه خود آن گفتمان یعنی گفتمان اصولگرایان (آنهم گفتار و کردار تمامی شاخه های آن از آقای احمدی نژاد و آقای قالیباف و آقای شریعتمداری گرفته تا آقای لاریجانی ، آقای توکلی ،آقای باهنر، آقای رضائی ،آقای عسگر اولادی و --- به رغم احترام و ارزش و صلاحیتهای خاصی که برای همه ایشان قائلیم )از اساس نیازمند نقد بوده و هست و به جهت خلل و فرجهای فراوان ، گفتمان مزبور نمی توانست و نمی تواند هویت بخش نسل جدید طرفدار انقلاب ،توده های طرفدار انقلاب و نخبگان متدین وانقلابی و وطنخواه باشد ؛گرچه ابعاد مثبت آن را منکر نیستیم.(در مورد مواضع برخی از شخصیتهای همراه این طیف همچون آقای حسینیان نیز حکم به همین صورت است.)پیش از این " احیا "، در یادداشت" نسل جدید و مسئله جناحها" که به هنگام انتخابات مجلس هشتم منتشر ساخت آورد که نسل جدید باید راه اصیل تداوم انقلاب و راه امام خمینی را در فرا سوی دو گفتمان اصولگرائی و اصلاح طلبی بجوید. نمی خواهیم بگوئیم اصولگرایان هیچ صلاحیتی را واجد نیستند بلکه مقصود ا ین است که نمی توانند انقلاب را نمایندگی کنند و با امید بستن صرف ،به سطح اندیشه و عمل ایشان (که همچون برخی از طیف مقابل، شخصا" معزز و محترمند )نمی توان خط الهی انقلاب را پیش برد .البته این نکته را هم باید توجه داشت که ما آفات خط مشی دو جناح موسوم به اصولگرا و اصلاح طلب را با یک اندازه و از یک جنس نمی دانیم.علاوه بر اینکه ،می کوشیم واقع بین هم باشیم .در همان یادداشت هم آمده بود که می توان به صورت موردی، در عین حفظ مرزبندی ، با توجه به معیارهای انقلاب و امام گروهی را بر گروه دیگر ترجیح داد . نیک می دانیم که (با عنایت به کارنامه ای که اصلاح طلبان از خود بر جای گذارده اند، کارگزاران جمهوری اسلامی (و نه طرفداران و پایگاه اجتماعی آن ) در حال حاضر صرف نظر از آنها که اصولا"سیاسی نیستند در شمار همین اصولگرایان اند و در کوتاه مدت هم شاید نتوان به شکلگیری جریان یا جریانهائی جدید از میان نسل نو امید بست. لذا در کوتاه مدت( یا عجالتا") می باید بهترین ترکیب ممکن برای کارگزاری نظام (که بیشترین التزام را به مبانی دینی ،اصول انقلاب و بیشترین توجه را به ملاحظات علمی وعقلانی داشته باشند ) و توام با وضعیتی متکثر(ومنضبط و شفاف ) باشد را ترجیح داد؛ اما به رغم این" ترجیح "، خط دفاع از نظام وانقلاب و تزکیه این دو را باید خارج از جناحبندیهای موجود پی گرفت و به شکل گیری جریانهائی متکاملتر در آینده( با هویتی علی الاصول فکری و اجتماعی و در درجه بعد سیاسی) اندیشید .گو اینکه حتی اگر چنان جریانهائی شکل نگیرند، باز هم نباید "آدم این و آن" شد بدین معنا که اصول را با ملاحظات عملگرایانه سودا نمود. حتی اگر (به فرض)هیچ گاه فرصت شکل دهی به یک جریان سیاسی برای ما فراهم نشود،بازهم نباید استقلال و اصالت در اندیشیدن را از کف دهیم.البته ،حساب بسیاری از نیروهای پائینی اصولگرایان را که علی الاصول نیروی انقلابند اما در خلا سیاسی موجود جذب این جریان شده اند ، باید از نقش آفرینان اصلی جریان اصولگرا جدا کرد. آنها علی الاصول نیروی انقلاب اسلامی اند و نه نیروی یک جناح سیاسی (ولو اینکه در ارتباط با شاخه های مختلف آن قرار گرفته باشند ) . خیل عظیم توده های حزب اللهی و بسیجی را نیز حتی اگر گاه مورد سو استفاده جناحی قرار گیرندعلی الاصول می باید جدای از طیف اصولگرا تحلیل نمود. نسل جدید ،از این توانائی برخوردار است که خود پیگیر پروژه حفظ و تزکیه نظام باشد . { و د ر ضمن آن، مقابله با خط مشی های ضد اسلامی و ضد انقلابی (همچون آنچه در آشوبگری سال 88 شاهد بودیم)را هم در دستور کار خود داشته باشد}. نسل جدید، نباید خود را محدود به گذشته و امروز انقلاب کند .فردای انقلاب اسلامی به دست همین نسل ،ساخته خواهد شد وخوشبختانه نشانه های پر رنگی وجود دارد که نشان می دهد، در نسل جدید ،این استعداد ،وجود دارد. /من الله التوفیق و علیه التکلان
|
ورود اعضاء
افراد آنلاين در سايت
حاضرين در سايت : 6 نفر مهماننظرسنجي
آمار بازدیدکنندگان
![]() | امروز | 32 |
![]() | این هفته | 171 |
![]() | این ماه | 549 |
![]() | آمار کل بازدیدها | 29543 |












